آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

در جواب او گفتم: «می دانم که تو واقعا کارگر خاموش کارگاه ساختمان ابدی خداوند هستی و خوش نداری چیزی راجع به امور خرابکارانه بشنوی، اما من چه کار می توانم بکنم؟ من که جزو بناهای خداوند نیستم. تازه اگر بناهای خداوند دیوارهای واقعی بسازند، فکر نمی کنم ما بتوانیم آن را خراب کنیم»


میلان کوندرا، شوخی، ترجمه ی فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، ص 24

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۱
یوزف کا

نادر فتوره چی، از فیگورهای مناقشه برانگیز فضای عمومی ماست. از جدال های انتقادی اش با سلبریتی های بی مایه تا کشمکش های حقوقی اش با تهیه کنندگان شهرزاد و انتقادات تند و تیزش به دولت کنونی. نادر کارش را با روزنامه نگاری آغاز کرد، اما قد و قواره ی فکری و فرهنگیش در سطح روزنامه نگاری نماند. پس از 88، درگیری فکری اش با سیاست، فلسفه، فرهنگ و هنر جدی تر شد و دانش عمیق و قلم چابک و سر نترسش هم مزید بر علت شدند، تا با پدیده ای متفاوت شویم. منتقد و باسواد و نترس، چیزی مثل فراستی؛ اما در واریاسیونی سیاسی تر، جوان تر و «چپ»تر.

کتاب میان مایگی، محصول این بلوغ نظری و عملی و هنری اوست، از جمله آثاری که نظیرش را کمتر می توان در زبان فارسی سراغ گرفت، چه ترجمه و چه تالیف. خواندن این کتاب در عصری که ابتذال از هر سویش مثل دم خروسی بیرون زده، می تواند لحظات قابل تحمل تری را رقم بزند. از دستش ندهید



دریافت کتاب

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۹
یوزف کا

در بلاگستانی که خاطره زدوده شده و سیاست به فحشی نا به جا بدل شده، در عالمی که سلبریتی ها با بلغور کردن «من سیاسی نیستم» برای خود فالوور و اعتبار جمع میکنند و دل چپ و راست و ظالم و مظلوم را بدست می آورند، در روزگاری که یا باید به پول نفت وصل باشی یا به بودجه وزرات خارجه ی ممالک اجنبی تا بتوانی اظهار لحیه ی سیاسی بکنی... سخن گفتن از سیاست قطعا عاقبتی خوبی نخواهد داشت. اما هر چه باشد، عاقبتی تیره تر از  حال و روز حاکمانی نیست که به نام آزادی و عدل و دیانت به قدرت و صدارت رسیدند، اما حالا باید کلاه شان را پایین تر بگذارند که نبینند چه بر سر و چشم و جان رجایی ها می رود و چه بر دل خون خلق.

زیاده عرضی نیست، سیاست ارزانی خودتان و دشمنان ابله تر از خودتان، که افق آخرش، انتخاب بین داعش و اسد، بن لادن و بوش، ناتو و روسیه ست. چشمان اسفندیار کور میشود، اما چشم تاریخ نه. ظلم ظلم است، چه بر سر بی گناه حججی، چه بر چشم پاک رجایی. با یکی عکس یادگاری بگیرید تا روسری نرود و آن یکی را کتمان کنید تا آبرو نرود. تاریخ که بی رحم تر از این حرف هاست، فکری به حال آخرت خود کنید اگر باوری در میان است که نیست...

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۱
یوزف کا

0) مدتی ست که بریده ای از سخنان دکتر عبدالکریمی، درباره ی فوتبال و مقایسه ی وضعیت قوتبالیست ها و اهل فرهنگ، حاشیه ساز شده است. اصل این مصاحبه، حدودا سه سال پیش و در گرماگرم بازی های جام جهانی پیشین انجام شده بود، و واکنش خاصی هم برنیگیخته بود. شاید همین یک دلیل کافی باشد تا نفس این جنجال را بودار و ساختگی بدانیم: اگر واقعا مطلب جدی و برانگیزاننده ای در حرف های عبدالکریمی بود، حالا چرا درست سه سال پس از آن، باید ماجرا گرم شود و سیل واکنش فرهیختگان مجازی و فرهیتخگی مجازی را رقم زند؟ موضوع شاید زمانی جالب تر شود که در این واکنش ها، نه قفط عشاق سینه چاک مستطیل سبز، بلکه اساتید ظاهرا دغدغه مند دانشگاهی را هم شامل شده، تا جایی که با ژست های همیشه تکراری «یکی به نعل و یکی به میخ»، هم طرفی از طرفداران فوتبال بسته اند و هم از اهالی کم شمار کتاب و فرهنگ.

اما بگذارید همینجا روشن کنم که دو طرف این دعوای حیدری و نعمتی همانقدر بر خطا هستند که فیگورهای میانه رو و دوستدار صلح طرفین:

 1) بحث عبدالکریمی، چنانچه این ویدئو را کامل ببینید، نه مخالفت با فوتبال است و نه اظهار رشک به موقعیت و موفقیت مالی و اجتماعی(!) پا به توپان. او فقط قیاسی ساده و همه فهم ارایه می کند تا بگوید که فوتبال کجای عالم است و ضرورت توجه به آن چیست. حتا اگر کسی بریده ای سخنان او را بشنود، باز هم نمی تواند عبدالکریمی را به حسادت نسبت به پنت هاوس علی دایی و شرکا محکوم کند، مگر آنکه بهره اش از عقل در حد پاپاراتزی ها باشد!


2) آنچه که حرف های عبدالکریمی را به اصطلاح داغ کرده ست -و تقریبا هم هیچ ربط مستقیمی به محتوای حرف های او ندارد- نزاع ساختگی ست که سطح شهر و کشور ما را فراگرفته ست: نزاع میان دو سنخ انباشت سرمایه، نزاع میان دو تیپ کالا و در یک کلام، نزاع میان دو مغازه دار. یکی کالای بنجلی به نام فرهنگ تولید می کند و با پول نفت در سطح عموم پخش می کند. دیگری کالایی به همان اندازه بنجل و نفتی اما جذاب تر تولید می کند که طبعا بازگشت سودش هم بهتر است. هر دو برای امر کذایی با نام «اوقت فراغت» و «سرگرمی» جیب دوخته اند، اما واضح است که ضعیف باید به قوی ببازد که می بازد. قاعدتا وقتی بین دو صنف کلان و پول به جیب زن، دعوا درمیگیرد، باید در انتظار صحنه های زد و خورد جذاب هم بود، به همین سبب هم استفاده از عبدالکریمی به عنوان «تک» اصحاب صنعت فرهنک، و نقدهای طرف مقابل بر او، به عنوان «پاتک» صاحبان صنعت فوتبال، چیز عجیبی نیست. صاحبان صنعت «مزخرف» فرهنگ، عملا بازار و سود مصرف را از دست داده اند و جز با نیروی سوپسید و نفت، نایی برای عرض اندام ندارند، و لمپن های صنعت فوتبال هم، آنقدرها غرق حاشیه های احمقانه ی خود شده اند که دلقکی بتواند هر هفته جلوی چشم مخاطبان ملیونی خود، به ریش کوچک و بزرگ شان بخندد! قطعا عبدالکریمی از اصحاب مسخره ی صنعت فرهنگ نیست، اما صدای نقد تند او، جز با بلندگوهای این اهالی مغرور و مدعی، به گوش احدی نرسید..


3) پرده ی آخر این نمایش روحوضی و خواب آور، اساتید و پژوهشگران و فعالین فرهنگی -بخوانید دست اندرکاران مزدور صنعت فرهنگ- بودند که این بار با فرمول جادویی و مضحک «یکی به نعل و یکی به میخ» خود، در صدد فیصله بخشیدن به موضوع بودند. این دوستان چه با نیت خیر و صلح دوستی، چه با عرق و عشق درونی شان به فوتبال، چه با ژست خودانتقادی، عملا چیزی فراتر از «مکانیسم دفاعی» این نبرد نابرابر نبودند. اگر این نبرد رسانه ای بیشتر کش می آمد، قطعا به زیان طرف خرفت تر تمام می شد، و چه بهتر که شوالیه های خیرخواهی از راه برسند و با تذکر دادن به اهمیت «ورزش و تندرستی» یا «جایگاه ویژه ی فوتبال»، همه گان را از جهل مرکب به درآورند و دو طرف نزاع بی حاصل را «کوک بزنند»، تا شاید وقتی دیگر و در زمین مبارزه ی دیگر، باز به جان هم بیوفتند.


4) اما پشت صحنه ی این تئاتر از چه قرار است؟ آیا دست های هوشمندی در کارند تا با سرگرم کردن ما به این دعواها چیزی را بپوشانند؟ پاسخ به باور من، منفی ست. پشت این صحنه، هیچ خبری نیست. این نزاع همانقدر «خلق الساعه» و «بی هدف» بود که در خروجی اش نشان میداد. بازی که نه به نفع کسی تمام شد، و نه حتا در جلب توجه تماشاگران و پرت کردن حواس شان توفیق ویژه ای یافت. بی تردید کاذب بودن این نزاع، به معنای سالم و بی شکاف بودن وضعیت فرهنگی و مدنی ما نیست. شروع کنندگان این نزاع حتا اگر هم می خواستند که توجه خاصی را جلب کنند یا گفت و گوی انتقادی خاصی را دامن بزنند، به غایت ناشی و نادان بودند. برای درک شکاف تاریخی و وضعیت منحط عمومی ما، رفتن به سراغ ستیزه ی اهالی «فرهنگ» و «بی فرهنگ»ها، کافی نیست. بحران فرهنگ، بحران اصحاب فرهنگ، مشکلات معیشت شخصی شان، جایگاه اجتماعی یا توفیق شان در جذب مخاطب نیست. گو اینکه، رونق گرفتن سینما و فروش فیلم های اخیر هم، چیزی از «سطح حاد» و «عمق فاجعه» ی فیلم های ایرانی کم نکرد. به عنوان کتابخوانی که خواندن کتاب را فراتر از مسئولیت یا حتا لذت می دانم، به جرات می گویم که نخواندن بسیاری از کتبی که در بازار کتاب ایران سرهم بندی می شوند، قطعا بر خواندنشان شرف دارد و حتا جای افتخار است که چنین چرندیاتی مخاطب جدی ندارند. بحران فرهنگ، دقیقا همان چیزی ست که صنعت فرهنگ نه تنها دلی بر آن نمی سوزاند، بلکه آن را با تمام وجود کتمان و انکار میکند، چه، خود عامل پیدایش آن است.


5) موضوع اصلا پیچیده نیست؛ هر موجود تناهی مانند انسان، هماره می کوشد دردهای سخت و غیرقابل تحمل خود را، به دردهای ساده و قابل تحمل ترجمه کند، تا با گرفتن انتقام از عامل خیالی دردهایش، به خود آرامش و وجدان آسوده ببخشد، ولو ققنوس درد، زیر خاکستر، در کمین بزنگاهی برای ظهور دوباره باشد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۳
یوزف کا

- زندگی زیباست..

* اما هیچ زیبایی در زندگی نمی بینم!

- منم هم

* پس برای چه می گویی زیباست؟

- به همین دلیل زیبا که بدون «داشتن» زیبایی، «زیبا ست».

* هه! همین که دلیل زیبا دارد، یعنی چیز زیبا دارد، پس دلیلت دیگر نمی تواند درست باشد، چون بالاخره چیز زیبایی وجود دارد!

- راست میگی؛ دلیلم دروغ است، اما زیباست، مگه نه؟

* ولی ترجییح می دهم راستی زشت را بشنوم تا دروغی زیبا!

- راست زشت همان دروغ زیباست، دروغ زیبای حقیقت دوستی!

* راست میگی، حقیقت خواهی دروغ است. اما به هرحال زیباست!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۰
یوزف کا

پست قبل، منجر به گفت و گویی متفاوت با کازیمو شد، تا جایی که تصور می کنم زاویه ای متفاوت بر 88 و تالی های آن گشود. فکر میکنم که 88 نیز مانند بسیاری دیگر از مقاطع تاریخ معاصرمان مثل واقعه ای که همین امروز سالگرد آن است، نیاز به بازخوانی از زوایای تازه تر و بکرتری نسبت به قرائت قدرت رسمی و مخالفان آن دارد. چنین بازخوانی از جانب قدرتمندان و بازیگران رسمی مانند اپوزیسیونش، قابل انتظار نیست، چه، قابی که آنان از آن به جهان و تاریخش می نگرند، به چیزی جز افق های موجود تن در نمی دهد. این گفت و گو که در ادامه می آورم، می تواند تلاشی برای فراروی از این چارچوب ها باشد، و البته تمرینی نخستین. آن را در ادامه می آورم، تا با کمک خود کازیمو و شما مخاطبان، شاید بتوان آن را ادامه داد و بهتر کرد..


کامنت کازیمو:

«حصر» خواسته‌ی کل نظام است. راست و چپ هر دو به خانواده‌ی نظام تعلق دارند و از سفره‌ی وسیع انقلاب مرتزق هستند. آنها نهایت تلاش خود را می‌کنند تا قدرت پابرجا بماند. "حفظ قدرت از اوجب واجبات است". حتی میرحسین و کروبی که به نماد مبارزه تبدیل شده‌اند هم به این الیگارشی تعلق دارند و فرایند تبدیل این دو به نماد مبارزه نیز معلول اراده‌ی نظام بوده است. درواقع قدرت حاکمه با حصر این دو مهره‌ی سوخته نهایت بهره‌ی خود را برده و می‌بَرد. یکی از این بهره‌ها، خاموش نکردن امیدی واهی در دلهای بدنه‌ی مخالفین درونی نظام و متوجه کردن توان و توجه آنها به سوی سراب مبارزه است. قدرت، خوب تشخیص داده است که با یک بازی رسانه‌ایِ چند ساله چطور توان نیروهای مخالف خود را در بدنه‌ی جامعه در سعی میان صفا و مروه‌ای بدلی و موهوم مصروف کند. بازی رسانه‌ای که قطعا در یک سر آن امثال محمود صادقی و علی مطهری، قهرمانان پوشالی و جعلیِ ساخته‌ی دست قدرت حضور دارند.

موسوی در مناظره‌ی خود با احمدی‌نژاد با ترسی عمیق که در عمق چشمان، لکنت زبان و لرزش دستانش حضوری محسوس داشت رو به رئیس‌جمهور گفت احساس خطر می‌کند. او احساس خطر می‌کرد. از به خطر افتادن قدرت از سوی جریان سومی که متعلق به اقلیت منتفذ حاکم نبود. موسوی خود جزو این الیگارشی بود، کروبی نیز. اما آن دو در گیر و دار قدرت‌طلبی‌های خود، قربانی قدرت‌طلبی عده‌ای دیگر شدند. درواقع هشتاد و هشت میدان سهم‌خواهی قدرت بود، یک نزاع درون‌خانوادگی. اما افسوس برای جوانان ساده‌لوحی که در این بازی رسانه‌ای اسیر شدند و در پوشش مبارزین اپوزیسیون، در نقش پیاده‌نظام قدرت حاکمه ظاهر شدند.


پاسخ من:

حقیقت این است که با ماهیت سخن و ادعای تو مخالفتی ندارم، و بلکه بلوغی را پس پشت آن می بینم که میان طرفداران رمانتیک و عموما منقطع از واقعیت آن روزها، نظیرش را سراغ ندارم. در این که بازیگران هشتاد و هشت قطعا نسبتی با جمع بسته ی دموکراسی ستیز حاکمان پسا انقلابی دارند تردیدی نیست، و در این که حصر نیز به مساله ای برای بازی دادن و کولی گرفتن از نیروهای اجتماعی بدل شده و نظیرش را در دو انتخابات اخبر دیدیم نیز نمی توان ان قلت آورد. 

وانگهی می توان به گونه ای دیگر نیز به این میدان نگاه کرد. در یک مدار بسته، هماره نوآنس ها و نویزهایی پدید می آید که از یک سو خود مولود آن مدار است و از سوی دیگر، منجر به برهم زدن تعادل این مدار می شود. هشتاد و هشت از نقطه نظر قدرت های سیاسی، چنین نوآنسی بود، اما این نوآنس از نقطه نظر نیروی اجتماعی، مجالی برای بروز و بیان و به یاد آوردن یک خاطره ی از خاطر رفته بود: خاطره ی سیاست، که همان خاطره ی 57 است. 57، ورای نتایج تاریخی که به جا گذاشت و بخت حکمرانی که نصیب عده ای کرد، رخداد دیگری نیز بود، رخدادی که به تعبیر فیلسوف فرانسوی -دلوز- رخ نداد و بیرون از تاریخ رسمی باقی ماند. نوآنس هایی نظیر 88 که شبح آن خاطره، شبح آن رخ داد رخ نداده را احضار می کنند، از قضا درون همین زمین کثیف سیاست و بازی بسته ی حاکمان ممکن می شوند. از آن پس، این خود بازیگرانند که به میزان وفاداری شان به آن تصویر، می توانند شرایط تغییری واقعی را رقم بزنند.

کروبی و موسوی، به رغم گذشته ی مساله انگیزشان در دوران پسا 57، اما خواسته یا ناخواسته در مجرای احضار مجدد شبح 57، شبح سیاست و شبح سخن گفتن از سوی مردم قرار گرفتند، و با واپسین سنگر در دست شان، یعنی جان و آزادی خود، کوشیدند تا پای آن بایستند، و این کوشش باعث شد افق فکری و جهان زبانی شان نیز رفته رفته تغییر کند، تغییری که از بیانیه ی  اعلام حضور موسوی تا بیانیه های پسا انتخاباتی اش، رد آشکار آن را می شد دید. با این همه، قدرت حاکمه نیز دست روی دست نگذاشت، از هر فرصتی با دریوزگی تمام سود جست، از شوی 9 دی تا شوی انتخابات 92، 94 و 96 جملگی تمهیداتی نسبتا کارساز بود تا این نوآنس را مرتفع و اثرات آن را بهنجار و درونی مدار خود کنند. در این جاست که اعتراض کروبی و اعتصاب غذایش مهم می شود. اما باز نه به دلایل رمانتیک یا قهرمان تراشی های افسانه ساز، بل به سبب همانکه حسام در این متن، «احضار روح 88 به میانجی گفتن حقیقت آن» خواند. قطعا 88 به سرعت بدل به دو رویه ی واگرا شد که روز به روز نیز جدایی آن دو بیشتر حس می شود، یکی به دلقک هایی ختم می شود که تو نام بردی، اما شاخه ی دیگرش ره به جایی در ناخودآگاه تاریخی و سیاسی ما خواهد برد، جایی که به تعبیر پری، در بزنگاهی تازه به یاد آورده خواهد شد و وضعی دیگر را رقم خواهد زد. قطعا در آن روز، این دو شاخه ی واگرا شده از هشتاد و هشت باز به هم می رسند، اما نه برای تجدید میثاق، بل برای تسویه حسابی آنتاگونیستی، چنانکه 88 شاخه ی فراموش شده از 57 را در برابر شاخه ی مسلط و مستقر آن قرار داد. من البته تصوری از چند و چون بزنگاه بعدی و خروجی آن ندارم، و صمیمانه بگویم که با بضاعت فکری و عملی که عاملان سیاسی و مردمی در 88 از خود نشان دادند، حتا به خروجی آن هم خوش بین نیستم، اما با این همه، فکر میکنم که بتوان از رخدادهایی نظیر 88 و 57 و ... نه چنان که رخ دادند، بل چنان که رخ ندادند و ای بسا که هیچ گاه هم رخ ندهند، دفاع کرد. به تعبیر زراندود بکت که پیشتر هم گفته بودم: همیشه تلاش کردی و همیشه شکست خوردی، اما دوباره تلاش کن، دوباره شکست بخور، اما شکستی بهتر...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۲
یوزف کا

متن زیر را باز هم از قول و کلمات حسام می آورم، کسی که خیلی بهتر از من می تواند درباره 88 و حواشی اش بنویسد، چه، بسیار بیشتر از من درگیر آن بوده و هست، و به همین سبب نیز، تاملاتش زنده تر و ژرف تر از منی ست که آن ماجرا را کمی از دور تر نظاره کرده یا در آن مشارکت کرده ام. حالا که وراجی درباره ی 88 عمدتا از قلم و بیان کسانی ست که چیزی از حقایق آن روزها ندیدند و جز به میانجی روایت های مسلط، اعم از قدرت رسمی یا اپوزیسیون تصوری از آن روزها ندارند، متن حسام بهتر از هر چیز دیگری میتواند دلیل اهمیت وقایع روزهای اخیر را روشن کند:


«حصر» امروز تنها حقیقت مادی و ملموسی است که از «88» باقیمانده است. همه‌ی دیگر چیزها در شتاب سرعت‌گیر عقلانیت‌ها و سازش‌ها و فراموشی‌ها گم‌وگور شده‌اند. اساساً اگر «88» هنوز هم، هرازگاهی، اینجا و آنجا به یاد آورده می‌شود بیشتر در کلام دشمنان آن است تا در سخن دوستانش. با اینهمه هر دوی آنها، هم دشمنانِ به خون تشنه و هم دوستان سابقِ اینک میانه‌نشین‌اش، در یک موضوع اتفاق‌نظر دارند: اینکه «88» را باید فراموش کرد. اعتصاب غذای مهدی کروبی اما، جدا از نتیجه‌اش و اینکه تا کجا پیش برود، باری دیگر «88» را به میان کشیده است تا به یاد آورده شود، آنهم درست در زمانه‌ای که دیگر دل و دماغ فکرکردن به رویاها و امیدهای ازدست‌رفته‌اش را ندارد. تا جایی که به کروبی مربوط می‌شود او می‌بایست پاک از دولت و مردم، هر دو، ناامید شده باشد که به آخرین حربه‌ی هر زندانی برای استیفای حق‌اش متوسل شده است. در این میان خواست برگزاری دادگاه علنی همان خواستی است که خودِ «88» را از مجرای مطالبه‌ی روشن‌شدن حقیقت و برقراری عدالت در قبال آن احضار می‌کند. خواست حقیقت و عدالت و پیگیری مصرانه‌ی آنها هنوز هم می‌تواند هر نظام سیاسی‌ای را که به شکلی سیستماتیک حقیقت را درز می‌گیرد و نَفَس عدالت را می‌بُرَد، زمینگیر کند یا دست‌کم به دردساز بیاندازد. طنین تکان‌دهنده‌ی رعب‌آوری دارد این کلمات، طنینی که در فضا می‌پیچد و گوش‌ها را تیز می‌کند، زمانی که از زبان یک سوژه‌ی بی‌صداشده‌‌ اما مصمم به فاش‌گویی ادعایش، خطاب به قدرت حاکم ادا می‌شود که: «می‌خواهم حقیقت را درباره‌ی تو بگویم. می‌خواهم همه‌ی حقیقت همینجا روشن شود. هیچ‌چیز جز عدالت نمی‌خواهم، با اینکه می‌دانم هیچ امیدی به حقیقت و عدالت تو نیست». این ژست و مُصممیت‌اش درست درخور زمانه‌ای است که دغدغه‌ی حقیقت را وانهاده و عدالت را همچون آرمانی رنگ‌ورورفته پشتِ‌ گوش انداخته است. با این وصف، روشن است که چنین ژستی به دلیل بی‌تناسبی‌اش با هنجارهای رفتاری زمانه که عقب‌نشینی و وادادگی را به اسم مصلحت‌اندیشی و «عقلانیت» ارج می‌گذارد و ایستادگی آشتی‌ناپذیر بر عدالت و حقیقت را به تندروی و بی‌تدبیری تعبیر می‌کند در چشم گفتار مسلطِ «اعتدال» نابجا و ناخوانده جلوه می‌کند. با اینهمه این ژست و مطالبه‌اش علاوه بر اینکه قدرت را به مصاف طلبیده است ای بسا بتواند یخ‌های تسلیم و فراموشی را، گیرم برای مدتی، آب کند و همچون فراخوانی به آشکارگی حقیقت و اجرای عدالت در حق «88» فهمیده و اجابت شود.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۰
یوزف کا
1) سرآغاز هر میل، احساس لذت است. کششی محسوس به جانب آنچه که ما را خوش می آید، مغناطیسی که مسیر رفتار و گفتار ما را کج می کند و جهان را از نقطه ی بی تفاوتی بیرون می آورد. میل اما در این نقطه باقی نمی ماند.
میدان مغناطیسی میل؛ که با اغوا و لذت آغاز شده، پس از چندی به ملال می گراید و ملال نیز، با خود دل زدگی به ارمغان می آورد. ما به عنوان موجوداتی محدود و کرانمند، گریزی نداریم از آن که پس از چندی میل را پس زنیم؛ چه، تداوم میل، لذت را ملال، ملال را دل زدگی، و دل زدگی را به انزجار و حتا خطر بدل می کند، و این همه سرنوشت موجود محدودی ست که به حکم محدودیتش، توان پیگیری میلی را تا بی نهایت ندارد. یک میدان مغناطیسی قوی می تواند، دخل یک بورد الکترونیکی یا یک ارگانیسم زنده را بیاورد، ولو در ابتدا تنها آن را به آرامی جذب خویش می کرده است.

2) هنرمند و اثرهنری، سر و کارش با آدم ها و قوه ی ادراک حسی آن هاست. اثر هنری، در اول گام باید دلپذیر بنماید، باید متقاعدت کند که پای آن بنشینی و گوش و چشم و ذهن و وجودت را برای مدتی به آن معطوف کنی. اما اثر هنری ماندگار، باید به چیزی فراتر از یک لذت، که به یک میل وفادار باشد. وقتی که در محدوده ی لذتی، زود خسته می شوی و حتا اگر هم خودت اصرار کنی، دیگر حواس و بدن و ذهنت، تن به مخاطب مدام یک اثر بودن نمی دهند. گوش که خسته شود، چشم که زده شود، خیال که آشفته شود، تمام مهمات برای ادامه از میان می رود و زان پس، در محضر اثر بودن، جز به نیرویی بیرونی یا شکنجه ای مازوخیستی ممکن نیست.

3) هنر ماندگار، در بنیاد خود، پیشرو (avant-garde) ست. این هنر به مخاطب و لذت او باج نمی دهد، گرچه قصد شکنجه اش را هم ندارد. چنین هنری با یک میل گره می خورد، با نیرویی بیرونی که لذتی درونی و انگزیشی آغازین را برانگیخته، اما در مرزهای متناهی تحمل باقی نمی ماند. این هنرمند، اگرچه خود و اثرش، کماکان کران مند است، اما با جنونی خیره کننده، پنجه در پنجه ی مرزهای خود، و حدود تناهی و امکان خویش می افکند. نبردی تن به تن با امر ناممکن را می آغازد، به هوای آنکه آستانه را قدمی فراتر ببرد.

4) وانگهی، هنرمند در کسوت موجودی کران مند، به رغم کوشش حماسی اش برای جا به جا کردن مرزهای درک و حس و میل، به نحوی تراژیک محکوم به شکست است. او هر چه قدر هم که نبوغ بورزد، راهی نو باز کند و افقی تازه را به دید ما آورد، باز سر و کله ی مرزی نو پیدا خواهد شد، و تمام دست آوردهایش در معرض بازی ملال آور لذت، سقوط خواهد کرد. مگر نه آنکه تمام میراث هنر پیشرو، حالا به اتودها و فصولی در کتب مضحک تاریخ هنر بدل شده اند، و حتا از آن بدتر، به شیوه ای تازه و صدالبته موقت، برای کسب سرمایه و کور کردن چشم بازار؟

5) اما اگر چنین باشد، و هنرمند محکوم به شکستی ست که خود از ابتدا پیداست؛ دیگر جهد و بی قراری اش برای خلق از چیست؟ پاسخ البته که از ابتدا پیداست: از برای میلی که سرچشمه ی زوال ناپذیر انگیزش انسان و لذت بردن اوست. امیال، این اجنه ی معلق در هوا، این اتر نامرئی میان ستاره ها و کهکشان ها، این پیوستار استوار از پریروز و دیروز تاریخ تا به فردا و پس و فردای آن؛ یگانه خانه ی امید موجود متناهی ست که هوای فرارفتن از حدود تناهی خویش دارد...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۶
یوزف کا

ای زبان!

ای مامن واژه های جسور و جوان

سکوت کن!

بگذار تا نوت ها 

بگذار که اصوات

از تمام معانی بی نام

اعاده ی حیثیت کنند

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۱۲
یوزف کا
... احساس کردم وارد عصر مابعد هنر شده ایم، وارد جهانی شده ایم که هنر دارد می میرد، هنر دارد به دلیل نیاز به هنر، توجه و حساسیت به هنر و عشق به هنر می میرد.

-کوندرا، مواجهه، جشنی در کار نیست، نشر آگه، ص 164
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۸
یوزف کا