آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

- سعی کردی، شکست خوردی، چه باک! دوباره بکوش، باز هم شکست بخور، این بار شکستی بهتر...1

* سعی ام را می کنم، اما قولی نمی دهم! آخر شکست بهتر، قطعا هزاران بار دشوار تر از پیروز شدن است! مگر پیروزی چیست؟ چیزی جز شکستی که محال بود بهتر باشد؟!

- خب بیا واقع بین باشیم، محال را طلب کنیم2



Jamais échoué. Peu importe. Réessayez. Échouez à nouveau. Échouez mieux.. - بکت

2 Soyons réalistes, demandons l'impossible  - شعار دانشجویان فرانسوی در اعتراضات مه 68

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۷
یوزف کا

بلاگ زاویه زیست، به مناسبت روز دختر، پستی با لحن انتقادی گذاشت، که البته به بحث های داغی هم دامن زد. علاوه بر پست او، بلاگرهای دیگر نیز پست هایی با مضمون مشابه یا مخالف آن، داشته اند. من هم در ذیل پست او، خرده تاملات خود را درباره ی این موضوع آوردم، که اینجا و مستقلا آن را تکرار میکنم. اعم از آنکه نسبت به اندیشه های هم چه موضعی داشته باشیم، باید نفس دیالوگ و نقد را جدی گرفت، چرا که در برهوتی که به آن هبوط کردیم، منجی جز خودآگاهی در کار نیست و نتواند بود. امیدوارم که این بحث ها، به درنگی جدی و جمعی بینجامد و مقدمه ی تجدید نظرمان در مساله های بحران آفرین معاصر شود....


فکر میکنم اگر بناست نقد کنیم یا گفت و گو کنیم، گریزی از کنترل احساسات نداریم. من هم مثل کازیمو، باوری به نقد سازنده ندارم - و از آن بالاتر آنرا مزخرف میدانم-، اما تصور میکنم دو طرف ماجرا، در قضاوت برمبنای احساسات خود، اصرار بیشتری دارند، تا قضاوت برمبنای خردانتقادی خود. از یک طرف بر این حس خشم آلود تکیه می شود که گویی انتقام تمام ظلم ها و رنج های تاریخی نا به حقی را که بر زنان رفته، باید به مناسبت نقد یک روز نمادین، یک جا گرفت؛ و از سوی دیگر، بر حسی عاطفی تکیه میشود که در حد کادو گرفتن در دو روز یا پاسداشت شخصیت های دینی ست. بگذریم از کسانی که بنابر تفسیر های شبه سیاسی و ایدئولوژیک زده،-مثل دوگانه ی غرب/اسلام و ...- می خواهند در برابر این موضوع جبهه بگیرند. مساله، عبارت از نام گذاری یک روز خاص، به نام دختران -و نه بانوان یا خانم ها- ست، چیزی که در وهله ی اول، ولو با بدبینانه ترین مواضع فمنیستی، نمی توان در آن تشکیک کرد. ظاهرا بناست که در روزی خاص، به دختران تبریک بگوییم، و هیچ غرضی هم برای توهین یا طرد زنانی که دختر نیستند، در کار نیست. 

اما مساله ی اصلی خیلی پیش از این ها آغاز شده: نفس برگزیدن روزهای نمادین از جانب حکومت ها، عملی مشکوک است. چرا که باید از منافعی بپرسیم که چنین قردادهای من عندی، می توانند برای عده ای ایجاد کنند. در طول تاریخ، این تنها در مورد دولت مطلقه ی مدرن است که وضع مناسبت های قراردادی، مورد و موضوعیت پیدا میکند،  مثال تاریخی جالبش، کوشش هایی بود که فرانسوی ها، پس از انقلاب خود، برای تغییر سیستم عددی ساعت ها انجام دادند، و پر پیداست که هر کوششی نیز برای چنین تصرف هایی موفق از آب در نمی آید، مثل تغییر تقویم در رژیم پهلوی یا همین مثال فرانسه یا روزهای پرشمار دولتی که جز مراکز طراحی و چاپ سررسید، کسی برایشان وقعی قایل نیست. پیش از نظم دولت ملت مدرن، عموم مناسبت ها یا طبیعی بود -مثل نوروز یا نمونه های مشابهش- یا دینی. این نکته از آن جهت مهم است که محل دعوا را روشن میکند: آدمیان به چه حق و برای چه هدفی، تصمیم میگیرند که برای روزهای تقویم، عناوین و مناسبت جعل کنند؟ پاسخ، وقتی روشن میشود که نگاهی به مبدا چنین نام گذاری هایی بکنیم: دولت (که در معنای فنی و علوم انسانی، کل هئیت حاکمه است و نه فقط قوه ی مجریه). دولت ها یا حکومت ها هستند که برای تحکیم و تقویت منافع خود، که قاعدتا باید همان منافع ملی و سیاسی کل ملت باشد، دست به چنین جعل هایی میزنند.
با این مقدمه ی کوتاه اگر به سراغ ماجرای اخیر برویم، با این پرسش رو به رو میشویم که «جعل» روز دختر، اصلا کدام منافع ملی و فرهنگی و .. را ارضا میکرده است؟ پاسخ البته ساده و خطی نیست و نیاز به مطالعات تبارشناختی و تاریخی گسترده دارد، اما می توان دستکم از یک زاویه به این پرسش اندیشید و آن، اندیشه ی انتقادی فمنیستی ست، اندیشه ی انتقادی فمنیستی هم، نه شعار یا ایدئولوژی یا حتا عقیده ی شخصی، بلکه صورتی از پرسشگری و شکاکیت است، درباره ی کردارها و گفتارهایی که میتوانند به بهره کشی از زنان و یا مشروعیت بخشیدن به این ظلم ها، بینجامند. در این صورت، البته که جای شک بسیار وثیقی ست که هیولایی به اسم دولت مطلقه، اصلا چه خواب و خیالی درباره زنان و دختران در سر دارد، که برایشان، به نحو من عندی، مناسبت جعل میکند و آن را نیز، به عنصری مذهبی پیوند میدهد. پرسشگری به این معنا نیست که کل این اتقاق، لزوما و تماما به معنای استثمار زنان یا سرکوب آنان است، چندانکه در سطح شخصی و انسانی، تبریک گفتن به کسی بابت صفت خاص در وجود او، لزوما توطئه ای خشن و مرموز نیست. اما در سطحی کلان و اجتماعی، همین تبریک کوتاه که میان افراد رد و بدل میشود، بدل به «کلیشه»ای اجتماعی میشود، که کنترل و جهت دهی رفتار مردم را نیز، برای قدرتمندان آسان تر میکند. نمونه ی ساده اش، کلیشه ی ایرانی حجاب است، که میتواند محل سودهای هنگفت برای سرمایه دارهای چینی شود که چادر سیاه چینی به ایران صادر میکنند. اما آیا پدید آمدن چادر توطئه ی چینی ها بوده؟ قطعا پاسخ منفی ست، اما «کلیشه شدن» کردارها و گفتارهای شهروندان یک دولت، ولو از سرچشمه های دینی و ... قطعا راهی بهینه برای کنترل و گاه سرکوب یا سودآوری از آنان می شود. از این زاویه ی دید انتقادی، رخداد «مشکوک»ی مثل جعل روز دختر، بیش از آنکه بهانه ای برای تذکر امر دینی باشد، به خدمت گرفتن امر دینی، به عنوان کاتالیزوری ست، برای تحقق مناسبات کنترلی دولت مطلقه. مساله وقتی جالب تر میشود که در لایه های سرکوب گرانه و فالوس سانتریست فرهنگ ما، دوگانه ی زن و دختر، گاه دلالت های جدی تا حد خون و ناموس پیدا میکند، و جعل چنین روزی برای دختران، چیزی شبیه به رسمیت شناختن آن لایه ی مرتجع فرهنگی، از جانب دولت مطلقه یا همان پدر اعظم جامعه است. و باز موضوع جدی تر می شود، وقتی که میبینیم این مساله در سطح اجتماعی، مساله ای به غایت تنش آفرین و مناقشه برانگیز است و فضای عمومی و ذهن شهروندان هنوز در پی جدال و چالش برای هضم و حل این موضوع در هاضمه ی فرهنگی تاریخی خود است، حالا ناگهان پدر مقتدر یا همان دولت، مداخله می کند و «از بالا»، و با «گوشه چشمی» به یک طرف دعوا، چنین روزی را جعل میکند و برای آنکه جعلش کارساز شود، چنان که گفتم، از کاتالیزور فرهنگ دینی نیز سود میجوید. بسا که حاکمیت منکر چنین صورت بندی از عمل خود باشد و نیت خود را، تنها روزی برای پاسداشت و اصلا توجه به زنان و دختران عنوان کند، اما در مناسبات انسانی، نیت، نه مساله ی اول است و نه نتیجه ی آخر. کار قدرت سیاسی، چه میدانسته، چه نمی دانسته، چه میخواسته و چه نمیخواسته، چنین تبعاتی به بار آورده و قطعا، از این جهت نیز، میتواند مورد تحلیل و نقد قرار گیرد. افزون بر این همه، میتوان از جهات انتقادی دیگر هم به این پدیده نگاه کرد و پرسش هایی دیگر در قبال آن پرسید، مثل آنکه چگونه پیوند میان امر دینی و امر حکومتی، این چنین یکسره و یکسویه شد؟ یا آنکه جعل چنین روزهایی، تا چه حد میتواند در سبک زندگی مردم و مثلا بسط فرزندسالاری موثر واقع شود و یا با حضور چنین مناسبتی در تقویم، چگونه فمنیسیمی ناآگاه و وارونه به فرهنگ ایرانی تزریق می شود و اصلا با چنین تحول فرهنگی، چگونه بر ساختار طبقاتی تاثیر می گذارند و .... 
جای مطالعه و تامل در این موضوع، یک یا دو کامنت یا حتا یک یا دو وبلاگ نیست، اما برای دوستانی که این طور تاملات را پیچیده کردن، مسخره بازی، مته به خشخاش گذاشتن و ... می دانند، تذکر یک نکته ضروری ست: علوم انسانی از سرآغار خود، چیزی جز همین تامل انتقادی در مناسبات انسانی نبوده، و اصلا عالم این علوم، برای آغاز یک پژوهش، چاره ای جز فرارفتن از عادت های فکری روزمره، یا همان پیچیده کردن و مساله دار کردن امور ظاهرا بی مساله ندارد. این که امروز علوم انسانی را زنگ تاریخ ادبیات و فن وکالت و ام بی ای و ... می دانیم، از دست گل هایی ست که آموزش و پروش به آب داده، وگرنه در جهان معاصر، می کوشند به جای جر و بحث احساسی بر سر موضوعات، دست به دامن همین علوم شوند و گفتن هم ندارد که برای داشتن یک زندگی انسانی -متعالی و دینی و ... پیش کش- چنین چیزی تا چه حد لازم است. فمنیسم عوامانه و زن ستیزی مرتجع، در سرکوب چنین گفتارهای انتقادی، به رغم دعواهایشان، با هم، به یک اندازه هم صدا و هم دستند. یکی نفی مطلق می خواهد و دیگری ایجاب مطلق، حال آنکه نفی و ایجاب، دو کیفیت نسبی هستند و اگر مطلق شوند، چیزی جز توهم نخواهند بود و توسل به چنان اوهام مطلقی، ولو سر و صدا و جار و جنجال داشته باشد، اما حاصلی جز تثبیت وضع موجود ندارد، آن هم از جانب تمام کسانی که اتفاقا از آن ناراضی اند.


پ.ن:
+ این پست کازیمو، باعث شد از زاویه ی تازه ای به مساله ی فمنیسم و معضلات فمنیسم ایرانی فکر کنم. کامنتی را که برای کازیمو نوشتم، در ادامه می آورم. تصور میکنم که مجموع این دو متن، شاید دید کامل تری از صورت مساله ی کنونی و وضعیت بغرنج آن نشان دهد؛ تا نظر دوستان چه باشد....

این متن، جدا از خوبی و بدیش، بابت چیزی آزار دهنده یا منتقدانه ست که هیچ گاه به صراحت بیانش نکرده، و آن، رابطه ی میان کاپیتالیسم و فمنیسم است. متن اگر این دو را در پیوندی علی و آشکار نشان میداد، و فمنیسم را معلول خواست سرمایه دارها عنوان می کرد، البته که متنی بود مساله دار، و آن وقت شاید می شد با نویسنده اش دست به گریبان شد و ...
این متن برخلاف تصور اولیه ی دوستان، اصلا چیزی از چگونگی زاده شدن فمنیسم نمی گوید، بلکه از تقارن و مناسبتی معنادار می گوید که از قضا، هیچ هم بی راه و غلط نیست، گو اینکه روز جهانی زن -8 مارس- هم از مجعولات عالم سوسیالیستی بود و حاصل مقاومت و مبارزه ی برابری طلبانه و آزادی خواهانه ی زنانی کارگر. باری، همه گی ما اینقدر فارسی می دانیم که شاید هم نشینی عناصر روایت کازیمو، برای مان بار کنایی داشته باشد و علی الاصول، دعوای دوستان هم با همین بار کنایی ست.
این هم به جای خود پدیده ی جالبی ست که خانم های فمنیست، به عوض آنکه هشدار پس پشت کنایه ی این متن را دریابند، رو به انکار و واکنش نسبت به نویسنده اش می آورند. به جرات می گویم که این متن از جدی ترین متون در دفاع از زنان و فمنیسم بود، اما هنوز قدر چنین متونی مجهول است، چون هنوز نقد را دشمنی می فهمیم. 


اما درباره ی نکته ای که در پاسخ به نرگس و دیگر دوستان گفتی، به نظرم بد نیست قدری جدی تر فکر کنیم. درست است که آزادی و برابری و حتا زنانگی و ... معنایی روشن ندارند، و این هم درست است که برای یک جنبش آگاه و موثر، وجود شفافیت یا دستکم تلاش برای آن، ضروری ست، اما این را هم باید گفت که با آکسیوم های مطلقا واضح و متمایز ریاضی گون، نمی توان اندیشه و کنش سیاسی شکل داد. ابهام، عنصر نازدودنی حیات انسانی ست و خدا می داند که اگر ابهام وجود نمی داشت، آدمی چگونه بودن در جهان را تاب می آورد. اما ابهام داریم تا ابهام. من فکر میکنم برپایه ی برخی ابهام ها، می توان گفتارهای سیاسی و انتقادی شکل داد، و البته این به معنای منتفی کردن تامل در مبادی نیست، اتفاقا با وجود و برای وجود چنین ابهام هایی ست که چرخ اندیشه تازه به کار می افتد. درباره ی این موضوع به خصوص هم، من برای سیاست انتقادی فمنیسم، وجاهتی کمابیش قابل دفاع در کار میبینم. فمنیسم، از معدود گفتارهایی ست که اتفاقا ارجاعی آشکار و بدون پیچیدگی های تئوریک دارد: بدن زنانه. بدن زنانه مفهومی انتزاعی مثل جوهر و عرض و جنس و فصل نیست که نیاز به تعریف دقیق داشته باشد تا بتوان آن را فهمید. ما همه گی بدنی داریم و به میانجی همین بدن، اعم از آن که زن باشیم یا مرد، تجربه ای از حضور و بدن زنانه در جهان داریم. فمنیسم با مساله سازی بر سر زیست و سرشت و سرنوشت همین تجربه از بدن زنانه ست که گفتاری سیاسی را می تواند سامان دهد. این که این بدن کمتر رنج بکشد، کمتر استثمار شود، تنها مساله ی زنان نیست، مساله ی هر موجود بدن مندی ست که در معیت بدن های زنانه زیست می کند. کیفیت و تحول وضع زنان، وضع همه ی ما را تغییر می دهد، چرا که نخستین پیوند انسان با جهان، پیوند او با بدنی زنانه ست. فمنیسم برخلاف تصور بوقچی های موافق و مخالفش، دعوا بر سر روابط جنسی بی بند و بار و ولنگار و ... نیست، دعوا بر سر رنجی ست که مادران ما برده و می برند و داغش را بر جگر همه ی ما می گذارند. این که فمنیسم ایرانی هنوز به این بلوغ نرسیده تا ضرورت و قرابت این مساله را برای ما تبیین کند، از بی سوادی و بی عرضه گی مدعیان آن است، اما می خواهم بگویم پرسشی که «می تواند» حول و هوش یک فمنیسم انتقادی شکل بگیرد، پرسشی سرنوشت ساز برای همه ی ماست، نه به سبب مفاهیم انتزاعی و تفسیر پذیر، بل به سبب نقطه ی آغاز پیوند ما با جهان، یعنی تجربه ی بدن مندی زنانه... نوشته ی تو، فکر میکنم که نهیبی عالی ست برای اندیشیدن دیگرباره و دیگرگونه به مساله ی فمنیسم. در جهانی که مطلق ترین موجودش، یعنی خدای همه دان و همه توانش، در محاق تحریف و بهره کشی ست، دیگر همه باید حساب دست شان آمده باشد که جملگی ارزش های زیسته شان در معرض پوچی و نابودی ست. گزندگی این متن، نباید بهانه ای برای تسویه حساب با نویسنده اش، که باید بهانه ای برای تسویه حساب خودمان با ادراکات مغشوش و ویران مان باشد، با چیزهایی که فکر می کردیم ارزش است، اما حالا نه فقط خودشان، بنیاد جملگی شان بر باد است. فمنیسمی که از بنیادش، یعنی مساله ی بدن مندی زنانه، کنده شده و به شعارهایی پوچ برای موافقت و مخالفت بدل شده، باید هم نهیب بخورد، آن هم از این بیشتر، نه برای نفی شدن، که برای نقد شدن و قوی شدن...

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۷
یوزف کا

روح خراسانی این سبک نوشتار را نمی شود ندید و نشنید، وقتی تنه به تنه ی بحر طویل ها و دوتار خراسانی می زند، وقتی یک بند، واژه را چون اشک از چشمان زبان سرازیر می کند، می گرید، می خندد، مست می کند و مست از مستی گریه ها و خنده های کلمات، می رقصد و می چرخد و می نوشد از این جام آوخ.

«آوخ»! که چه می کند این جان روزگار با جان جهان، که اگر زبان به رعشه نیوفتد، از غم و درد و دریغ، خون بالا نیاورد و واژه ها را پرپر نکند، دق می کند از این همه پوچی و هیچی، دق می کند از این همه داغی پر دریغ، داغ می کند از دریغای پر دق و هق هق گریه می کند از دق و هق، و مگر حق، اگر خود باطل نباشد، که نمی تواند نباشد، به داد دل دوده گرفته از شعله های آرزوهای بر باد رفته ی آرزوها، برسد...

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۵
یوزف کا

1. اگر گذرتان به کلاس های زبان، هنر و امثال آن افتاده باشد، حتمن با ماجرای اتود و اتود زدن، آشنا شده اید. شاگردان/هنرجویان و ... وقتی که می خواهند کاری بکنند، ابتدا باید اتود بزنند. ظاهرا اتود زدن را باید چیزی مثل تمرین کردن دانست، اما ماجرا کمی متفاوت است. وقتی اتود می زنیم، فقط تمرین نمی کنیم، صرفا در پی بهود مهارت ها نیستیم. به عنوان هنرجوی پیانو، نمی توانید سونات طوفان -17- را اتود بزنید، یا به عنوان تمرین نویسندگی، نمی توانید پی رنگی در حد و قواره ی جنگ و صلح را به عنوان اتود در نظر بگیرید. اتود، طرح هایی ست کوچک، رها و دم دست، که پنجه ها/نفس/تخیل تان را با آن ورز می دهید. در انتهای آن قرار نیست که به جایی برسید و چه بسا که هیچ سر و شکلی هم در پایان، بدست نیاید. مهم نیست، یعنی به عنوان یک اتود مهم نیست. می توانید تا دلتان بخواهد سرسری، بی هدف، و بی توجه به ضوابط و مخاطب و ... کار کنید و دست آخر هم نتیجه ی مشعشع را به زباله دان تاریخ هدایت کنید! اما اگر ماجرا بر سر یک اثر «جدی» یا «کامل» باشد، حق دارید که به خاطر هر ایراد کوچک، بارها خود را شماتت کنید و ساعت ها به دنبال منشا خطا و مشکل بگردید. اتود زدن، پیش از مهارت، چیزی مثل آشنایی و ریختن ترس است. پرسه زنی های سرخوشانه و بی هدف است، در لا به لای کوچه های تخیل و تکنیک و تاریخ هنر. تازه پس از این آشنایی و هم نشینی مدام است که راه برای تمرین و مهارت و ... باز می شود.


2. عمده ی عمر یک هنرمند، چه هنرمند بزرگ و چه تازه کار، با همین اتودها می گذارد. اگر هنرمندان از اتود متنفر بودند، باید خیلی زود دست از کار هنری خود می کشیدند و رو به عالمی دیگر می آوردند. داستایفکسی مگر چند بار می تواند جنایت و مکافات بیافریند یا کافکا مگر چند اثر مانند قصر در طول زندگی خود می تواند بنویسد؟ یا بیایید ببینیم که نسبت تمام جملاتی که شیخ اجل در گلستان خود به نثر سلیس کتابت کرد، به تمام جملاتی که در عمر خود نوشت، چه عددی ست؟ قطعا ما نویسندگان را به آثار شاخص شان می شناسیم و باید هم چنین باشد، اما بیایید برای یک بار هم که شده از زاویه ی دید آن ها نگاه کنیم: اگر نوشتن برای کافکا فقط به معنا و محدوده ی قصر و مسخ و محکاکمه بود، و اگر یگانه هدف موتزارت از دست بردن به کلاویه های پیانو، فقط آفریدن شاهکارهایش بود، آن وقت زندگی چه قدر برای آن ها جهنم می شد؟ بیایید کمی فراتر برویم و فرض کنیم که آن ها تنها زمانی از مشغولیت خود راضی می شدند که شاهکار بیافرینند، آن وقت اصلا می شد که چنان وضع سترونی را تحمل کرد؟ 


3. به تناسب تند شدن ریتم زندگی در جهان معاصر،حال و حوصله ی آفریدن شاهکارهای بزرگ نیز از دست رفته، و به قول ناقدان هنر، عصر «مرگ هنر بزرگ» فرا می رسد. اما این همه ی قضیه نیست. هنوز نوازندگانی پیدا می شوند که «جنون تکنیک» را به اوج برسانند یا نویسندگانی که از «ادا و اطوار روایی» خسته نشوند، و شاید این هنرمندان، امروز بیشتر از هر زمان دیگری تکثیر شده اند. اما شاید سویه ی پنهان مرگ هنر، نه مرگ آثار شکوهمند و آنچنانی، که اتفاقا مرگ عالم اتود و اتود زنی ست. بی حوصله شدن آدم ها در عالم کنونی، اتفاقی مطلق نیست. به یک هنرمند، چند ملیون یورو یک جا بدهید تا با حوصله ای بی نظیر، تا پایان عمرش، برای شما اثری فاخر و عظیم بیافریند. آنچه که امروز برایش بی حوصله شدیم، از قضا همین بازی بی غایت تخیل، و اتود زدن های بی شمار است. یا باید برای کارمان دلیلی عرضه کنیم، یا اگر دلیلی در کار نبود، باید فاتحه ی انگیزه را نیز بخوانیم. عصر ما، عصر وداع با اتود زنی ست، و عصر بی حوصلگی برای پرسه های بی هدف و سرخوش...


4. اما نگران نباشید! همچنان که مدافعان وضح موجود وعده می دهند، برای همه چیز تدبیری اندیشیده شده، حتا برای فقدان اتود! حالا شما اتود نمی زنید، اما در عوض «بازار» و «مخاطب» دارید و می توانید هر کار دستی «پرت و پلا»یی را به شرط رضایت و دوسویه، به مخاطب خود ارایه دهید و بر سرمایه -چه مالی و چه نمادین-ی خود بیفزایید. دیگر لازم نیست که ابهت هیچکاک و قلم جادویی پروست داشته باشید، در هر سطحی باشید، ولو به بی مزگی «واینرهای اینستا» و «سلبریتی های توییت»، می توانید به حد خود، مخاطبی دست و پا کنید و از همان ابتدا، کار خود را  «به مقصد مخاطبان» خود، به راه بیندازید. حالا که نقد «عنصر اضافی»ست و از بازار تا دولت تا توده، در سرکوب منتقد همدست اند، شمایید و عرصه ی فراخ تاریخ هنر که حالا از زباله دان تاریخ هم وسیع تر شده است.


5. اما عیبش چیست؟ مگر فیلم های ایرج ملکی، عرصه را بر فیلم های برگمان تنگ کرده است؟! اصلا مگر غیر از این است که با وجود چرندیاتی که به نام داستان و رمان به دست مخاطبان می دهند، امروز قدر و قیمت و نبوغ پروست و جویس و کافکا، از هر زمان دیگر آشکارتر شده؟ مگر حالا در کنسرواتوارهای اروپا، باخ قدر و قیمتتی بیشتر از دوران رمانتیک پیدا نکرده است؟ خب البته که پاسخ جملگی این پرسش ها مثبت است. اما هنوز می توان و بلکه باید از اتود دفاع کرد! نه برای آنکه جایگاهی همسان با شاهکارها بدان بخشید-کاری که بازار مکاره (یا آزاد) هنر پیشترها انجام داده-؛ بلکه پیش از هر چیز، برای «زیستنی»تر کردن جهان پیرامون مان به کمک هنر. تنها هنری می تواند که جهان را جایی بهتر برای زندگی کند، که با ذات زندگی و تمام لحظات آن بی گانه نباشد، هنری که معنایی برای تمامت زندگی، حتا ملال آورترین و بیهوده ترین دقایقش خلق کند و با آن بر سر مهر باشد. «هنر مصرفی»، هنری ست که له له مخاطب می زند و از پی آن می دود، هنری که می خواهد بفروشد و به همین دلیل، تنها به منافع مولف و مخاطبش می اندیشد، یعنی تنها به لحظاتی از زندگی آنان که می توانند از آن لذت ببرند و این لذت را با ارزشی کمی و جهان شمول-پول- مبادله کنند.


6. چه بسا که مدافعان وضع موجود، باز بگویند که «بازار برای این هم چاره ای اندیشیده: می توانید به جای هنر مصرفی، مخاطب «هنر بزرگ» باشید، مخاطب هنر باشکوه هنرمندان نامدار معاصر یا حتا قرون ماضی». اما این پاسخ هم هنوز کافی نیست. اثر هنری بزرگ، اثر هنری خوب نیست، چرا که هنر، تنها از برای تاریخ هنر و موزه ی مشاهیر و مفاخر نیست. باخ و برگمان و تولستوی و رافائل بزرگند، قبول! اما ما را به آنها چه؟ مگر خود آن ها نبودند که با آثارشان به ما آموختند «هنر برای زندگی ست، هنر برای حقیقت است»؟ مگر مخاطب آثار هنری بودن، تنها برای ارضای حس خود-فرهیخته-پنداری درون ماست؟ اگر چنین بود، دیگر شور بی پایان بشر برای خلاقیت و آفرینش شیوه های بیانگری نو از چه بود؟ بهتر نبود که بشر با آفریدن اولین شاهکار، دیگر دفتر ابتکارات و هنر خویش را می بست و باقی تاریخ را محو همان شاهکار عظیم می ماند؟ اثر هنری، اثری ست برای زندگی، نه این یا آن بخش آن، بلکه برای تمامت آن. هنرمندان در جست و جوی طرحی تازه بودند تا کثرت بی پایان صور حیات را جاودانه کنند و بزرگی آثار آنان نیز، به اتحادی ست که شاهکارهایشان با جان و جهان مردمان عصر خویش برقرار کرده است. 


7. و این همه هنوز به اتود زدن چه مربوط است؟ پاسخ ساده است، اگر اتود، همان پرسه های بی هوده و سرخوشانه ی هنرمند در عالم خیال و زیست و ناخودآگاه خود باشد، در فقدان اتود نیز، چشم هنرمند کور می شود و با چشم کور نیز، نمی توان بنایی بلند پی افکند. گو اینکه تا چشم کار می کند-یا اگر بکند-، برهوت است و اجتماع بازاریانی که بر دوش هنرمندان سواری می گیرند و خواهند گرفت، تا واپسین نوع آن ها نیز، در بیهودگی این بیابان بازار-وش، از میان بروند...

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۸
یوزف کا

غیر انسانی ترین جهان ممکن، جهانی ست که همه ی آدم ها در آن، نظر مشابه داشته باشند. حتا اگر آن نظر، درست ترین نظر ممکن باشد...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۷
یوزف کا

فرمول نوشتن

1) نوشتن، فرمول ندارد! تقریبا هر آن که نسخه ای برای آن بپیچد، دروغ گفته، دروغی شاخدار. فرمول باید برای همه ی افراد و همه ی زمان ها جواب دهد، اما تقریبا همه ی فرمول های نوشتن، نه فقط برای همه ی افراد، که حتا برای همه ی زمان های یک فرد هم، چیزی از آب در نمی آورند..


دروغ نوشتن

2) نوشتن، ادای دروغ گوها را در آوردن است. هر نوشته اگر دروغ هم نباشد، باید وانمود کند که دروغ گویی قهار است: هر نوشته، اعم از آنکه گزارشی واقعی باشد یا تصویری خیالی، تنها زمانی می تواند موفق باشد و معنایی برساند، که آنچه که هم اکنون نیست را پیش چشم ذهن مخاطبش، حی و حاضر کند و آن چه که هست و مخاطبش را در برگرفته، نیست کند؛ درست مثل دروغ گویی که هست ها را نیست و نیست ها را هست جا می زند.


  • 2-1) اولین دروغی که نویسنده را نویسنده می کند، این جمله است که «من، یک نویسنده هستم و نویسندگی را می دانم». اگر این دروغ جاری نشود، اعتماد به نفسی برای ادامه ی نوشتن باقی نمی ماند و از سوی دیگر، اگر این دروغ، راست باشد، دیگر نوشتن بی جهت می شود؛ نویسنده ها اگر نوشتن می دانستند، هیچ گاه نمی نوشتند. 


  • 2-2) وقتی نویسنده کار خود را با این دروغ آغاز کرد، باید دروغ دومی را هم به زبان آورد تا دروغ اولش، رسوا نشود؛ او باید برای نویسندگی خود، شاهد و دلیلی بیاورد، درست به همین جهت است که هر نویسنده ای، فرمولی برای نوشتن ارایه می دهد، و اصلا اگر نویسنده ای فرمولی از نوشتن نداشته باشد، چیزی جز آماتوری در حال سیاه مشق کردن نیست.


سبک نوشتن

3) نوشتن، با کلمات ساخته می شود، اما کلمات منقطع و گسسته اند. کلمه ی گسسته هم زور زیادی برای مشغول کردن چشم ذهن خواننده ندارد. از کلمه ی کلیسا، نه تصویر چندانی می تواند بیرون کشید، و نه روایتی. کلمات باید بهم بچسبند تا زور هم را تشدید و گاهی هم مهار، و در واقع، هم تشدید و هم مهار کنند. فصل اول «طرف خانه ی سوان» -از شاهکار بی بدیل پروست- کلیسا دارد، اما نه هر کلیسایی، بلکه فقط و فقط کلیسای کمبره. همین اتصال ساده، به کلیسا جان می دهد، و از طرف دیگر، جان اضافی کلمه ی کلیسا را میگیرد. همین یک اتصال ساده، دست مایه ی ده ها صفحه توصیف و خیال پردازی و روایت به سبک جادویی پروست می شود. اما چگونه؟ چون پای «سبک» در میان است. سبک، چسب میان کلمات است، لحنی ست که باعث می شود فحش های سلین یا سلینجر را دهن دری و ادا و اطوار به شمار نیاوریم و انسان های گنگ کافکا را، ضعف شخصیت پردازی ندانیم. 


  • 3-1) بی سبک، نمی توان حتا یک کلمه نوشت. اگر حین نوشتن عذا میگیرید، دچار ناامیدی و سرخوردگی می شوید، آن را پای بی استعدادی، دشواری کار، ناهموار بودن موضوع، و امثال آن نگذارید. شما فقط سبکی ندارید، به همین سادگی!


  • 3-2) سبک موجودی عجیب و غریب نیست، نه لطیفه ای ماورا الطبیعی است از عالم بالا، و نه مهارت هایی ناشی از تمرین و تسلط بر تکینک های نویسندگی. منشا سبک، زندگی ست؛ نه زندگی روحانی و معنوی و چرندیاتی از این دست، بل زندگی مادی، و روشن تر بگویم: بدن شما. هر بدنی، حرکاتش را با الگوهایی منحصر به فرد انجام میدهد، که درست مثل سبکی هنری ست. لحن صدا و دایره ی کلمات هر کس، وحدتی رازآمیز و سبک گونه دارد. هیچ چیزی به اندازه ی عبارت متداول رمان نویسان، یعنی «دست هایش را توی هوا تکان داد»، تصویری گنگ و بی ربط و غیر انسانی و احمقانه از یک انسان یا بدن زنده نیست! سبک ها نه صرفا اکتسابی اند و نه فقط ذاتی. کوتاه قد بودن، سبکی به حرکات یک فرد میدهد، و دیلاق بودن، سبکی دیگر. اما پیانیست بودن یا کشتی گیر بودن، به عنوان انتخاب ها و عادات اکتسابی او، به همان میزان ذاتیات-و البته باید گفت قدری کمتر- در سبک شخصیت و رفتار و حرکات او، دخیل خواهد بود.


  • 3-3) سبک تان را از روی تن تان پیدا کنید. نیازی به متر کردن قد و قواره و محاسبه ی سایز لباس ها نیست. باید به خود، رفتار، لحن و زندگی تان خیره شوید، به ان فکر کنید، نقاشی اش کنید، برایش استعاره بتراشید یا هجوش کنید، برای هر ویژگی آن، قصه ای سر هم کنید، تا کم کم بفهمید که سبک زندگی تان کدام است. این سبک، همان است که رفتارها و گفتارها و خاطرات و طرح و برنامه های شما برای آینده را، بهم مرتبط می کند.

*هشدار: «سبک زندگی»، هیچ ربطی به گفتار رسانه ای-سیاسی-اجتماعی ندارد که این روزها، محل کاسبی اهالی سیاست، دانشگاه ها، رسانه ها و ... شده است. چیزی که این جماعت به نام «Life style» می شناسند، ربطی به سبک، به معنایی که گفتم ندارد؛ لایف استایل، اساسا تصویر زندگی شماست در چشمان صاحبان قدرت و سرمایه، چیزی که از شما  رفتارتان رصد می کنند تا با آن، هویت، سلایق، امیال و رفتارهای احتمالی آینده تان را دسته بندی و قابل پیش بینی کنند. در عوض سبک، عنصری منحصر به فرد و غیرقابل دسته بندی ست. نه می شود سبک پیانوی شوپن را با خواندن تحلیل های موزیکولوژیک، دریافت-آن چنانکه با شنیدن قطعاتش دریافته می شود- و نه می توان آن را به دم و دستگاه «کنترل» و «مدیریت کلان» و ... ربط داد. سبک، نگاه خیره ی انسان به خویش است، برای خلق معنای زندگی خود؛ و لایف استایل، جدول مفاهیم و اعدادی که «مدیران» و «سرمایه گذاران» و «رهبران» بر اساس آن ها، برای مردم تصمیم می گیرند تا چه معناهایی بیافریند و چه معناهایی نیافرینند و معناهای آنان را چگونه «مصادره»، «کنترل» و «مدیریت» کنند. سبک در معنای نخست، از جز شروع می شود، از اجزایی مهم و منحصر به فرد، از تابلوی نقاشی سزان، از رمان داستایفسکی، از اشعار نزار قبانی، اما سبک به معنای دوم، از مفاهیم کلان آغاز می شود، از فرهنگ غربی، فرهنگ ایرانی، فرهنگ اسلامی و ... و گفتن ندارد که اولی چیزی مهم برای هنرمندان و دومی چیزی مهم برای قدرتمندان است.


  • 3-4) سبک، کلیشه و تیپ نیست، تقلیدناپذیر است و یگانه. کلیشه و تیپ، صفت اشیا و افراد و اتفاقات جهان است: آدم عصبی، خانه ی متروک، انقلاب خونین، عشق های بدفرجام. هر کس میتواند کلیشه دیگری را استفاده کند، و حتا بهتر خود نویسنده ی اول. با ساختن راویان بددهن و عصبانی، با پرداختن کاراکترهای گنگ و بی گذشته، با تکرار حالات عصبی و شیزوفرنیک در روایت، سلین و سلینجر و کافکا و داستایفسکی نمی توان شد، نسخه ی تقلبی شان، شاید. سبک به خلاف کلیشه، رابطه ای واحد و کلی ست که مولف با عناصر جهان برقرار می کند. انسان های خواب زده ی کافکا، پرسوناژهای روان رنجور داستایفسکی، و شخصیت های شیدا و ژرف نگر پروست، حاصل «اتصال کوتاه» این مولفان با جهان پیرامونند، سبک اتصال آنها با این جهانند، سبکی چنان بارور که آبستن تمام این شخصیت ها و منطق های آنان است. و کلیشه درست در لحظه ای زاده می شود که این مخلوقات مولفان بزرگ، از منبع حیاتی آنان، یعنی سبک/زندگی شان جدا، و به صورت «از پیش آماده» در این یا آن نوشتار به کار می روند. با کش رفتن کلیشه هایی هر چند بزرگ، نه فقط صاحب سبکی نمی شویم، بلکه همان سبکی را که به صورت جنینی، در نقطه ی اتصال بدن ما به جهان خانه دارد، سرکوب و خفه و سترون می سازیم. از ماجرای کبک و کلاغ که حتمن اطلاع دارید؟


چکش کاری و لذت نوشتن

4) سبک هر کس، اگرچه در امتداد بدن و جهان اوست، اما باید پرورده شود تا با زایمانی -عموما دردناک- پا به جهان بگذارد. برای پروردن سبک، قاعدتا باید آن را تمرین و تکرار کرد، اما مشکل اینجاست که تا پیش متولد شدن آن، چیزی برای تکرار و تمرین وجود ندارد. اینجاست که از قضا باید دست به تمرین و تقلید برد. کتاب نویسندگان بزرگ را بخوانید، ورق بزنید و منتظر بنشینید تا سبک منحصر به فرد او، در جایی برای شما مکشوف شود. حالا باید دست به قلم ببرید. بنویسید. عین عبارات او را، تمام آنچه که شما در آن متن، شاهکار و ویژه و منحصر به فرد، یافته اید. سپس کتاب را ببندید و به سراغ بریده-شاهکار ها بروید، سعی کنید تقلیدش کنید، حتا بهترش کنید، بدترش کنید، مسخره اش کنید، تقدیسش کنید، تحلیلش کنید، رمزگشایی یا مرموزش کنید. آنقدر که آن عبارات رفته رفته هضم شوند و برای تان آشنا باشند. قاعدتا آنچه هضم می شود، با عبارت نخست باید متفاوت باشد، وگرنه جایی از فرآیند بایذ غلط بوده باشد، مثلا آن عبارت، عبارت مهمی نبوده، یا نکته ی خاصی نداشته یا ناشی از ناشی گری و تحت تاثیر لحظه ای قرار گرفتن شما بوده است. پس باید بازگردید و باز بخوانید تا بالاخره یکی دو عبارت از یک کتاب 400 صفحه ای پیدا کنید، تا بتوان «چکش کاری»اش کرد. 


  • 4-1) پس از مدتی ذوق تان باید شکوفا شود -البته اگر ذوقی باشد و اهل این کار باشید-. کم کم لحن، استعاره ها، ایماژها، کنایه ها، ریتم، فضاها و حتا کاراکترهایی خواهید ساخت که کمتر کلیشه اند، خرده سبکی دارند و می توانی با آن ها زندگی کنی و زندگی شان را بفهمی و برای دیگران نیر بفهمانی. اما هنوز زود است، تقریبا نود درصد نویسنده های تاریخ تا همین حد می مانند و با این فرمول، یکی دو کار متوسط و نیمه خوب می نویسند و بعد هم به تکرار می افتند و حذف می شوند. حالا به نقد نیاز داری، کیسه ات هم از تجربه ی کتاب های خوب و شاهکار پر است، پس منت منتقدهای دیگر را هم لازم نیست بکشی. بی رحمانه، به بند به بند کلماتت بند کن! به کوتاهی و درازی آن ها، به لحن گیج یا کلیشه شده شان، به منطق ساده یا ساده لوحانه شان. حتا به جهت گیری های کلی اثرت. اگر توانستی ویرانش کنی، شاید شهری آباد هویدا شود، وگرنه کم کم تو می مانی و چیزی که فکر میکنی سبک است، اما به خلاف سبک، روی سینه ی تخیلت سنگینی می کند و نفس خلاقیتت را بند می آورد.


  • 4-2) آیا پایان این پروسه کشف سبک است؟ شاید، اما راستش را بخواهی هیچ اهمیتی ندارد. همانقدر بی اهمیت که هنگام راه رفتن، سبک قدم برداشتن برایت بلاموضوع ست. اگر از راه رفتن/نوشتنت لذت بردی، احتمالا سبک ات درست کار می کند، اگر تماشاگران/خوانندگان لذت ببرند، این احتمال بالاتر می رود، و اگر حرفه ای ها/منتقدین نیز در این لذت سهیم شده باشند، می توانی امیدوار باشی که روزی کسی سبکت را کشف کند.


5) بنابر بند نخست این پست، تمام عبارات این پست، دروغی شاخدار بیش نیستند، دروغی که حتا آنقدر موفق نبودند تا به خود نویسنده، توهم نویسنده بودن بدهند...

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۲:۳۷
یوزف کا

زاویه ی زیست، در پستی به ماجرای لغو همایش «اکنون، ما و شریعتی» پرداخته و پرسشی خوب و مهم را پیش کشیده است: این که چرا هنوز با شریعتی چنین می کنند و ما باید با شریعتی چه کنیم؟ وقتی در پاسخی کامنتی به او گفتم که از اندیشیدن به شریعتی می گریزیم، چون از مواجه شدن با خود و کارنامه ی خود، هراس داریم؛ پرسشی مهم تر را پیش کشید: مگر شریعتی تئوریسین انقلاب و عامل وضع موجود است که اندیشیدن به او، اندیشیدن به این وضع باشد؟ این سوال او، سلسله افکاری را در من برانگیخت که حاصلش کامنت زیر شد. خواستم تا این کامنت را جداگانه منتشر کنم، چون فکر میکنم که در آن، از زاویه ای غیر از ستایش و نکوهش، شیفتگی و نفرت، غلو و تحقیر و ... به «مساله ی شریعتی» و اهمیت آن اشاره شده است. با شریعتی موافق باشیم یا نه، در لا به لای عباراتش ان قلت کنیم یا مثل کتاب مقدس از حفظ بخوانیمش، سخنانش را «پیامک» و «استاتوس» کنیم یا برایش «جک» و «ردیه های تئوریک» ببافیم، به هر حال شریعتی شریعتی ست و جای طفره ای از رویارویی با مساله ی او نیست. مساله ای که به خیلی از امور دیگر متصل است و پای هزار پرسش مهم دیگر را نیز، با خود به پیش می کشد. امیدوارم که کامنت زیر، که درباب اهمیت شریعتی و نسبتش با وضع موجود است، مایه ای برای تاملی کوچک بر او و افکار و آثارش بشود:


[برای پاسخ به پرسش ربط شریعتی به انقلاب ۵۷، باید گفت:] بستگی داره که از کلمه ی انقلاب چه چیزی بفهمیم. اگه مراد از انقلاب ۵۷، مجموعه وقایعی ست که به نظام جمهوری اسلامی ختم شده، قطعا کمتر نسبتی میان افکار شریعتی و این حاکمیت تئوکراتیک و محافظه کار می توان پیدا کرد. اما اگر ۵۷ را حرکتی عمومی برای تجدید نظر در حیات ایرانیان معاصر بدانیم، فکر میکنم که دینی اساسی به افکار شریعتی دارد و کمتر کسی به پایه ی او، توانسته ست وجدان عمومی ما را مخاطب پرسش هایی جدی در باب وضعیت تاریخی خودمان بکند. شریعتی پرسشگر و آفرینشگر و حساس، و به قول خودش شریعتی نهضت و آرمان و تشیع علوی، قطعا پرونده ای گشوده ست که به خاطر آوردن نامش، بیشتر از هر چیزی، آن پرسش ها را برای وجدان مان زنده میکند. مردمی که پی پرسش ها و حرکت خود را نگرفتند و خیلی زود از راهی که قدم در آن گذاشتند به عقب بازگشتند و نهاد سلطنت را با نهاد فقاهت تاخت زدند، تا تنها یک قشر و صنف خاص برای شان و به جای شان به مسایل اساسی شان بیندیشد، و تصمیم بگیرد؛ قطعا از خود فقها و مسئولین کنونی، نسبت به وضعیت کنونی مسئول ترند و افکار شریعتی می تواند که همین وجدان خفته را بیدار کند. وجدانی که اگر بیدار شود، موریانه در لانه ی محافظه کاران و مدافعان وضع موجود میکند. محافظه کارانی که صدهزار بار راضی ترند تا مردم به آن ها فحش و خشم و کینه نشان دهند تا آنکه نسبت به خودشان وجدان و مسئولیت و آگاهی به خرج دهند و خود را به زیر تیغ نقد خود ببرند. مردمی که جرات و مسئولیت اندیشیدن به خویش و کارنامه ی خویش را داشته باشند، از هزار توش و توان نظام قدرت و  جبر ساختاری آن، می توانند موثر تر باشند و راهی اساسی تر به آینده بگشایند. صدای شریعتی، ندایی برای اندیشیدن و قدم گذاشتن در چنین راهی ست و قطعا خطر آن، از هر اپوزسیون و افکار چپ یا راستی، بیشتر است...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۶
یوزف کا
از من پرسید: تا به حال شکست خوردی؟
گفتمش: تا دلت بخواد!
- پس چطور اینقدر راحتی؟ اینقدر بی خیال و بی غم؟ لابد یاد گرفتی که همه غم ها را جایی دایورت کنی؟!
- کسی غم ها و نداری هاشو به جایی دور دست تبعید کنه، فقط بی غم نمی شه، بی ترس هم میشه، بی امید نیز و بی شور و شرر. بی شور و شرر هم زندگی راحت نمیشه، میشه برج زهرمار، میشه یه آدامسی که بیست ساعته که مدام جویدیش و دیگه نه رنگ و رو داره و نه مزه، قاعدتا باید تف اش کنی و اگه نکنی، معذب ترین زمین میشی؛ و معذب ترین هم، نمی تونه بی غم و بی خیال باشه...
- ینی هزار بار باختی و هنوز امید و شرر داری؟! پس دیگه شک ندارم که دایورت کردی، البته نه غم هات رو، بلکه کل عقلت رو!
- عقلی که خُلق زندگی را تنگ می کنه، باید هم دایورت کرد، دایورت که هیچ، باید نابود کرد! آن عقلی عقل است که از زندگی برآید و به زندگی بازگردد. عقلی که نشود با آن زندگی کرد، فقط افسرده کننده نیست، عقلی ست تا مغز استخوان فسرده! 

*عنوان این پست، ملهم از عنوان مقاله ای از مراد فرهادپور در باب زندگی و افکار ماکس وبر (عقل افسرده)، و سخنی از گوته ست (نظریه خاکستری ست، اما درخت زندگی هماره سرسبز است)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۸
یوزف کا

سایت سیمافکر در مقاله ای، به موضوع «گفتار امنیتی» در دولت روحانی پرداخته است. خواندن مقاله ای درباره ی محافظه کاری دولت روحانی، آن هم از یک سایت فرهنگی محافظه کار، بیش از آن که شوخی یا تناقض گویی یا پلمیک باشد، دلالتی آشکار بر پیچیدگی های مفهوم محافظه کاری و نگاه امنیتی دارد. به خلاف تصور ساده انگار و عمومی، محافظه کاری یک حزب، جناح یا حتا مشی فکری/ایدئولوژیک نیست؛ بلکه «منطق»ی استراتژیک و کلان است که ذیل آن، هم روحانی و هم رقیبان دلواپس او جای میگیرند، منطقی که در شرایط تاریخی ویژه ای ممکن و غالب می شود. پیشنهاد می کنم در ابتدا به مقاله ی کوتاه سیمافکر نگاهی بیندازید و سپس کامنتم ذیل آن - که در ادامه نیز آن را عینا نقل کردم- را بخوانید. در این کامت کوشیدم، از طریق نقد و دیالوگ با متن سیمافکر، درباره ی این منطق امنیتی/محافظه کار، توضیحات بیشتری دهم و چرایی و چگونگی پیچیدگی آن را روشن سازم...



این جستار اگرچه واجد اشاره های درستی ست، اما برای تحلیل وضعیت کنونی، آشکارا نابسنده ست. سعی می کنم که به این نابسندگی ها در چند بند جدا اشاره کنم:

1) گفتار امنیتی به عنوان صورتی از حکمفرمایی (gouvernementalité)، به نحو خلق الساعه پدید نمی آید. برای نمونه، چنانکه فوکو در درسگفتارهای کولژ دو فرانس نشان داده، این گفتار در زمینه ی تاریخ اروپا، به عنوان تکنولوژی حکومتی ملازم با گذار از اقتصاد مرکانتیلیستی به نئولیبرالیسم تکوین یافته است. در اینجا نیز، باید پرسید کدام مناسباتی از نیروها، چنین منطقی را ممکن ساخته، که منجر به غلبه ی گفتار امنیتی بر شرایط کنونی شده است؟ آیا صرف سوابق امنیتی روحانی یا تیم کاری اش، یا اراده ی اتاق فکر او، به تنهایی برای تغلب چنین گفتاری بسنده است؟

2) برای نشان دادن منطق تکوین گفتار امنیتی در جمهوری اسلامی، تحلیل سه ماشین عمده، یعنی ماشین دولت، ماشین سرمایه و ماشین تئوکراسی ضروری ست. آیا آرایش قوایی که این نیروها با یکدیگر برقرار ساخته اند، ولو برای دولتی جز دولت روحانی، مجالی برای گفتار سیاسی فراهم می آورد؟

3) یکی از دقایق مهم گفتار سیاسی در ایران معاصر، در سال 88 و به ویژه وقایع قبل و حین انتخابات رقم خورد. آیا نیروهای تئوکراتیک، نظامیان، دولت و سرمایه، برای مهار کردن گفتار سیاسی که به شکلی آنتاگونیستی در 88 ظاهر شد، همدست نشدند، تا این لحظه و طرفین آنتاگونیستی آن را، به ضد سیاسی ترین و امنیتی ترین صورت ممکن تقلیل بدهند، و با جعل دیسکورهایی مانند «فتنه» و ... حرف در دهان کنشگران سیاسی آن بگذارند و آن ها را به نام «برانداز» و «جاسوس» و «خائن» و «خس و خاشاک» بنامند، تا در نتیجه ی آن، وضعیت از هر گونه پتانسیل اختلالی سیاسی خود تخلیه و به انقیاد تام و تمام نیروهای امنیتی در آید؟  با نظر به این که گفتار سیاسی، گفتاری به غایت دیالوژیک و مبتنی بر نیروهای اجتماعی ست، آیا در فضای پسا 88، قاطع ترین «اراده ی نظام»، به عوض دیالوگ، چیزی جز فروبستن دیالوگ و سرکوب آنتاگونیسم اجتماعی شکل گرفته نبود؟ و آیا با چنین رویه ای، آشکارا پتانسیل های اختلالی سیاسی را، تقدیم چتربازهای گفتاری و اپوزیسیون بی دست و پای «بیرون گود» ایران نکرد؟ موضوع به هیچ وجه حقانیت یا عدم حقانیت یکی از طرفین آنتاگونیسم 88 نبود، حتا موضوع بر سر حقانیت یا عدم حقانیت گزاره های گفتار «فتنه» و امثال آن هم نیست. نزاع بر سر این است که کدام نیرو و نهادها، و به طور عمومی تر، کدام استراتژی از جانب نظام، 88 و شور سیاسی ماقبل آن را، به سمتی برد که بدل به «فتنه» شود و آنتاگونیسم اجتماعی و مازاد سیاسی آن، در زمین امنیتی و نیروهای بیرون گود، تخیله شود؟ هر گفتار اجتماعی که در صدد نامیدن امر بی نام یا رخداد به معنای انتولوژیک کلمه باشد، هماره به صورتی قفانگر (rétrospectif)، شرایطی را فراهم می آورد که خود را موجه سازد. با این حساب، آیا نامیدن 88 به عنوان فتنه، نه معلول، بلکه علتی برای امنیتی شدن فضا نشد؟

4) اما در سطحی کلان تر، امنیتی شدن، وهله ای در فرآیند دولت-ملت سازی (étatisation) ست که یک دولت -état و نه قوه مجریه- کیان و هستی خویش را در خطر می بیند و دست به تعدیل امر سیاسی می زند، و به جهت این شرایط اضطراری یا استثنایی،وضعیت را معلق می سازد تا «خطر در کمین» رفع شود. در اینجا نمی توان با دولت از در محاجه درآمد تا حقیقت چنین خطری را به چالش کشید. دو نمونه: دولت در 88، رخدادی سیاسی را فتنه نامید و امنیتی خواند. در اینجا محاجه با او معنایی نداشت، چرا که هر چه قدر مخالفان از بیانیه ها و مواضع مصرح فعالان جنبش سبز، فکت می آوردند که آنان از اساس خواستار ابقای نظام و قانون اساسی هستند، دولت در مقام پاسخ، به امور و اسناد امنیتی ارجاع می داد که از مداخله ی بیگانه گان یا حتا نفوذ آنان در دستگاه های امنیتی پرده بر می داشت -مانند پلات فیلم «قلاده های طلا»- یا به گفتار «مردم عادی و کسبه ی بازار» ارجاع می داد که از «کشمکش سیاسی» خسته اند و «بازار» مختل شده و یا به طمع و تحریم های جدید در دیپلماسی ارجاع میداد. واقع امر آن است که چنین احتجاجی را هیچ پایانی نیست، نه به دلیل دروغ گویی یکی از طرفین، بل به جهت طرفین ذاتا نابرابر، یکی از چشم انداز دولت و وضعیت مستقر و دم و دستگاه امنیتی-اقتصادی-دیپلماتیک به عالم می نگرد و دیگری از چشم انداز امر اجتماعی-مازاد سیاسی. ایضا در وقایع مابعد 92، دولت می تواند در قبال احتجاج آنچه گفتار سیاسی می خوانید، به اسناد مشابهی چون «آشوب منطقه ای»، «دولت نامعقول آمریکا»، «آرامش بازار» و امثال آن ارجاع دهد. باید گفت که بدون داشتن مبنای تئوریکی برای توضیح و روایت فرآیند دولت-ملت سازی ایرانی، احتجاج و به عقب راندن گفتار امنیتی و درک دال های آن ممکن نیست، چیزی که هر دو جناح بی مایه ی سیاست ایرانی، از فقدان آن رنج می برند و این فقدان، امروز از هر زمانی هویداتر شده است.

5) مساله ی دیگر که این یادداشت از درک و توضیح آن ناتوان است، مازادهای بعضا سیاسی ست که در گفتار دولت روحانی، اگرچه نه همچون یک استراتژی، بلکه همچون یک درد-نمون (symptôme) آشکار میشود. روحانی، اگرچه خود را فیگور معتدل و «مرضی الطرفین» نشان میدهد که از هر ستیزه ی سیاسی تن می زند، اما در عین حال، و به ویژه با نظر به وضعیت پسا 88 ای، ناگزیر است برای حفظ همین تعادل، حملات کلامی و سیاسی به جناح مقابل و حتا نیروهای حکومتی آن بکند، روندی که اوج آن را در انتخابات اخیر شاهد بودیم. اگرچه این کنش های گفتاری، فراتر از «طعنه» و «کنایه»هایی کنترل شده و نمایشی نیست، اما به خلاف مشی اعتدالی، بازگشت پتانسیل اختلالی و مازاد سیاسی را آشکار می کند، که خود دولت نیز مایل نیست آن را تماما برعهده بگیرد. وانگهی، چندانکه ذیل میزگرد تحلیل انتخابات نیز نوشتم، استراتژی «مضحک» انتخاباتی طرف مقابل، به ویژه ستاد قالیباف، دولت را بهتر از هر زمان دیگری، با این مازاد سیاسی و فرزند ناخواسته اش نزدیک کرد و پیروزی ای را برایش رقم زد که به رغم ضعف های عمده و نارضایتی های عمومی ناشی خصلت امنیتی این دولت، حتا از دور نخست نیز معنادار تر و سیاسی تر بود.

6) نکته ی پایانی که در مقام جمع بندی می توان به آن اشاره کرد، با عطف نظر به ماهیتی گفتاری ست که دولت روحانی برای خود دست و پا کرده است، یعنی: اعتدال. «اعتدال» دالی مبهم و چند پهلوست که درست به جهت همین ابهام نیز، می تواند چتری گسترده برای پوشش تعارض ها و خنثی سازی آنها و در نتیجه سیاست زدایی از جامعه باشد. وانگهی، این دال، برای آنکه در صحنه ی عمل سیاسی پایدار باشد و بدل به مفهومی انتزاعی نشود، ناگزیر است تا به معنایی دیگر، پیوند بخورد: «تعادل». چندانکه در بند پیشین گفتم، اعتدال مد نظر روحانی، ناگزیر است  که برای حفظ تعادل فضای سیاست زدوده، به نحو پارادوکسیکالی پتانسیل اختلالی و مازادی سیاسی را به آن تزریق کند و این ضرورت دقیقا ناشی از همین دال پنهانی، یعنی تعادل است. وانگهی، مفهوم تعادل ویژگی بسیار مهم و پروبلماتیکی نیز داراست: ما هماره نه تعادل که تعادل ها داریم. هر توازنی از نیروها به شرط پایداری و تشکیل مداری خود بسنده می تواند یک تعادل باشد. در صورت پیروزی جلیلی یا قالیباف در 92 یا رئیسی در 96، قطعا گفتار امنیتی کماکان تثبیت می شد، و حتا اعتدال نیز به عنوان یک ایدئولوژی، ولو با نامی دیگر تکرار می شد، گو اینکه «چهره ی معتدل و فراجناحی رئیسی» و «شخصیت نجیب جلیلی» و «مدیریت جهادی و کار با همه جناح ها در شهرداری قالیباف»، جملگی دال های پنهانی اعتدالی بودند، که همین گفتار تا مغز استخوان امنیتی را نمایندگی می کردند. با این همه قطعا تفاوتی آشکار میان گفتارهای امنیتی این چهره ها موجود است، که این تفاوت، پیامد «توازن قوا»های متفاوتی بود که هر کدام نمایندگی می کردند. در حالی که روحانی از جناح اصلاح طلب «دوپینگ دیسکورسیف» می کرد، جلیلی به سمت پایداری می غلتید و ... . اما این همه بسیار متفاوت از دلالت یا گفتاری سیاسی ست، چندانکه خاتمی در 76 یا احمدی نژاد در 84، واجدش بودند و هر کدام به خودی خود، خلق و توسعه ی یک گفتار سیاسی را برعهده گرفتند، و نه آنکه تنها «نشانه ای قراردادی برای یک گفتار» باشند. وانگهی باید در نظر داشت که عرصه ی سیاست، تنها عرصه ی کنش های گفتاری نیست، و کنش های غیرگفتاری نیز نقشی به همان میزان و بلکه والاتر، در تکوین میدان سیاسی دارند. روشن است که هر دولتی می خواهد توازن قوا و تعادل مطلوب خویش را رقم بزند، اما این شرایط عینی و کنش های غیرگفتاری فراگیر پیرامون اوست، که نهایتا «تعادل تحمیلی» به دولت ها را رقم می زند. درست در همین لحظه ی حرکت میان سطوح تعادل یا توازن قواهای گوناگون است که سیاست شکل می گیرد و ممکن می شود. حاصل آنکه به خلاف نسخه ی تجویزی پایان این نوشتار، برای ممکن ساختن گفتاری سیاسی، مقابله ی گفتاری با گفتار دولت، نه ممکن است و نه حتا به فرض امکان، به شرایطی سیاسی منجر می شود، گو آنکه فعالیت های دلواپسانه که در صدد تقابل با دولت بوده، تنها به تثبیت و حتا مردمی سازی گفتار امنیتی، در طول این 4 سال انجامیده است. مساله بر سر پیدا کردن لحظه های دگردیسی و «بازگشت پتانسیل اختلالی سرکوب شده» است، که توازن قوای موجود را ناپایدار و سیال می سازند و در عین حال، «ظهور نظمی دیگر» را نیز نوید می دهند. در این لحظات است که چه دولت روحانی و چه هر دولت محافظه کار دیگری، به سوی امر سیاسی، «سر» می خورد... 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۳:۵۵
یوزف کا
وقتی دانشجوی فیزیک بودم، عبارتی را از آینشتاین می خواندم که چنین فحوایی داشت: هر چه یک نظریه ی فیزیکی، با سادگی بیشتر و پیچیدگی کمتری، واقعیت را توضیح دهد، نظریه ی بهتری ست. آینشتاین، ترمودینامیک و نظریه ی آنتروپی را مصداق چنین قاعده ای می دانست، نظریه ای که پدیده های پیچیده ای مثل حرکت چندین و چند ملیارد مولوکول را، از خلال چند قاعده و مفهوم ساده توضیح می داد و فیزیکدان را از توضیح پدیده های فیزیکی پیچیده، مثل نظریات مکانیک آماری و ... معاف می کرد. این که حرف آینشتاین در همان فیزیک، تا چه حد دقیق و درست از آب در آمد، جای خود، اما وقتی دانشجوی فلسفه و علوم انسانی شدم، تقریبا مطمئن شدم که ساده لوحانه ترین، تحریف آمیز ترین و بدترین توضیحات از یک پدیده ی انسانی و تاریخی، ساده ترین و غیرپیچیده ترین آن هاست!
این روزها که تحلیل های بلاگستانی و غیربلاگستانی از عالم سیاست و وقابع اخیر، مرا به شدت به یاد «تئوری فیزیکی خوب آینشتاینی» می اندازد، متنی از سخنرانی «عادل مشایخی» عزیز، -با عنوان «دور باطل: نئولیبرالیسم و نئوفاشیسم در سرمایه‌داری متأخر»- به دستم رسید، که پس از انتخابات اخیر آمریکا، تحلیلی جالب و به معنای جدی کلمه «سیاسی» از آن ارایه داد. مقایسه ای بین این «نگاه حرفه ای» به سیاست و «کری خوانی» و «کل کل هشتگی»، روشن می سازد که به چه دلیل، هنوز درکی واقعی از مناسبات عالم سیاست نداریم. از «هشتگ بازی»های حوصله سر بر کاربران و ادمین ها که بگذریم، شعر و شعار برای به اصطلاح آرمان ها -از دموکراسی و آزادی تا انقلابی گری و عدالت- هم جنبه ی دیگری از «آینشتاینی» شدن الگوی رفتار سیاسی ماست. تبدیل کردن مفاهیم مهم و پیچیده ی سیاسی به ارزش های اخلاقی و صف کشی کردن های مجازی، حاصلی جز این ندارد که سیاست را به بازی «لج و لج بازی» میان افراد تقلیل دهیم و مشارکت های سیاسی مان را نیز، برای حمایت از «لج درآر» مورد نظر خود، به ثبت برسانیم! هم دموکراسی تاریخ و پیچیدگی و ابهاماتی دارد و هم انقلابی گری و اسلام انقلابی و ... . واقعیت این است که منطق امر سیاسی، از قطعات بسیار گسترده تری نیز ساخته شده که ندیدن آن قطعات، منجر به نا آگاهی ما و نا آگاهی ما، منجر به بازیچه شدن و بازیچه شدن، منجر به تثبیت وضع موجود خواهد شد. مقاله/سخنرانی عادل، از این نظر که دست بر قطعات مهم و پدیدآورنده ی منطق امر سیاسی در جهان معاصر می گذارد، بی نهایت خواندنی ست. البته خواندن آن، قدری دقت و حوصله و هاضمه ی فکری/سیاسی می طلبد که از «پیروان آینشتاینیسم سیاسی»(!) انتظاری نا به جاست...
 
 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۰
یوزف کا