آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

دانشجوی فلسفه هستم و تصور میکنم که تا انتها نیز در این کسوت بمانم. از سال 87 دستی در بلاگ نویسی داشتم، زمانی که بلاگستان را جنب و جوش و حیاتی بود. اما هیچ گاه فعالیتم چنان پیوسته و متمرکز نماند، چندانکه تا کنون چندبار خانه تکانی کردم و بسا که اینجا هم خانه ی آخر نباشد. مستدام ترین بلاگم نیز، بلاگی با همین عنوان در محیط دیگر بود، بلاگی که شاید بیش از دیگران، منشا اثر برای خودم شده بود. به رغم این سابقه، باید اعتراف کنم کمتر پیش آمده که بلاگ نویس به معنای کاملش بوده باشم، بیشتر خرده تاملات و گشت و گذاری از سر تفنن در جهان اندیشه ها بوده و یا ذوق آزمایی هایی که با جرات می توانم گفت که هیچ کدامشا به چیزی نمی ارزیدند و چیزی نشدند. البته آن زمان که بلاگ نویسی را حیات بود و بلاگرها گذارشان به بلاگ هم می خورد، گپ و گفت هایی مفصل و دوستانه و گاه تند و جدلی هم در میگرفت. اما هم اکنون که دیگر نه خواننده و نه حوصله ای برای گفت و گوهای آنچنانی مانده، نه ذوق چندانی در قلم من و نه توان آن ماجراجویی های قلمی، میخواهم برای یک بار هم که شده، بلاگی شبیه به آنچه که واقعا ژانر بلاگ نویسی ست، داشته باشم. خرده تاملات گذرا و روزانه و روزنوشت هایی عادی. بماند که چشمم برای برآورده شدن این خواستم نیز، چندان آبی نمیخورد..