آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

1) نگاهی به آثار کلاسیک و گردن کلفت در ادبیات -حتا اگر سرسری و از سر بی رغبتی باشد- حالی مان می کند که اتفاقات ناگواری برای ادبیات امروز افتاده است. دیگر همه می دانیم، گرچه کمتر به روی خود می آوریم؛ اما می دانیم که کف گیر ادبیات به تهِ دیگ رسیده، می دانیم اگر سیل انبوه کتبی که نوشته می شوند را نخوانیم، جز به وضع معیشت دست اندرکاران «صنعت» نشر، هیچ آسیبی، خاصه از نوع فرهنگی اش متوجه کسی نمی شود. اما چه شد که این طور شد؟


2) صادقانه باید گفت که برای جواب دادن به این سوال، هنوز به اندازه ی کافی نمی دانیم. هنوز باید به خود وضعیت خیره شد و عمقش را کاوید، اصلا اول از همه باید فهمید که چه بر سر ما آمده است. با یک افت کیفی رو به روییم؟ نویسندگان بی استعداد شده اند؟ یا شاید شرایط مادی و اجتماعی دیگر مهیای ظهور اثری بزرگ نیست؟ شاید نوبت ادبیات به سر آمده، حالا باید روی پرده ی سینما و سریال های بی پایان، میراث ادبی جهان را دنبال کرد؟


3) فکر می کنم که همه این پاسخ ها، یا شبهه پاسخ ها، برای خفه کردن نیروی پرسش و وجدان معذب ماست. چطور؟ چون هر کدام از این به اصطلاح پاسخ ها، فرض گرفته اند که به خوبی می دانند ادبیات چیست و چه کاری می تواند بکند. اما واقعا می دانیم که ادبیات چیست؟


4) رمان هایی از نویسنده های اسم در کرده ی معاصر را به دست میگیرم، ایرانی و فرنگی، ورق می زنم. از انصاف نگذریم، برخی جاها واقعا «جذاب» می شوند، وقتی می گویم جذابیت، درست از همان نیرویی حرف میزنم که انگشت شست مرا از کشیدن اسکرول بار اینستاگرام وا میدارد تا جذب یکی از آن تصاویر کذایی شوم. همان نیرو که مرا از تغییر دادن کانال تلویزیون، یا حتا بالا پایین کردن بلاگ ها، بی اختیار منصرف می کند تا جایی، «درنگی» بکنم. 


5)حالا عوضش می روم سراغ چرم ساغری بالزاک، یا سدوم و عموره ی پروست، عباراتی طولانی، توصیفاتی پیچیده، اطلاعاتی مطول و تحلیل هایی سرگیجه آور می بینم که باید برای خوب فهمیدن شان، یکی دوباری متن را از نو بخوانم. اگر جذابیت آن نیروی کذایی باشد، پس لابد این ها هم باید جذاب باشند، اما خب جملات کوتاه موراکامی بیشتر از آن نیروی مرموز بهره مندند. با خود می گویم لابد چون بالزاک و پروست و دیگران جای رمان کشکول نوشتند این طور شده؛ اما یاد کشکول های جذاب و بی سر و تهی مثل «جز از کل» می افتم و حرفم را از خودم پس می گیرم!


6) برای توضیح این وضعیت، مفهوم و کشف خیلی خارق العاده ای ندارم، می خواهم چیزی را بگویم که همه کمابیش می دانیم: ادبیات کنونی، و تمام جذابیت و جبروت کاذبش، زاییده ی بی حوصلگی ماست. ما بی حوصله ایم و می خواهیم یک طوری با آن کنار بیاییم؛ نویسنده ها هم، چه ایرانی و چه فرنگی دستخوش همین ملالند و همین مساله را دارند. پس نتیجه مشخص خواهد بود: آثاری که به رغم همه ی رنگارنگی شان، چیزی هستند با هدف یکسان، دلپذیر کردن ملال. آن جذابیت هم چیز عجیبی نیست، باید بتوانی بدون آنکه «زحمت» به خود یا خواننده بدهی، آن ها و نیز خود را، ارضا کنی!


7) ادبیات و خاصه رمان ها منحط شده اند، آنقدر که برای قضاوت کردن یک کتاب 450 یا 600 صفحه ای دو سه جمله کافی و بل زیادی ست! «خوشم آمد»، «خوب بود»، «جذب نمی کرد»، «حوصله سر بر بود» یا حداکثر این که «بی نظیر بود»! حقیقتا هم حیف از نقد برای جوجو مویز و مابقی اسم در کرده ها و نکرده ها! آیا من تعصب کلاسیک دارم؟ تصور نمی کنم. می شود ایراد به نثر مطول بالزاک یا فضای بیش از حد سوبژکتیو پروست وارد کرد، می توان داستایووسکی را در برخی موارد پیام زده و تالستوی را حوصله سر بر دانست؛ اما هیچ کدام از اینها با ایرادات قابل ذکرشان، کارگزار نیروی «بی حوصلگی» ما نبودند.


8) اثر هنری را در زبان های اروپایی، «کار» می نامند. kunstwerk آلمانی، یا œuvre d'art فرانسوی با ouvrier (کارگر) و werken (کار کردن) هم ریشه اند. برای درک یا ساختن چنین اثری، باید تن به کار داد و کار نیز، ملازم با زحمت و رنج است. البته که رنج، حوصله ی بی حوصلگی ما را سر می برد، وانگهی شاید انسان از معدود موجوداتی باشد که می تواند از مرزهای رنج و ناتوانی خود بگذرد و آن را بدل به توانایی کند. تصور می کنم بزرگی اثر هنری هم به همین است. چیزی که در وهله ی اول شاید چندان هم جذاب و گیرا نباشد، اما با سر و کله زدن با آن، نه فقط جذابیتی نو در آن پدیدار می شود، بلکه حتا قدرت درک جذابیت هایی را در آدم می پرورد که دیگران از درک مستقیم آن، عاجزند. 


9) اثر یا کار هنری خوب، حاصل بیگاری هنرمند نیست. رنج همراه با اثر هنری، با بیگاری ناشی از تحمیل کار فراوان تفاوت دارد؛ درست همان تفاوتی که کار یک نوازنده ی صرفا تکنیکی با یک نوازنده ی صاحب سبک و ذوق دارد. رنج هنر نه از تحمیل بیرونی، که ناشی از درد زایش و بیان درونی ست. برای آن که اثر به عالم وجود پا گذارد، هنرمند باید در ژرفنای عدم حفاری کند، چنان دقیق و ظریف و مستمر،که هر آنچه از عالم وجود در کار اوست، مانند هستی خود هنرمند، دیواره های ظریف غار عدم را نخراشد و اثرش را نخراشیده نکند.


10) چنان افراد هنرمند و چنین متعاطیان با حوصله ای در این عصری بی حوصلگی و ملال یافت خواهند شد؟ ممکن است، اگر که زامبی های بی حوصله ی مصرف که تنها مزاجی برای هضم و جذب ایده های خام و تک بعدی دارند، به ایده های پیچیده تر و بزرگتر، مجال ظهور بدهند...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۹
یوزف کا

-می دونی بیشترین سرعت چه تعریفی داره؟

-خب معلومه! بیشترین جا به جایی، یا چه میدونم، بیشترین آهنگ تغییرات

-نه! بیشترین سرعت اصلا ربطی به اینا نداره! بیشترین سرعت ینی آخرین حدی که میتونی آرامش رو تجربه کنی، جایی که بعد از اون آرامشی نیست

-چه ربطی داره؟!

-سرعت داشتن فقط وقتی معنی داره که بتونی بفهمیش، کنترلش کنی یا ازش لذت ببری، وقتی از اون بره بالاتر، ینی قرار و آرامشت هم از دست میره و وقتی بی قرار بشی، دیگه سرعت بالا و پایین برات فرقی نمی کنه؛ برای آدم بی قرار هیچ چیز با چیز دیگه فرق نداره...

۰ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۳
یوزف کا

برای پاییز آنقدر نوشته و خواهند نوشت که این چند کلمه که خواهم نوشت، پیشاپیش میان شام گم است. اما چه باک؟ مگر نه این که پاییز بی دلیل زیباست، پس به اقتفای او، بی دلیل هم می توان نوشت.

اگرچه پادشان فصل ها زمستان است و فرزند خلفش ارذی بهشت، اما نمی شود از کنار پاییز هم به سادگی گذر کرد. شاید به سبب حسن هم جواری با زمستان باشد، یا شاید هم به سبب تقلید ناکامش از اردی بهشت، اما به هر حال زیباست، و اصلا اگر درستش را بخواهید، همانطور که گفتم، بی دلیل زیباست. زیبایی پاییز را به محتوایش ربط دادن همانقدر عبث است که برنده ی یک قمار، شانس خود را به شایستگی اش ربط دهد. پاییز پاییز بود اگر فصل درس یا عاشقی هم نبود، اگر برگ زرد نداشت یا شاعران به هزار تشبیه و تصویر، ترسیمش نمی کردند.

فیلسوفان مدرن، طبیعت را عالم صدفه و تصادف می دانستند، علم را هم برای مهار کردن همین خودسرانه گی طبیعت می خواستند. راست است که عقل آدمی اگر دلیل و علل چیزی را نفهمد، چندان هم از ماهیت و حقیقت آن سر در نتواند آورد. اما چه علم ستودنی باشد و چه ویرانگر، سَر و سِری میان زیبایی طبیعت و تصادفی بودن آن هست. هنگامی از زیبایی اش به وجد و رعشه می توان آمد که پی ببریم که همه چیز می توانست طور دیگر باشد، اصلا پاییزی در کار نباشد یا پاییز اینگونه نباشد. اما حالا هست، چنین است که هست، و این، حاله ی نامرئی اما درخشان به پاییز و تمام هستی تصادفی آن می دهد.

زیبایی تصادفی پاییز، آدمی را مستاصل می کند، عقل عاقبت اندیش را مجنون می سازد و صلاح و مصلحت جویی اش را به ریشخند می گیرد. زیبایی اش ویران می کند، آدمی را خراباتی می سازد و بی اختیار بر زبانش مصرعی را جاری می کند که حافظ بزرگ هزار و اندی سال پیش سرود: صلاح کار کجا و من خراب کجا...؟

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۳۶
یوزف کا

آغاز کردن یک راه جدید، سرشار از دلهره ست. می ترسی که پیش نرود یا به سرانجامی نرسد یا از آن بدتر به بی راهه منتهی شود. اگر آغازی در کار باشد، اما خبری از دلهره نباشد، آن آغاز را پیشاپیش باید مختومه دانست.


۰ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۹
یوزف کا
1) نوشته یک ارگانیسم است، موجودی زنده که حیاتی مستقل از نویسنده اش دارد.

2) نویسنده در مقام نوشتن، خالق کلمات و معانی نیست، قاتل آن هاست. او می نویسد، اما با نوشتن به کلمات جان نمی بخشد، بل آن ها را گزینش می کند و به آن ها بر روی کاغذ، مجال زندگی می دهد؛ و درست با همین گزینش، فرصت حیات را از دیگر کلمات زبان می گیرد.

2.1) برای هر قاتلی رعایت اصل عدالت ضروری ست، در غیر این صورت قتل به یک بیماری یا رنج یا جنایت بدل می شود. قاتل یا جلاد تنها در صورتی می تواند کارش را به درستی انجام دهد که مرز کار خویش را با جنایت حفظ کند، ورنه مکافات، پیش از قربانی بعدی، ترتیب خود او را خواهد داد.

2.1.1) عدالت یک قاتل، کشتن کسی ست که سزاوار کشته شدن است. کسانی که با این مرگ، به رستگاری می رسند و زندگی شان به بهترین صورت ممکن محقق می شود. کشتن هر کسی جز این دسته، نقض قانون قتل و فروغلتیدن در دام جنایت است.

2.2) نویسنده باید کلماتی را بکشد، که با زنده ماندن شان بر سطور نوشته، عدالت را در حق دیگر کلمات نقض می کنند.

2.2.1) عدالت زیبایی و زیبایی عدالت است.

3) نوشته ی خوب با ایده ی بکر فرق دارد.

3.1) انسان ها حیوانات ناطقند، آنها موجودات زنده ای هستند که سخن می گویند. اما سخن گفتن با نوشتن یکی نیست.

3.2) ایده های بکر، عبارات و استعارات و واژگان و ایماژهایی هستند که لزوما در مقام «سخن گفتن» کارگر می افتند.

3.3) نوشته ی خوب، متنی ست که حین خواندن حیات و ارگانیسم درونی خود را در حیات و ارگانیسم درونی خواننده بسط دهد. با خواندن نوشته ی خوب، چیزی به زندگی شما افزوده شده که پاک کردنش جز با چیزی نظیر یک جنایت ممکن نیست.

4) درست برخلاف سخن گفتن، چیزی به عنوان «حال» در نوشتن معنا ندارد.

4.1) حال، مقتضی مقام سخن گفتن است؛ اتمسفری ست که اصوات و کلمات در آن تنفس می کنند. حال، اصوات و تصاویر و حرکات و لمس ها و بوها و مخاطبینی ست که به عنوان پس زمینه ی سخن گفتن شما قرار میگیرند و به کلمات شما معنا و جهت می دهند.

4.2) نوشتار اما بر پس زمینه ی سفید و تجریدی حک می شود که نه بویی دارد، نه رنگ و تصویری، نه حرکتی و نه سردی و گرمی ای. نوشتار، سخن گریخته از مقام سخن، و اندیشه ی گسسته از احوال است.

4.3) نوشتن اما می تواند و بل باید، حالی بیافریند. هنگامی که ذهن وحشی مخاطب با انبوه پیش فرض ها و احساسات و احوال به کلمات ظاهرا بی جان روی کاغذ هجوم می آورند، این درست برعهده ی کلمات و حیات درونی آن هاست که حال های گوناگون مخاطبان متعدد را پس بزنند و حالی واحد در برابر احوال قبلی آن ها برانگیزد.

4.3.1) کلمات سلاح های سرد و خاموشی هستند که باید به ستیزه با ذهن تنبل و انباشته ی مخاطب بروند، تخیل فرسوده اش را بیدار کنند و پای او را به جهان آزاد و بی انتهای خیال بگشایند.

4.4) حین نوشتن، بیشتر از احوال، به حواس جمع و هوش بالا نیاز دارید، چیزی که هر جنگجو بدان نیازمند است.

5) و دست آخر، نوشتن کار است؛ کار یدی. اگر آن را برای اوقات فراغت در نظر گرفتید، یا می پسندید تا در فراق یار از آن سود ببرید، آدرس را اشتباه آمدید.

5.1) فراغت و فراق، نوشتن نمی خواهد، گوش شنوا می طلبد که بنشینی و برای او صدسینه سخن بگویی، که فکر کنی که خالی شدی یا هر چیز دیگر.

5.2) وقتی می نویسی، خوب می فهمی که ذات حیات، در یک تن نمی گنجد. حیات اگر در یک تن محصور می ماند، آن وقت شاید جاوادنگی معنایی داشت. اما حیات میل به گریز دارد، حتا از خود موجود حی و زنده. نوشتن، راه گریز حیات از حصار تن نویسنده است.

5.2.1) حین نوشتن نه فقط بخشی از زندگی، که تمام زندگی مولف، دل مشغول می شود. نوشتنی که پیشاپیش خود را «جزیی» از کل بداند، حکاکی حروفی شبیه به حروف زبان روی کاغذ است، حروفی پاک بی معنا و مبتذل.

5.3) نویسنده بالذات کم می نویسد. و در حقیقت نویسنده تنها یک بار می نویسد، چه، تنها یک بار می زید.

5.4) کار نویسنده ها-اگر که نویسنده باشند- چیزی شبیه تکنیک تم و واریاسیون است، واریاسیونی بر روی تم حیات.

5.5) نویسنده کم می نویسد، چرا که مراقب است؛ او باید قاتل خوبی باشد، عدالت را رعایت کند، او باید عادلانه بنویسد و زیبا بکشد. این فرصتی نیست که بتوان به وفور بدست آورد...
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۸
یوزف کا

فارغ التحصیلان دانشگاه بر دو دسته اند: عوام تحصیلکرده و خردمندان.

وجه تمایز این دو دسته، یک احساس است: حماقت. خردمندان پس از فراغت از تحصیل احساس حماقت می کنند و عوام چنین حسی ندارند.

دسته ی دیگری را هم بر این دو، می توان با اغماض* افزود: بی خردان! کسانی که پس از فراغت از تحصیل، احساس فرهیختگی و برجستگی نسبت به دیگران میکنند.


* اصولا این دسته را نباید آدم حساب کرد، چه رسد به این که آن ها را داخل دسته بندی های مربوط به آدمیان کنیم!

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۷
یوزف کا