آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

متن زیر، تحلیلی ست از دوست فکورم، حسام سلامت. حسام، برخلاف من در انتخابات مشارکت کرد و بنا به دلایل سلبی، به ادامه ی دولت کنونی رای داد. از این حیث منظر من با او متفاوت است، چرا که هنوز بر همان یگانه دلیل ظاهرا عقلایی مشارکت کنندگان، یعنی «پس راندن هیولای شر مطلق و انتخابی از سر اضطرار»، مناقشه ی بنیادین دارم. از سوی دیگر، کماکان از موضع عدم مشارکت خود - که غیر از تحریم و .. است- دفاع میکنم و آن را به غایت سیاسی تر و مسئولانه تر و فعالانه تر از مشارکت های سلبی و امثال آن میدانم. وانگهی، متن حسام، از این جهت که تالی های فاسد مشارکت سلبی را، از موضعی همدلانه، مطرح و نفی میکند، می تواند بسیار خواندنی و مهم باشد. فراموش نکنیم، پس از انتخاباتی که از سر گذراندیم، میدان سیاست، آرایش جدیدی می یابد و دیگر با پنداره های پیش از انتخابات نمی توان با آن رویارو شد. چه رای نداده باشیم، چه تحریم کرده باشیم، چه رای سلبی داده باشیم یا دعوت به رای دادن کرده باشیم و ... حالا همه نه با چیزی از سنخ یک صندوق رای و تصمیمی فردی، بلکه با یک وضعیت-دولت (state) و نیز الگوهای حکمرانی که به همه ی ما، کمابیش یکسان اعمال می شود، رویاروییم. نه فقط رای دهنده ها و موافقین دولت کنونی، بل همه ی ما در معرض تالی های فاسد رای دهندگان همدل دولتیم، چرا که همه گی، شهروند-رعایای همین دولت و موضوع اراده ی حکمرانی آنیم. خواندن متن حسام، از این حیث، اهمیتی بنیادین دارد...



حس کاذب پیروزی


شکست سیاسی راست هدفی بود که می‌بایست از راه شکل‌گرفتن ائتلافی خودانگیخته و نانوشته از کثرت ناهمگنی از نیروهای سیاسی و اجتماعی محقق شود که محقق شد. به غایت مهم بود که دست راست‌ سیاسی در تمامیت‌اش از تسخیر دولت کوتاه بماند و پیشروی‌اش در جامعه متوقف شود و نیروهایش «بیش از این» قدرت نگیرند و به اتکای تصاحب منابع ثروت و قدرت دولتی پروار نشوند. انتخابات اخیر از حیث حفظ و تشدید نسبت تضادآمیز نیروها و توازن آشوبناک قوای میدان سیاسی اهمیت تعیین‌کننده‌ای داشت که به اتکای نفی پُرطنین راست‌گرایان، که با بسیج کل ظرفیت‌های لجستیکی‌ و در کسوت افراطی‌ترین نیروهاشان ظاهر شده بودند، حاصل شد. این مهم را دست کم نباید گرفت ولی از آن مهمتر، در پیامدهای سیاسی‌اش اغراق نباید کرد. هر چه باشد، فتح‌الفتوحی رخ نداده و فیلی هوا نشده. صرفاً گامی کوچک اما حساب‌شده، متناسب با توان محدود و قدرت مهارشده‌ی جامعه، برداشته شده است. از همین رو، القای حس سرخوشانه‌ی پیروزی که توگویی قال قضیه بالکل کنده شده و دولتی «از آنِ ما» بر سر کار آمده و گامی پیشرونده به سوی دموکراسی برداشته شده است می‌تواند عمیقاً فریبنده باشد. البته طبیعی است که جامعه از اینکه به رغم همه‌ی دست‌بستگی‌هایش توانسته خودی نشان بدهد و ارتجاع مسلم را نفی کند و افراطی‌ها را عقب براند احساس پیروزی کند و شورمندانه به خود ببالد و اعتماد به نفس مخدوش‌شده‌ی متلاشی‌اش را، گیرم موقتاً، باز‌یابد. با اینهمه، لحظه‌ی جشن لحظه‌ی فراموشی است. درست در دل پایکوبی برای «صبح امید»، «حماسه‌‌ی اردیبهشت» و «پیروزی بزرگ» است که پاک از یاد می‌رود چه انتخابات غیرآزاد ضددموکراتیکی که برگزار نشد، چه سازوکارهای تبعیض‌گذار سیستماتیکی که در کار نیست، چه رویه‌های ساختاری حذف و طردی که «اقلیت»ها را بیرون نمی‌گذارد، چه ستم نظام‌مندی که علیه غیرخودی‌ها در کار نیست، چه فساد سراسری فراگیری که کل نظام را از ریشه نخورده، چه سیاست‌های فرودست‌سازانه‌ی برابری‌ستیزانه‌ای که همین دولت در پیش نگرفته و چه دولت وارفته‌ی بی‌خاصیت ناکارآمد غیراجتماعی‌ای که همین دولت نیست. فراموشیِ شکست‌ها، امتناع‌ها و فروبستگی‌هایی که ذاتیِ نظام سیاسی مستقر و وضعیت تاریخی ماست، فراموشی‌ای که محصول حس کاذب پیروزی است، به سهولت می‌تواند به خدمت نرمالیزاسیون یا عادی‌سازی وضعیت درآید و وضع موجود را طبیعی جلوه دهد و مجاب‌مان کند شرایط همین است که هست و در نهایت چاره‌ای نیست جز اینکه قواعد میدان را، حالا هر چقدر هم که ظالمانه و تبعیض‌آمیز و حذف‌کننده، برای همیشه بپذیریم و عوض نقادی ریشه‌ای آن صرفاً دست‌وپا بزنیم که فوت‌وفن‌های آن را رندانه‌تر و زیرکانه‌تر بیاموزیم تا بلکه همه‌ی دست‌ها را به حریف نبازیم. به همین دلیل، درست از همین امروز است که عوض سرمستی از «پیروزی بزرگ» می‌بایست در چشم‌های وضعیت خیره شد و از خود پرسید که امکان‌ها و امتناع‌ها و توان‌ها و ناتوانی‌های ما برای مواجهه‌ی انتقادی با انسدادها و دیوارهایی که محاصره‌مان کرده‌اند چیست.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۱۰
یوزف کا

میخواهید بازی سیاسی کنید؟ بسیار خب، لااقل یک جو خلاقیت داشته باشید! یک ایده را می توان یک بار، دو بار، سه بار فوقش تکرار کرد، آن هم تازه در صورتی که هر بار بی شکست باشد، دیگر تکرارش برای چهارمین بار، آن هم در زمانی که چندین بارش را شکست خورده، خیلی رو میخواهد!

رفقای کمپین کلید و کار! اهالی تدبیر و کرامت! نود و شش درصدی های چهار درصدی! آقا خر ما از کره گی نه دم داشت و نه مخلفات دیگر! آخر «لحظه ی خطیر و اضطراری» یک سال، دو سال، سه سال، نه دوازده سال ممتد! از هشتاد و چهار آمدید و خلق را از ترس لولو به سرداران سازندگی حوالت دادید که همان هم نگرفت و دیپورت شدیم به نزد لولوی گرامی! چهارسال بعدش باز احساس خطر و انحطاط کردید، آخرش باتومش نصیب ما شد و حصرش نصیب احساس کنندگان، لولوئه هم البته از جاش تکان نخورد! باز چهار سال بعدش گفتید کشور لب پرتگاه است و افق آینده در غبار و مه صبحگاهی ست، این بار لولو را پس راندید. خجالت نمی کشید باز بعد چهارسال کماکان آش همان آش و کاسه همان کاسه، حتا وضع بحران و خطبر کنونی، اپسیلونی هم جا به جا نشده و ما باز باید بترسیم، میان بد و بدتر انتخاب کنیم و  .... ینی در چهارسال اینقدر جنم و تدبیر در کار نبود که دستکم در موعد انتخابات، باز سر و کله ی «لحظه ی کنه و ناگذرای خطیر کنونی» پیدا نشود؟!

بیایید فرض کنیم که همه ی سناریوها درست باشد، ینی اولا امر سیاسی کلا چیزی در حد انتخابات باشد، ثانیا ریاست جمهور فعال مایشا باشد، ثالثا طرف مقابل شر مطلق و بی خردی ناب باشد، رابعا اگر انتخاب شود طومار تمام سیاست در هم پیچیده شود، خامسا این چهارسال نگذاشتند دولت کاری بکند و چهارسال بعد اگه باز روی کار بیایند بالضرورت میتوانند و می گذارند و میشود. خب، فقط می ماند یک سوال کوچک، اگر همه ی این گزاره ها صحیح باشد و به همه ی آنها از سویدای جان باور دارید، لطفا دلیل درست و معنی دار بتراشید و استدلال هایی را که سال هاست بیات شده اند، مکرر نکنید!

رفقا! دلسوزان ایران فردا! دارندگان تعهد اجتماعی و آرمان مترقی! با این استدلال مضحک «لحظه ی خطیر کنونی» که سال هاست حتا یک میلی ثانیه هم ازش نگذشته! نه میتواند شور دموکراتیکی پدید بیاورید، نه اردوگاه محافظه کار را به عقب می رانید، نه دموکراسی را  به حاکمیت تحمیل میکنید، نه به دیالوگ و خرد جمعی و انتقادی دامن می زنید، نه ترمز انحطاط کشور را میکشید و نه حتا بحران را به تعویق می اندازید!

این خود شما، نحوه ی استدلال و نگرش سیاسی تان و نیز جایگزین کردن هیجان به جای خرد سیاسی ست که دارد آینده ی خطرناک ما را رقم می زند و نه رای دادن یا ندادن من! لااقل بیاموزید اگر میخواهید مشتری جذب کنید، آن را با تهدید و توهین و فرافکندن مسئولیت همه انحطاط های تاریخ به گردن و گرته ی او، نمی توان حتا نیم مثقال راغب تر کرد! با حرف های نخ نمایی شبیه به این که مشارکت و عدم مشارکت تو سرنوشت آینده ی ما مشخص می شود، هیچ چیز جز سواد پایین سیاسی و تاریخی خود را به رخ مخاطب نمی کشید! لازم هم نیست که معنای رای ندادن من تحریم، نه گفتن به نظام، برانداختنش، یا حتا فرستادن پیغام خاصی به گوش حاکمان یا جهانیان باشد که حالا با ژست عاقل اندر گاگول از ناکارآمدی آن سخن می گویید! بیاموزید که سیاست در عرصه ی کنش و دانش و پهنه ی ارتباطات جهانی، و نیز در نسبت با اقتصاد و فرهنگ و بس بسیار امور چندلایه ی دیگر محقق می شود و اگر امر سیاسی در یک زمینه ی درهم تنیده پدید نیامده باشد، رای دادن و ندادن شما، حتا کنسرت حامد همایون و مرتضی پاشایی را هم در برج میلاد آزاد نمی تواند کرد، چه رسد به الغای تحریم ها و شغل های چند ملیونی و گزافه گویی های نظیر آن! سیاست فردای انتخابات آغاز میشود، در نبرد و تنش و توازن و تعادل میان نیروها، نیروهایی که از شکم سیر و گرسنه و تن های رنجور و بیمار، تا افکار فلسفی و محسبات انتزاعی و انتخابات یونان و ایتالیا و فرانسه، همه گی در آن تاثیر گذار است. بی تفاوت به سرنوشت جمعی، تویی که چهار سال مثل کبک سر در برف فرو بردی، نه نقد کردن یاد گرفتی نه کار کردن و نه حتا از دولت متخبت پشتیبانی کردن! بی تفاوت به سیاست تویی که روز به روز عرصه ی سیاست را تقلیل دادند به دعوای میان کنسرت و برجام و در عوض تمام حوایج و سوائق وجودیت را در این های و هوی کاذب سرکوب و انکار کردند، اما تو جز «هجو نویسی» و جفنگ سرایی و جک گویی، بخاری ازت بلند نشد. تویی که حتا نکردی در فاصله. میان انتخابات ها بک دوره کتاب اندیشه ی سیاسی بخوانی اصلا ببینی کلمه ی پوپولیسم با کلمه ی دماگوژی فرق دارد و از قضا دموکراسی بر سر مسایل بسیار مهم تری از کنسرت محسن یگانه و فیلتر نشدن تلگرام می تواند معنا پیدا کند. تویی که با سانتی مانتالیسم بازیگران پر مدعی و بی هنری که حتا بلد نیستند یک تیپ متفاوت را درست بازی کنند، دچار غلیان سیاسی می شوی هنوز باید سال ها به مکتب بروی تا بتوانی نام کامل کتاب گفتارهای ماکیاوللی و تلفظ درست نام ژان بدن را بیاموزی! این پست خنک پر متلک من هم باشد به ازای همه ی چرند و پرندهایی که بار کنش من، یعنی رای ندادن، کردی و هر چه از ذهن سیاست نشناست در آمد، بار شخصیت و درایت سیاسی من کردی!

من کنش مشارکت تو را مثل تو کودکانه تحلیل نمی کنم، در چشم ذهن من، رنگ های خیلی بیشتری از سیاه و سفید دیده می شوند. تو رایت را بده و من هم برایت آرزوی رستگاری میکنم. دعوتی هم به تحریم و جفنگیاتی از این دست نمی کنم. اما انتظار نداشته باش با این افق تنگ ذهنی ات بتوانی همه ی هم میهنان خود را درک کنی و صلاحیت قضاوت درباره ی آنها را داشته باشی! حساب من با تو، روز فردای انتخابات است، بعد از غم/شادی و تخلیه ی عاطفی و اکتیویته ی سیاسی ات. آن روز تازه میبینیم که چه کسی به سیاست می اندیشد و چه کسی از اندیشیدن به آن می گریزد...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۲۶
یوزف کا

این روزها، همه، به خصوص اصحاب سیاست و طمع ورزان در قدرت، سخن از «کار» می گویند. یکی برایش شعار میدهد، آن دیگری با نامش جمله می سازد، و آن یکی، فقدانش را ریشه ی تمامی مشکلاتی می داند که جامعه را به این حال و روز کشانده است. مردم، یا دقیق تر بگویم، پرسوناژهای این تئاتر سیاسی رقت بار، به نوبه ی خود، چنان از تمنای «کار»داشتن و «کار»مند بودن می گویند که گویی همه ی امکان های رستگاری یا دستکم، ضروری ترین شرط رستگاری، تنها کار است و کار. در این میانه، بسیاران رویای کور کار در سر می پزند و کامجویان قدرت، با جادوی نام کار، عقل و هوش و سرنوشت این بسیاران را از آنان می ربایند...

اما خود این کار، که می گویند کلید رستگاری و امکان زیست انسانی ست، چیست؟ چه کسی آن را تعریف کرده و چه کس، ما را به هوای آن در انداخته؟ چه موقع کار داریم و چه هنگام، در رسته ی بی کارانیم؟ ارزش کار، چگونه هویدا میشود و حضورش چگونه، گره ی هزار مشکل ما را باز می کند؟ درآمد داشتن کار داشتن است؟ تولید کردن؟ مبادله کردن؟ ثبت شدن در آمار شاغلین از سوی اداره ی آمار؟ داشتن بیمه؟ داشتن نفوذ و روابط گسترده؟ مشغول بودن به امور یدی؟ هر روز صبح، ساعتی خاص بیدار شدن و هر شب قبل از ساعتی خاص خوابیدن؟ هر روز کارت زدن؟

حقیقت این است که به رغم همه ی دستآوردهای دانش اقتصاد، یا تجارب تاریخی و جهانی، هنوز دقیقا نمی دانیم که کار کردن چیست و چه موقع کارمندیم و چه موقع بی کار. و اگر چنین موضوع به غایت مبهم و نامعینی، آرزوی بزرگ ملی و سیاسی یک قوم، بلکه یک تاریخ و تمام جهان معاصر میشود، اصلا از سر تصادف نیست. میل، هماره در نقاطی به غایت مبهم و تاریک سرمایه گذاری میکند و آدمی هماره شیفته ی چیزی می شود که همه چیز را درباره ش نداند. امروز که ملموس تر از هر زمانی، کار، شعار مشترک سیاست و اقتصاد و مردمان و حتا فرهنگیان و مذهبیان شده و اصلا هویت و تمایز هر کس را تعریف و تثبیت می کند، نزدیک شدن به آن و پرسیدن از چیستی و هویتش، کاری از همیشه سخت تر و مشکوک تر شده است. کسی که از کار و چیستی اش می پرسد، لابد آدم بی کار و هرزه ای ست که ذهن هذیان بافش، از سر لجبازی و تنبلی و در رفتن از زیر کار، با کلمات و مفاهیم بازی میکند و پرسش نابهنگام و بی وقت می پرسد..

باری، این پرسش را حتا اگر چنان آدم مشکوک و هرزه و مریض و بی کار و بل نابکاری بپرسد، تغییری در این حقیقت نخواهد داشت که ما همه گان جویای چیزی اسرار آمیز و مجهولیم که اگر اعتراضی داریم به خاطر آن است، اگر کاسبی سیاسی می کنیم، با نام آن است، اگر تحلیل علمی از شرایط می دهیم، برحسب آن است، و از همه مهمتر، اگر زندگی یکدیگر و حتا خود را ارزیابی می کنیم، بر اساس داشتن و نداشتن آن، و نیز نوع و مرتبه ی آن است. 

ما تنها یک بار فرصت تجربه ی یگانه ی زیستن در این جهان را داریم، کاش کمتر بی گدار به آب می زدیم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۰۲
یوزف کا

نوشتاری از دوست خوبم، حسام سلامت، به بهانه ی ماجرای معدن یورت:


گفتگوی هر دولتی در چارچوب اقتصاد سیاسی حاکمیت مستقر با نیروهای کار یک گفتگوی ممتنع است. میان طرفین اساساً هیچ «گفتگو»یی ممکن نیست. از طرف نیروهای کار تنها فریادهای زخم‌زخورده‌ی عاصی از سیاست‌های همین دولت – و همه‌ی دولت‌های قبل و بعد – در کار است  و از طرف دولت هم صرفاً واکنش منفعلانه‌ی «رسیدگی می‌کنیم» که تازه همین هم صرفاً درخور ایام انتخابات و ژست‌های تبلیغاتی است. «رسیدگی می‌کنیمِ» دولت فقط در شرایطی می‌توانست معنادار باشد که دولت خودش را نفی کند، که سیاست‌گذاری‌های کلان اقتصادی‌اش در خصوصی‌سازی اموال عمومی – 98 درصد معادن ایران به بخش خصوصی واگذار شده‌اند –  و موقتی‌سازی نیروهای کار را – بیش از 90 درصد نیروهای مزدبگیر موقتی‌اند – انکار کند. دولتی که تمام‌قد دست‌اندرکار پیشبرد سیاست‌های فرودست‌سازی نیروهای کار و محروم‌سازی آنها از پایه‌ای‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوق‌شان است به چیز براستی می‌تواند «رسیدگی کند»؟ مسئله به تخلفات موردی این یا آن کارفرما مربوط نمی‌شود که بشود با یک «رسیدگی می‌کنیمِ» باسمه‌ای سر و ته قضیه را هم آورد. فقدان ایمنی محیط کار، قراردادهای موقت سه ماهه و معوقات دستمزدی حداقل‌بگیران۟ استثنای وضعیت نیست، خودِ قاعده است. تنها آن «رسیدگی می‌کنیم»ی می‌تواند حقیقی باشد که این قاعده را زیرورو کند و این، گفتن ندارد، از دولتی که از بیخ و بنیاد دارد براساس این قاعده فکر و عمل می‌کند ساخته نیست. مسئله این نیست که شما دولتی دارید که در رسیدگی به وضعیت طبقه‌ی کارگر کوتاهی می‌کند و حواس‌اش پرت چیزهای دیگر است. مسئله، در عوض، این است که شما با دولتی سروکار دارید – نه فقط این دولت، که هر دولتی – که استراتژی اقتصادی‌اش – شاید لازم باشد نام این استراتژی را باری دیگر تکرار کنیم: «نولیبرالیسم» – مستقیم و بی‌واسطه منافع و علایق نیروهای کار رو هدف گرفته است. «گفتگو»ی دو نیروی متضاد‌المنافع بی‌معناست، چه در جلسات سالانه‌ی «شورای عالی کار» بر سر تعیین حداقل دستمزد و چه پس از فاجعه‌‌ی انفجار در معدن زغال‌سنگ آزادشهر. نسبت این دو نیرو نسبتی منازعه‌آمیز و ستیزه‌گرانه است و مواجهه‌ای اگر میان‌شان در بگیرد از جنس «چانه‌زنی» (negotiation) خواهد بود، نه دیالوگ. در متن یک چانه‌زنی نمی‌توان به طرح انتزاعی «مطالبات» بسنده کرد و توقع داشت که طرف مقابل از سر خیرخواهی یا دوراندیشی به این مطالبات لبیک بگوید. هر مطالبه‌ای که طبقه‌ی کارگر در ایران امروز پیش بگذارد – از حق تشکل‌یابی مستقل تا حق اعتراض و اعتصاب، از حق امنیت شغلی تا حق برخورداری از دستمزد شرافتمندانه، از حق فراغت تا حق درمان و آموزش و مسکن و بیمه – مطالبه‌ای «ناممکن» است، مطالبه‌ای که بنا به «منطق» اقتصاد سیاسی حاکم و «قاعده»ی دولت نئولیبرال مستقر نمی‌تواند آری بشنود و پاسخ داده شود. مطالبه‌گری طبقه‌ی کارگر از هر دولتی در ایران از اساس انتزاعی است، مگر اینکه در دل یک منازعه‌ی سیاسی زنده و در متن یک چانه‌زنی حی و حاضر که طبقه‌ی کارگر زور اجتماعی مؤثری دارد بیان شده باشد. طرح این مطالبات در شرایط انتخاباتی و موکول‌کردن حمایت از فلان یا بهمان نامزد به تصدیق آنها از خلال مثلاً تعامل سازنده یا دیالوگ جمعی با آن، کم از خودفریبی ندارد.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۴۰
یوزف کا

در این روزهای شلوغ، بنابر وعده ای که به دوستان انجمن علمی فلسفه ی دانشگاه تهران داده بودم، می باید متنی می نگاشتم تا در شماره ی بعدی نشریه ی انجمن، منتشر شود. با این که کارهایم این روزها فشرده تر از آن بود که بخواهم متنی مفصل بنویسم، اما با این تصور که شاید این آخرین فرصت گفت و گوی مکتوب من با دانشجویان باشد، خواستم تا تصویری کلی از وضعیت دانشکده ی فلسفه و راه هایی که برای نقد و بهبود ریشه ای آن به ذهنم می رسد را بنویسم. حاصل آن، بدل شد به یادداشتی با عنوان «مرثیه ای برای یک رویا» که تصور می کنم، خواندن و تامل بر فرازهای آن، برای هر کسی که تجربه ی دانشجویی، و به خصوص دانشجویی فلسفه داشته باشد، خالی از لطف نباشد. خوشحال می شوم اگر شما هم نگاهی به آن بیندازید و اگر نکاتی به ذهن تان می رسد، برای یک گفت و گوی جدی تر، درباره ی تجربه ی دانشجویی، مطرح کنید.


دریافت متن یادداشت
حجم: 317 کیلوبایت

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۴۱
یوزف کا

هنوز می نویسم و فکر میکنم که همین نوشتن، یگانه راه رها شدن از قید جهانی ست، که برای زیستن در آن، باید از قید آن رها شد.... دستکم برای من، برای دست هایی که هنوز می نویسند....

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۳۵
یوزف کا