آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

پست قبل، منجر به گفت و گویی متفاوت با کازیمو شد، تا جایی که تصور می کنم زاویه ای متفاوت بر 88 و تالی های آن گشود. فکر میکنم که 88 نیز مانند بسیاری دیگر از مقاطع تاریخ معاصرمان مثل واقعه ای که همین امروز سالگرد آن است، نیاز به بازخوانی از زوایای تازه تر و بکرتری نسبت به قرائت قدرت رسمی و مخالفان آن دارد. چنین بازخوانی از جانب قدرتمندان و بازیگران رسمی مانند اپوزیسیونش، قابل انتظار نیست، چه، قابی که آنان از آن به جهان و تاریخش می نگرند، به چیزی جز افق های موجود تن در نمی دهد. این گفت و گو که در ادامه می آورم، می تواند تلاشی برای فراروی از این چارچوب ها باشد، و البته تمرینی نخستین. آن را در ادامه می آورم، تا با کمک خود کازیمو و شما مخاطبان، شاید بتوان آن را ادامه داد و بهتر کرد..


کامنت کازیمو:

«حصر» خواسته‌ی کل نظام است. راست و چپ هر دو به خانواده‌ی نظام تعلق دارند و از سفره‌ی وسیع انقلاب مرتزق هستند. آنها نهایت تلاش خود را می‌کنند تا قدرت پابرجا بماند. "حفظ قدرت از اوجب واجبات است". حتی میرحسین و کروبی که به نماد مبارزه تبدیل شده‌اند هم به این الیگارشی تعلق دارند و فرایند تبدیل این دو به نماد مبارزه نیز معلول اراده‌ی نظام بوده است. درواقع قدرت حاکمه با حصر این دو مهره‌ی سوخته نهایت بهره‌ی خود را برده و می‌بَرد. یکی از این بهره‌ها، خاموش نکردن امیدی واهی در دلهای بدنه‌ی مخالفین درونی نظام و متوجه کردن توان و توجه آنها به سوی سراب مبارزه است. قدرت، خوب تشخیص داده است که با یک بازی رسانه‌ایِ چند ساله چطور توان نیروهای مخالف خود را در بدنه‌ی جامعه در سعی میان صفا و مروه‌ای بدلی و موهوم مصروف کند. بازی رسانه‌ای که قطعا در یک سر آن امثال محمود صادقی و علی مطهری، قهرمانان پوشالی و جعلیِ ساخته‌ی دست قدرت حضور دارند.

موسوی در مناظره‌ی خود با احمدی‌نژاد با ترسی عمیق که در عمق چشمان، لکنت زبان و لرزش دستانش حضوری محسوس داشت رو به رئیس‌جمهور گفت احساس خطر می‌کند. او احساس خطر می‌کرد. از به خطر افتادن قدرت از سوی جریان سومی که متعلق به اقلیت منتفذ حاکم نبود. موسوی خود جزو این الیگارشی بود، کروبی نیز. اما آن دو در گیر و دار قدرت‌طلبی‌های خود، قربانی قدرت‌طلبی عده‌ای دیگر شدند. درواقع هشتاد و هشت میدان سهم‌خواهی قدرت بود، یک نزاع درون‌خانوادگی. اما افسوس برای جوانان ساده‌لوحی که در این بازی رسانه‌ای اسیر شدند و در پوشش مبارزین اپوزیسیون، در نقش پیاده‌نظام قدرت حاکمه ظاهر شدند.


پاسخ من:

حقیقت این است که با ماهیت سخن و ادعای تو مخالفتی ندارم، و بلکه بلوغی را پس پشت آن می بینم که میان طرفداران رمانتیک و عموما منقطع از واقعیت آن روزها، نظیرش را سراغ ندارم. در این که بازیگران هشتاد و هشت قطعا نسبتی با جمع بسته ی دموکراسی ستیز حاکمان پسا انقلابی دارند تردیدی نیست، و در این که حصر نیز به مساله ای برای بازی دادن و کولی گرفتن از نیروهای اجتماعی بدل شده و نظیرش را در دو انتخابات اخبر دیدیم نیز نمی توان ان قلت آورد. 

وانگهی می توان به گونه ای دیگر نیز به این میدان نگاه کرد. در یک مدار بسته، هماره نوآنس ها و نویزهایی پدید می آید که از یک سو خود مولود آن مدار است و از سوی دیگر، منجر به برهم زدن تعادل این مدار می شود. هشتاد و هشت از نقطه نظر قدرت های سیاسی، چنین نوآنسی بود، اما این نوآنس از نقطه نظر نیروی اجتماعی، مجالی برای بروز و بیان و به یاد آوردن یک خاطره ی از خاطر رفته بود: خاطره ی سیاست، که همان خاطره ی 57 است. 57، ورای نتایج تاریخی که به جا گذاشت و بخت حکمرانی که نصیب عده ای کرد، رخداد دیگری نیز بود، رخدادی که به تعبیر فیلسوف فرانسوی -دلوز- رخ نداد و بیرون از تاریخ رسمی باقی ماند. نوآنس هایی نظیر 88 که شبح آن خاطره، شبح آن رخ داد رخ نداده را احضار می کنند، از قضا درون همین زمین کثیف سیاست و بازی بسته ی حاکمان ممکن می شوند. از آن پس، این خود بازیگرانند که به میزان وفاداری شان به آن تصویر، می توانند شرایط تغییری واقعی را رقم بزنند.

کروبی و موسوی، به رغم گذشته ی مساله انگیزشان در دوران پسا 57، اما خواسته یا ناخواسته در مجرای احضار مجدد شبح 57، شبح سیاست و شبح سخن گفتن از سوی مردم قرار گرفتند، و با واپسین سنگر در دست شان، یعنی جان و آزادی خود، کوشیدند تا پای آن بایستند، و این کوشش باعث شد افق فکری و جهان زبانی شان نیز رفته رفته تغییر کند، تغییری که از بیانیه ی  اعلام حضور موسوی تا بیانیه های پسا انتخاباتی اش، رد آشکار آن را می شد دید. با این همه، قدرت حاکمه نیز دست روی دست نگذاشت، از هر فرصتی با دریوزگی تمام سود جست، از شوی 9 دی تا شوی انتخابات 92، 94 و 96 جملگی تمهیداتی نسبتا کارساز بود تا این نوآنس را مرتفع و اثرات آن را بهنجار و درونی مدار خود کنند. در این جاست که اعتراض کروبی و اعتصاب غذایش مهم می شود. اما باز نه به دلایل رمانتیک یا قهرمان تراشی های افسانه ساز، بل به سبب همانکه حسام در این متن، «احضار روح 88 به میانجی گفتن حقیقت آن» خواند. قطعا 88 به سرعت بدل به دو رویه ی واگرا شد که روز به روز نیز جدایی آن دو بیشتر حس می شود، یکی به دلقک هایی ختم می شود که تو نام بردی، اما شاخه ی دیگرش ره به جایی در ناخودآگاه تاریخی و سیاسی ما خواهد برد، جایی که به تعبیر پری، در بزنگاهی تازه به یاد آورده خواهد شد و وضعی دیگر را رقم خواهد زد. قطعا در آن روز، این دو شاخه ی واگرا شده از هشتاد و هشت باز به هم می رسند، اما نه برای تجدید میثاق، بل برای تسویه حسابی آنتاگونیستی، چنانکه 88 شاخه ی فراموش شده از 57 را در برابر شاخه ی مسلط و مستقر آن قرار داد. من البته تصوری از چند و چون بزنگاه بعدی و خروجی آن ندارم، و صمیمانه بگویم که با بضاعت فکری و عملی که عاملان سیاسی و مردمی در 88 از خود نشان دادند، حتا به خروجی آن هم خوش بین نیستم، اما با این همه، فکر میکنم که بتوان از رخدادهایی نظیر 88 و 57 و ... نه چنان که رخ دادند، بل چنان که رخ ندادند و ای بسا که هیچ گاه هم رخ ندهند، دفاع کرد. به تعبیر زراندود بکت که پیشتر هم گفته بودم: همیشه تلاش کردی و همیشه شکست خوردی، اما دوباره تلاش کن، دوباره شکست بخور، اما شکستی بهتر...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۲
یوزف کا

متن زیر را باز هم از قول و کلمات حسام می آورم، کسی که خیلی بهتر از من می تواند درباره 88 و حواشی اش بنویسد، چه، بسیار بیشتر از من درگیر آن بوده و هست، و به همین سبب نیز، تاملاتش زنده تر و ژرف تر از منی ست که آن ماجرا را کمی از دور تر نظاره کرده یا در آن مشارکت کرده ام. حالا که وراجی درباره ی 88 عمدتا از قلم و بیان کسانی ست که چیزی از حقایق آن روزها ندیدند و جز به میانجی روایت های مسلط، اعم از قدرت رسمی یا اپوزیسیون تصوری از آن روزها ندارند، متن حسام بهتر از هر چیز دیگری میتواند دلیل اهمیت وقایع روزهای اخیر را روشن کند:


«حصر» امروز تنها حقیقت مادی و ملموسی است که از «88» باقیمانده است. همه‌ی دیگر چیزها در شتاب سرعت‌گیر عقلانیت‌ها و سازش‌ها و فراموشی‌ها گم‌وگور شده‌اند. اساساً اگر «88» هنوز هم، هرازگاهی، اینجا و آنجا به یاد آورده می‌شود بیشتر در کلام دشمنان آن است تا در سخن دوستانش. با اینهمه هر دوی آنها، هم دشمنانِ به خون تشنه و هم دوستان سابقِ اینک میانه‌نشین‌اش، در یک موضوع اتفاق‌نظر دارند: اینکه «88» را باید فراموش کرد. اعتصاب غذای مهدی کروبی اما، جدا از نتیجه‌اش و اینکه تا کجا پیش برود، باری دیگر «88» را به میان کشیده است تا به یاد آورده شود، آنهم درست در زمانه‌ای که دیگر دل و دماغ فکرکردن به رویاها و امیدهای ازدست‌رفته‌اش را ندارد. تا جایی که به کروبی مربوط می‌شود او می‌بایست پاک از دولت و مردم، هر دو، ناامید شده باشد که به آخرین حربه‌ی هر زندانی برای استیفای حق‌اش متوسل شده است. در این میان خواست برگزاری دادگاه علنی همان خواستی است که خودِ «88» را از مجرای مطالبه‌ی روشن‌شدن حقیقت و برقراری عدالت در قبال آن احضار می‌کند. خواست حقیقت و عدالت و پیگیری مصرانه‌ی آنها هنوز هم می‌تواند هر نظام سیاسی‌ای را که به شکلی سیستماتیک حقیقت را درز می‌گیرد و نَفَس عدالت را می‌بُرَد، زمینگیر کند یا دست‌کم به دردساز بیاندازد. طنین تکان‌دهنده‌ی رعب‌آوری دارد این کلمات، طنینی که در فضا می‌پیچد و گوش‌ها را تیز می‌کند، زمانی که از زبان یک سوژه‌ی بی‌صداشده‌‌ اما مصمم به فاش‌گویی ادعایش، خطاب به قدرت حاکم ادا می‌شود که: «می‌خواهم حقیقت را درباره‌ی تو بگویم. می‌خواهم همه‌ی حقیقت همینجا روشن شود. هیچ‌چیز جز عدالت نمی‌خواهم، با اینکه می‌دانم هیچ امیدی به حقیقت و عدالت تو نیست». این ژست و مُصممیت‌اش درست درخور زمانه‌ای است که دغدغه‌ی حقیقت را وانهاده و عدالت را همچون آرمانی رنگ‌ورورفته پشتِ‌ گوش انداخته است. با این وصف، روشن است که چنین ژستی به دلیل بی‌تناسبی‌اش با هنجارهای رفتاری زمانه که عقب‌نشینی و وادادگی را به اسم مصلحت‌اندیشی و «عقلانیت» ارج می‌گذارد و ایستادگی آشتی‌ناپذیر بر عدالت و حقیقت را به تندروی و بی‌تدبیری تعبیر می‌کند در چشم گفتار مسلطِ «اعتدال» نابجا و ناخوانده جلوه می‌کند. با اینهمه این ژست و مطالبه‌اش علاوه بر اینکه قدرت را به مصاف طلبیده است ای بسا بتواند یخ‌های تسلیم و فراموشی را، گیرم برای مدتی، آب کند و همچون فراخوانی به آشکارگی حقیقت و اجرای عدالت در حق «88» فهمیده و اجابت شود.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۰
یوزف کا
1) سرآغاز هر میل، احساس لذت است. کششی محسوس به جانب آنچه که ما را خوش می آید، مغناطیسی که مسیر رفتار و گفتار ما را کج می کند و جهان را از نقطه ی بی تفاوتی بیرون می آورد. میل اما در این نقطه باقی نمی ماند.
میدان مغناطیسی میل؛ که با اغوا و لذت آغاز شده، پس از چندی به ملال می گراید و ملال نیز، با خود دل زدگی به ارمغان می آورد. ما به عنوان موجوداتی محدود و کرانمند، گریزی نداریم از آن که پس از چندی میل را پس زنیم؛ چه، تداوم میل، لذت را ملال، ملال را دل زدگی، و دل زدگی را به انزجار و حتا خطر بدل می کند، و این همه سرنوشت موجود محدودی ست که به حکم محدودیتش، توان پیگیری میلی را تا بی نهایت ندارد. یک میدان مغناطیسی قوی می تواند، دخل یک بورد الکترونیکی یا یک ارگانیسم زنده را بیاورد، ولو در ابتدا تنها آن را به آرامی جذب خویش می کرده است.

2) هنرمند و اثرهنری، سر و کارش با آدم ها و قوه ی ادراک حسی آن هاست. اثر هنری، در اول گام باید دلپذیر بنماید، باید متقاعدت کند که پای آن بنشینی و گوش و چشم و ذهن و وجودت را برای مدتی به آن معطوف کنی. اما اثر هنری ماندگار، باید به چیزی فراتر از یک لذت، که به یک میل وفادار باشد. وقتی که در محدوده ی لذتی، زود خسته می شوی و حتا اگر هم خودت اصرار کنی، دیگر حواس و بدن و ذهنت، تن به مخاطب مدام یک اثر بودن نمی دهند. گوش که خسته شود، چشم که زده شود، خیال که آشفته شود، تمام مهمات برای ادامه از میان می رود و زان پس، در محضر اثر بودن، جز به نیرویی بیرونی یا شکنجه ای مازوخیستی ممکن نیست.

3) هنر ماندگار، در بنیاد خود، پیشرو (avant-garde) ست. این هنر به مخاطب و لذت او باج نمی دهد، گرچه قصد شکنجه اش را هم ندارد. چنین هنری با یک میل گره می خورد، با نیرویی بیرونی که لذتی درونی و انگزیشی آغازین را برانگیخته، اما در مرزهای متناهی تحمل باقی نمی ماند. این هنرمند، اگرچه خود و اثرش، کماکان کران مند است، اما با جنونی خیره کننده، پنجه در پنجه ی مرزهای خود، و حدود تناهی و امکان خویش می افکند. نبردی تن به تن با امر ناممکن را می آغازد، به هوای آنکه آستانه را قدمی فراتر ببرد.

4) وانگهی، هنرمند در کسوت موجودی کران مند، به رغم کوشش حماسی اش برای جا به جا کردن مرزهای درک و حس و میل، به نحوی تراژیک محکوم به شکست است. او هر چه قدر هم که نبوغ بورزد، راهی نو باز کند و افقی تازه را به دید ما آورد، باز سر و کله ی مرزی نو پیدا خواهد شد، و تمام دست آوردهایش در معرض بازی ملال آور لذت، سقوط خواهد کرد. مگر نه آنکه تمام میراث هنر پیشرو، حالا به اتودها و فصولی در کتب مضحک تاریخ هنر بدل شده اند، و حتا از آن بدتر، به شیوه ای تازه و صدالبته موقت، برای کسب سرمایه و کور کردن چشم بازار؟

5) اما اگر چنین باشد، و هنرمند محکوم به شکستی ست که خود از ابتدا پیداست؛ دیگر جهد و بی قراری اش برای خلق از چیست؟ پاسخ البته که از ابتدا پیداست: از برای میلی که سرچشمه ی زوال ناپذیر انگیزش انسان و لذت بردن اوست. امیال، این اجنه ی معلق در هوا، این اتر نامرئی میان ستاره ها و کهکشان ها، این پیوستار استوار از پریروز و دیروز تاریخ تا به فردا و پس و فردای آن؛ یگانه خانه ی امید موجود متناهی ست که هوای فرارفتن از حدود تناهی خویش دارد...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۶
یوزف کا

ای زبان!

ای مامن واژه های جسور و جوان

سکوت کن!

بگذار تا نوت ها 

بگذار که اصوات

از تمام معانی بی نام

اعاده ی حیثیت کنند

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۱۲
یوزف کا
... احساس کردم وارد عصر مابعد هنر شده ایم، وارد جهانی شده ایم که هنر دارد می میرد، هنر دارد به دلیل نیاز به هنر، توجه و حساسیت به هنر و عشق به هنر می میرد.

-کوندرا، مواجهه، جشنی در کار نیست، نشر آگه، ص 164
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۸
یوزف کا

«همه ی آثار بزرگ (و درست از آن رو که بزرگند) جزئی انجام نایافته را در بر دارند. هرمان بروخ1 نه تنها با آنچه به خوبی به انجام رسانده است، بلکه همچنین با هر آنچه مدنظرش بوده است بی آنکه بدان برسد، به ما الهام می بخشد. انجام نایافته ی کار او میتواند این ضرورت ها را به ما بفهماند: 

1. ضرورت هنر جدید زدودن بنیادین زواید، چیزی که دربرگرفتن وجوه بسیار گوناگون هستی در جهان نوین را، بدون از دست دادن شفافیت ساخت موزون رمان، امکان پذیر می سازد

2. ضرورت هنر جدید پلی فونی2 به سبک رمان، که بتواند، فلسفه، حکایت و رویا را به صورت یک قطعه ی موسیقایی واحد بهم جوش دهد

3. ضرورت هنر جستار نویسی مختص به سبک رمان، بدین معنا که مدعی بدست دادن پیامی چون و چرا ناپذیر نباشد، بلکه همچنان فرضیه وار، طنزآمیز و تفننی باقی ماند»


-میلان کوندرا، هنر رمان صص141-42 (با اندکی تصرف در ترجمه)


1- رمان نویس اتریشی که تریولوژی خوابگردها را نوشت

2- هنر چندصدایی در موسیقی ست، که در آثار باخ و ... استفاده می شود. در این سبک، موسیقی به جای پیگیری یک تم موسیقایی واحد، همزمان چند خط ملودیک را دنبال می کند

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۱
یوزف کا
تصور می کنیم که ملال، رنج است؛ بیهودگی ست؛ بی معنایی ست. وقتی ملولیم، زمان از ما سبقت می گیرد، آهنگ گذر لحظات کند می شود و هر چه که پیرامون مان است، از اشیا و آدم ها و وقایع، جملگی روی خطوط صاف و موازی پخش می شوند و بدون کم ترین وقعی برای ما، به سوی بی نهایت پیش می روند. ملال حالی ست که حتا جهنم را هم از آن می توان راحت تر تحمل کرد، چرا که حتا فاجعه هم بهتر از عدم است...
ملال همه ی این ها هست و اصلا از همه ی این ها هم بدتر است، وانگهی، برای موجودی که روزی خواهد مرد، چه چیزی مقدس تر از ملال مطولی ست که زندگی نام دارد؟ ملالی که هر چه هم که باشد، تا ابد جاری نیست، چون حالی از احوال موجودات زمانی ست.
نفی و انکار و ذم ملال، تنها شایسته ی موجودی ست که ابدی باشد و نتواند به پایان فکر کند...
۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۹
یوزف کا

چندی ست در مجازستان مناقشاتی درباره ی «ژن خوب» و «خواستم و شد» و ... در گرفته ست. صحبت در این باره زیاد است، اما ترجیح میدهم یادداشت دوست عزیزم، حسام سلامت -دانشجوی دکتری جامعه شناسی- را که در کانال تلگرامش نشر داده بود، اینجا بازنشر کنم، بلکه به مناسبت این هیاهوها، «مجال»ی برای اندیشیدن به گرفتاری های مهم تر جامعه مان، نسبت آن با این هیاهوها فراهم شود. تا نظر شما چه باشد...


نولیبرالیسم و اسطوره‌هایش: درباره‌ی موفقیت‌های «فرد تلاشگر» 


آیا ممکن نیست ماجرای «ژن خوب» (حمیدرضا عارف) و «خواستم، شد» (لیلی گلستان) ربطی به زمانه‌ای داشته باشد که شاهد حاکمیت ارزش‌های نولیبرالیستی است؟ همینجا باید اعتراف کنم که شخصاً دل خوشی از کاربرد واژه‌ی نولیبرالیسم ندارم. نه به این دلیل که نولیبرالیسم مفهوم بی‌معنا یا مزخرفی است، صرفاً به این خاطر که مدتهاست کاربرد شلخته‌ی دلبخواهانه‌ای پیدا کرده و به همین دلیل از تک و تا افتاده و دلالت مفهومی‌اش دیگر آنقدرها کار نمی‌کند. با اینهمه نشد که در اینجا در برابر به‌کاربستن‌اش مقاومت کنم، هر چه باشد می‌توان مفاهیمی را که دارند بد به کار می‌روند نیز درست و بجا به کار گرفت. شاید بخشی از نگرانی‌ام از کاربرد این مفهوم نخ‌نماشده با توضیح معنایی که از آن در ذهن دارم رفع شود. بیایید نولیبرالیسم را در اینجا به ساده‌ترین معنای کلمه باور به نظم خودانگیخته و خود-تنظیم نه فقط بازار که همه‌ی عرصه‌های اجتماعی بگیریم که، به این اعتبار، مستلزم آزادگذاری جامعه به دست دولت است تا به حال خود باشد و بر وفق قواعد و سازوکارهای خودجوش خود اداره شود. این عدم مداخله‌ی دولت در جامعه – به هر قصد و غرضی که می‌خواهد باشد، چه کنترل و نظارت و چه سامان‌دادن به امور یا عرضه‌ی خدمات اجتماعی – افراد را نه فقط آزاد می‌گذارد که برحسب علایق و منافع‌شان و به اتکای آنچه که خیر یا منفعت شخصی‌شان قلمداد می‌کنند عمل می‌کنند بلکه، به موازات این، آنها را ناگزیر، و از این بیش، موظف می‌کند که مسئولیت کنش‌ها، انتخاب‌ها و تصمیم‌هاشان را رأساً به عهده بگیرند. به تعبیر دیگر، حالا که دیگر دولتی در کار نیست که امور را رتق و فتق کند و جامعه را سامان دهد این خودِ فرد است که می‌بایست یک‌تنه بار زندگی‌‌‌اش را، از صدر تا ذیل، بر دوش بکشد. اینجا دیگر مهم نیست که جایگاه‌ها، فرصت‌ها و امکان‌های افراد تا چه پایه نابرابر توزیع شده است و تا چه حد گستره‌‌ی کنش‌ها و انتخاب‌های آنان را محدود می‌کند. از یاد نبریم که در مشی و مرام نولیبرالیستی اساساً جامعه وجود ندارد، تنها افراد وجود دارند. از همین رو، ایده‌ی جامعه‌ای که می‌بایست آزاد گذاشته شود یا، به تعبیر بهتر، رها شود تا خود-تنظیم (self-regulated) باشد در واقع بدین معناست که این خودِ افرادند که به خود رها شده‌اند تا خود-سامان باشند و می‌بایست با مسئولیت این «آزادی» کنار بیایند و با عواقب آن سر کنند. بی‌دلیل نیست که در این زمانه‌ی دستخوش نولیبرالیزاسیون با آشِ در همجوشی از تکنیک‌ها، آیین‌ها و اخلاقیاتی سروکار داریم که روی «خود» سرمایه‌گذاری می‌کنند و همه‌ی همّ و غم‌شان این است که بیاموزند و تبلیغ کنند که چگونه می‌بایست «خود» را ارتقا بخشید، اصلاح کرد، سامان داد، آرایش کرد و نجات داد. در یک کلام، چگونه می‌بایست «خود» را تولید کرد. فهم نولیبرالیسم از فرد به مثابه‌ی «سرمایه‌ی انسانی» حیات فردی را تابع منطق ناب سرمایه می‌کند: فرد همچون یک سوژه‌ی تکینِ خود-ارزش‌افزا. در اینجا مسئله این است که فرد ناگزیر است بر روی «خود»ش سرمایه‌گذاری کند (self-investment) و از این راه ارزش‌آفرینی خود را به واسطه‌ی تلاش فردی، مهارت‌آموزی، انطباق با هنجارهای شغلی و «اخلاق حرفه‌ای»، «اندیشه‌ی مثبت»، رزومه‌ی خوب و از همین دست ارتقا ببخشد. انفجار گفتارهای «راه‌های موفقیت و خوشبختی» و «روانشناسی‌های مثبت‌‌اندیش» را تنها در دل جامعه‌ای می‌توان فهمید که همه‌ی تخم‌مرغ‌هایش را در سبد فرد تک‌افتاده‌ی به-خود-وانهاده‌ای گذاشته است که می‌بایست خود-تنظیم باشد و خودش، و تنها خودش، زندگی‌اش را اداره کند، مستقل از اینکه این «خود» چگونه ساخته شده و در متن کدام روابط، شکل‌بندی‌ها، موقعیت‌ها و جایگاه‌ها حک شده است. برای همین است که می‌گویم دعوی «ژن خوب» و «خواستم، شد»– هر دو، به رغم تفاوت‌هایشان – درخور زمانه‌ای‌اند که به اتکای قسمی فردی‌سازی غیراجتماعی به بادکردن و ارتقادادنِ «خود» فرامی‌خواند و رایج‌ترین پیام تبلیغاتی‌اش این است که زور بزنید تا هر روز فرد موفق‌تری باشید.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۲
یوزف کا

- درباره ی تشابه و تفاوت های فلسفه و ادبیات زیاد سخن گفته اند، و شاید موضوع آنقدر جدی و جالب هم باشد که هیچ گاه نتوان در آن، حرف آخر را گفت. فلسفه با ادبیات هم خانواده ست یا نه؟ تنها کسانی می توانند پاسخ قطعی به این پرسش بدهند که یا یکی از این دو، یا هر دو را بسیار سطحی بشناسند.


- فلسفه و ادبیات، حتا اگر با هم هم خانواده هم نباشند، لحظه ی مشترکی دارند که در آن، دوشادوش و کنار یکدیگر می ایستند: لحظه ی جسارت تخیل!


- فلسفه را اگر از بیرون ببینی ترسناک است، از چیزهایی می پرسد و حرف می زند که اگر منطقی باشی، هیچ گاه نباید سراغشان بروی. یک مثال نسبتا معروف از ایده آلیسم فیشته: به خود بیندیشید، حالا به خودی بیندیشید که لحظه ای پیشتر به خود اندیشید، سپس به خودی بیندیشید که به خودی اندیشید که به خود اندیشیده بود و الخ ... حالا «خود»تان کدام یک از این سلسله ی بی پایانید؟ قطعا اگر بخواهیم با خود صادق باشیم، این پرسش و پرسش هایی نظیر این را نباید می پرسیدیم چون حاصلی جز گیجی ندارد. اما اگر از طرف دیگر به آن نگاه کنی، یعنی از جایگاهی درون فلسفه، شاید هیچ چیز مانند گیجی های فلسفی، برای وجود و حتا عقل ما، مطبوع نباشد. چه کسی می تواند منکر باشد که از پرسیدن دشوار ترین پرسش ها، عقلش کیفور نمی شود و وجودش به وجد نمی آید؟


- ادبیات اما از بیرون قدری جذاب تر است. به راسکولنیکف فکر کنیم. کسی که حتا هنوز و به رغم اختراع سینما، جذاب ترین و باورپذیر ترین قاتلی ست که می توان از آن سراغ گرفت. آدم می کشد، به مکافات دچار می شود و ... اما اگر به همین هم خوب دقت کنیم، تحملش چندان راحت نتواند بود: رمان خارق العاده ی اسطوره ی روس ما، نگاه خیره به زندگی و احوال و ذهنیات جانی ای ست که بدون شعار و ژست های مزخرف اخلاقی، ما را با او همراه می کند و خیلی زود، راسکولنیکفی ترسناک را در درون مان آشکار می کند، جانی ای که فقط آب ندیده، ورنه از راسکولنیکف هم شناگرتر است. به همین قیاس بگیرید نمونه جنون آمیز کارامازوف را، یا حتا دهشتناک تر، ژوستین ساد. این همه در ما، پناه بر خدا!


- فلسفه و ادبیات، توگویی inside out یک دیگر باشند، پشت و روی هم. آن ها برای این ویژگی های متناقضی که دارند، از عنصری استفاده می کنند که همه ی ما به یکسان از آن بهره بردیم: قدرت خیال. اما این استفاده برخلاف رسوم روزمره، تا حدود زیادی جسارت آمیز تر است. شاید اگر بنا باشد قدرت بی نظیر فلسفه و ادبیات را در یک عبارت فرموله کنیم، به ضابطه ی یک پرسش شرطی خلاف واقع -counter factual- برسیم: «چه می شد اگر .... ؟»


- جسارت تخیل ورزی را اما نباید با خیال بافی یکی گرفت. همانطور که شجاعت با بی باکی متفاوت است. تخیل زمانی شجاعت می یابد که به یک مانع برخورد کند، هنگامی که مانع جلوی او را بگیرد، به عقب براند و حتا سرکوبش کند. در این لحظه است که جسارت معنا دار است، زمانی که خیال با سماجتی جادویی به دیوار واقعیت دهشتناک هجوم می برد و با شکیبایی و حوصله، آن را می شکافد. خواه با مفاهیم به مانند فلسفه، و خواه با احساس و استعاره مثل ادبیات. خیال بافی اما بی باکی ست، با شمشیر چوبی به جنگ آسیاب بادی رفتن است، و همچون دون کیشوت در اوهام خام غوطه خوردن. خیال باف را هیچ مرز قاطعی به عقب نمی راند، مانعی پیش رویش نیست و اساسا جز تفنن -و بی مساله بودن- مساله ی دیگری ندارد. 


- تا روزی که انسان روی زمین، در معرض تزلزل و ترس و موانع و رنج و ملال باشد، جایی هم برای ادبیات و فلسفه باقی خواهد بود، چرا که تا آن روز، تخیل یگانه سلاح آدمی برای مبارزه با سرنوشت خویش است. کاسبان بازار، اصحاب قدرت، دلقلک های رسانه، عصاقورت داده های آکادمی، درباره ی آن ها هر چه می خواهند بگویند، بگویند؛ آن ها نمی دانند و شاید هیچ گاه هم نفهمند که هستی خود آن ها، تا چه پایه در گرو قدرت اعجاب آور خیال است.... 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۷
یوزف کا

روی کاناپه ولو شد، قدری کش و قوس آمد و به سقف خیره ماند. فکر کارهای بیشماری که باید می کرد، اما تقریبا بدون استثنا همه را رها کرده بود، توی سرش وول می خورد. این فکر قصد داشت که آرامش و بی خیالی اش را بهم زند، اما آرامش او چنان تنومند بود که هر بار این فکر به آگاهی اش هجوم می آورد، خسته و درمانده و بی اثر می شد و تنها مثل زیرنویس های تبلیغاتی، از نظر او می گذشت و حتا مایه ی لذتش می شد. از پشت سبیل های بلندش به جاسیگاری نگاه کرد، هوس کرد سیگاری دود کند، اما او می دانست که توان این کار را ندارد. اما این هوس بر خلاف عذاب وجدان شکست خورده، خوب می توانست با آرامشش حریف شود، آرامشش وقتی دید که در حال شکست و زبونی از یک هوس است، با عذاب وجدانش دست به یکی کرد تا به جای این هوس مزاحم، به کارهای نکرده و سرنوشت ملال انگیزش بیندیشد، و چه تدبیر خوبی! عذاب وجدان هیچ گاه به خودی خود و بدون همدستی با حس و فکری دیگر، بر روان فایق نمی آید!

به عمرش فکر کرد، عمری که همه سر در این خانه گذشته بود. خانه ای که روزگاری شلوغ بود، از کودکی هایش که همبازی با بچه های خانه بود تا روزی که صاحب خانه رفت. اوایل آهنگ گذر عمرش را با تغییر سن و احوال افراد صاحب خانه اندازه می گرفت، اما بعد از رفتن شان، آهنگ گذر زمان هم به اندازه ی آهنگ تغییر حالت اشیای خانه، کند و چه بسا ساکن شد. به این فکر کرد که روزی هزاربار هوس فرار به سرش زده، هوس آزادی، هوس بازگشتن به جایی که از آن او بود، وطنش بود، جایی که وقتی هنوز خیلی کوچک بود، از آنجا ربوده شده بود تا با منت بزرگش کنند. یادش آمد که چندباری که هوس فرار به سرش زده بود، چه درس سختی بهش داده بودند تا دیگر از این هوس های گزاف نکند. شاید هم حق با آنها بود، بسا که اگر بدون خانواده در آن خیابان های جنگ زده رها می شد، او هم مثل بسیاری دیگر تلف می شد و طبعا این رسم قدردانی نبود که پاسخ لطف هاشان را با فرار برای چیز پوچ و نامعلومی مثل آزادی بدهد. 

فایده نداشت! هنوز جاسیگاری بلور جلوی چشمش می درخشید و تمام این عذاب وجدان تلنبار شده هم، نمی توانست این حسرت را که او نمی تواند سیگار بکشد مخفی کند! پس این بار تخیلش را هم به احساس آرامش جویی و عذاب وجدانش افزود: اگر فرار می کرد چه چیزی در انتظارش بود؟ کسی آن بیرون برایش آب و غذا و جای خواب مهیا می کرد؟ پاسخ تخیل منفی بود. حالا عقلش که از همه دیرتر آمده بود، فریاد زد که همه ی این وراجی ها درباره ی قدردانی و ... باد هواست! من فرار نکردم، چون جایی بهتر سراغ نداشتم، چون حتا همین حالا هم نمی توانم تخیل کنم زندگی جای دیگری هم می تواند جاری باشد!

این اعتراف کامش را تلخ کرد، از جایش پرید و لگدی حواله ی زیر سیگاری کرد که موجب شده بود خود را بابت فراموش کردنش تا این حد تحقیر کند. زیر سیگاری از روی میز افتاد شکست و صدای آن در خانه پیچید. مستخدم پیر که در خانه تنها بود، با صدای شکسته شدن زیر سیگاری به درون اتاق پرید، و دید که تامی، گربه ی خانگی شان آن را با عصبانیت از روی میز به زمین انداخته ست. ابتدا آمد گربه ی خاکستری را تنبیه کند، به سمت کاناپه می رفت که چشمش به قاب عکس صاحب خانه افتاد و یادش آمد که این گربه تنها همدم او در این خانه ست که یادگار آن خانواده ی مهربان است. گربه هم از مکث پیرمرد استفاده کرد و از اتاق بیرون رفت. حالا پیرمرد دوباره روی مبل ولو شد و به سقف خیره ماند. وقتی خواست به یاد روزگار جوانی و همجواری اش با صاحب خانه سیگاری روشن کند، به یاد آورد که پزشک او را از این کار منع کرده بود، اهمیتی نداد، سیگار را روشن کرد، پکی عمیق به آن زد، اما ناگهان متوجه شد که دیگر زیرسیگاری در کار نیست، چند لحظه پیش شکسته بودش...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۷
یوزف کا