آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

۱۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

1) پیروزی و پیش رفتن، آنقدرها به زحمت و تلاش مربوط نیست، که به خطر کردن. می توان سال های سال، ممتد و منظم تلاش کرد، بی خلل و کم کاری، بی ریا و تقلب، اما باز همانجا ماند و بلکه عقب رفت. راه آینده را آن که اهل خطر باشد می گشاید، اهل خطر اما، چنانکه اقتضای ماهیت خطر کردن است، اندک اند. چه، خطر بی باک و ترسو نمی شناسد، در یک مهلکه ی مردافکن، هر آینه می توانی همه چیز را ببازی و اهل خطر نیز، هزار بار باخته اند، و آنکه «بباخت هر چه بودش»، دیر یا زود، چاره ای ندارد مگر آنکه خویشتن را ببازد. پس کم می شوند و با کم شدن شان نیز، مدعیان را می رمانند و کم می کنند.

2) پیروزی و حقیقت، هماره دوشادوش خطر راه می روند. میان این سه یار جانی، پیوندی ست ناگسستنی. درست آن لحظه که از پیروزی خود، از رسیدن به حقیقت، مطمئن شدی، خیالت تخت شد و از اضطراب رهیدی، خطر از هر زمان دیگری به تو نزدیک تر می شود. خطر برای آن که چیزی به دست نیاورده، تهدیدی ندارد، برای آنکه دستش همیشه پر بوده دردناک است، اما برای کسی که کوشیده تا از هیچ، برای خود چیزی بسازد و به چیزی برسد، از دست دادن، تلخ ترین کابوس هاست. 

3) بپسندیم یا نه، همیشه لحظه ای دست به آفریدن زده ایم که بیمی داشته ایم. امیدی که در دل خود بیمی نداشته باشد، یقین است، همچنانکه بیمی که هم قدم با امیدی نباشد، یاس و خمودگی ست. 

4) روزی خواهد رسید که به ریش تمام ترس ها و امیدهای خود بخندیم و جملگی آنها را به جهل و ناپختگی خود ربط بدهیم. آن روز، البته نه از سر پختگی، که به خاطر رفع شدن تهدید خطری که بیم و امید ما را دامن زده بود، به بیم و امیدهای خود به دیده ی تردید می نگریم و همه را تقلبی را بی مبنا می یابیم.

5) آیا روزی می رسد که از هر تهدیدی رهایی یافته باشیم و در جهانی یکسر ثابت و یکپارچه و بی خلل زندگی کنیم؟ خدا می داند! اما به نظر نمی رسد که آن روز، روز چندان دلچسبی باشد، چه، همه چیز در سکون دهشت باری محو می شود که نقطه ی حدی همگرایی یاس و یقین است. 

6) تا آن روز جهنمی، شاید آنقدرها فاصله داشته باشیم که هرگز به آن نرسیم. هنوز مرگ هست، درد هست، نداری و مهجوری و «امکان از این بدبخت تر شدن» هست، و به تبع این همه، هنوز امید نیز هست. اما نباید خیلی دلخوش بود، امید، گریزپاتر از آن است که تصور می کنیم، چرا که آدمی فریبکارتر از آن است که تصور می کنیم. می تواند هر چیز و هر کس را بفریبد، حتا و بلکه بیشتر از هر کس، خودش را.

7) تا روزی که می توانیم چشم بر خطر خویش ببندیم، خود را مصون از درد و رنج تصور کنیم، مرگ را برای همسایه و درد را برای دیگری بدانیم، امیدهای خود را نیز، از خود می رمانیم. آدمی که چشم بر مغاک بی انتهای وجود خویش ببندد، امکان دیدن آسمان را هم از خود گرفته، چرا که چشمی که مغاک را می بیند، همان چشم است که به آسمان می نگرد.

8) مغاک خویش، خطر خویش را به دید آوردن، برعهده گرفتن مسئولیت خویش است، رفتن زیر بار دینی ست که «آسمان نتوانست کشید». برای اهل خطر بودن، گشوده بودن میدان خطر کافی نیست، باید که خود نیز به آن میدان گشوده بود و این، راه دشوار کسانی ست که گنجی پر بها تر از «خوشبختی به شرط کار کردن» طلب می کنند.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۸
یوزف کا

فکر میکنم درباره ی معنای این عبارت که «نظر هر شخص محترم است»، هنوز تصور دقیق و روشنی نداریم و آن را گاهی حمل بر نسبی گرایی و صحیح بودن همه ی نظرها میکنیم و گاهی نیز آن را به معنای تایید فحوای نظر هر فردی میدانیم (تاییدی عملی و اخلاقی آن شخص). اصلا احترام به یک نظر، به عنوان اصلی اخلاقی متضمن این موارد نیست و نمی تواند باشد. قدری از این ابهام هم ناشی از این است که تعبیر فارسی، دارای گونه ای از آرایه ی ادبی مَجاز است. در فارسی میگوییم که «من به پدر و مادرم احترام میگذارم» و مقصودمان از این عبارت، کمابیش رفتاری واضح و معین است در نسبت با خانواده، مثلا قدردانی یا تکریم شان.

اما مراد از احترام به یک نظر چیست؟ آیا یک نظر، فردی انسانی ست که تکریم یا قدر دانی شود؟ البته که نه. احترام به طور کل، چندان که درباره ی یک فرد انسانی نیز، دلالت میکند بر گونه ای قدر دانی و به جای آوردن حق امر محترم. بنابراین احترام به یک نظر نیز، به جای آوردن حق آن نظر است. اما حق نظر چیست؟ زبان فارسی به خوبی این تعبیر را معنا میکند: «به جا آوردن حقیقتی که از آن دیدگاه، آشکار میشود». زیرا نظر، به معنا دیدن است و لفظ نظر در فارسی مجاز از منظر به معنای دیدگاه است. نظر من درباره ی فلان فرد، یعنی منظر و مرئا و دیدگاهی که از آن به او می نگرم و حقایقی که از او، بر من آشکار میشود. پس احترام به نظر، یعنی درک و دریافت و تصدیق حقیقتی که از یک دیدگاه به ما ارایه میشود و این درست عین معنای نقد است. از همین روست که منتقدان ادبی و هنری، وقتی به نقد اثری می پردازند، در ابتدا میگویند که آن اثر، ارزش مورد نقد واقع شدن را داشته یا نه. این به معنای منت منتقدان یا خودبرتر بینی آنان نیست، بل به معنای آن است که حقیقتی را در آن اثر می یابند که محدودیت ها یا نقائص آن اثر، آن را مخفی میکند یا خوب بیان نمیکند، پس میکوشند تا با نقد آن را تبیین کنند. نقد یک منتقد بر یک اثر، احترام گذاردن او به آن اثر است.
با این تفصیلات گمان میکنم روشن شده باشد که چرا عبارت «هر نظر محترم است»، هیچ ارتباطی با تایید عقاید یک نژاد پرست یا توهین کننده ندارد و متضمن هیچ نسبی گرایی نیز نیست. توهین کردن، ابراز کردن یک نظر یا منظر نیست، کنشی کلامی ست که دلالت بر خشونت و نفی دیگری دارد. دیدگاه نژاد پرست نیز، تا جایی که ستایش و پرستیدن و مطلق شمردن یک نژاد یا تاریخ باشد، ابراز یک نظر نیست، کنش کلامی ست به عنوان ستایش یا پرستش. نظر، یا ابراز نظر، کنشی کلامی ست که در آن یک منظر یا دید پدیدار میشود و گوشه ای از حقیقت یک پدیده یا جهان یا یک واقعه، هویدا میشود. مثلا نظر من درباره ی اسلام، چیزی ست بر اساس تجارب و مطالعات و ... ام که با بیان نظرم، تا حدودی بر مخاطبم، هویدا میشود. اما اگر در ستایش یا نکوهش اسلام زبان بگشایم، دیگر دید و منظر به جهان یا تجاربم یا مطالعاتم به مخاطب خود ندادم. حداکثر به او یک دید و حقیقت داده ام، و آن نسبت شخصی خودم با اسلام است، حقیقتی که تنها به درد کسی میخورد که بخواهد بداند من چگونه شخصی هستم.
حاصل آنکه، احترام به نظر افراد، معنای مهم و دقیقی دارد، که گاهی با برداشت های نادرست خلط میشود و درست به گونه ای خشونت منتهی می شود، که شما در صدد پرهیز دادن از آن بودید. وقتی بدانم که حق نظر و منظر و اندیشه ی من، نزد شما به جا آورده نمیشود و فی المثل، تنها در صورتی که موافق شما باشم نظرم محترم شمرده میشود، اولا احساس تبعیض و بنابراین خشونت از جانب شما میکنم، و ثانیا می کوشم نظرم را بر شما پوشیده بدارم و همین، منجر به فروبستن قابی از حقیقت به شما میشود.
کامنتم قدری طولانی شد، اما فکر میکنم موضوع به قدری مهم و اساسی بود که ارزش قدری استدلال و دقیق سخن گفتن را داشته باشد. در هر حال شما میتوانید که نظر و منظر متفاوتی داشته باشید و این نظر شما، به عنوان یک نظر فی نفسه محترم است. اما بدیهی ست که اگر نظر من و یا به طور کل نظر همه گان برای شما احترامی نداشته باشد، ادامه ی گفت و گو قدری سخت و شاید ناممکن شود.
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۱
یوزف کا

از میان همه ی موجودات، شاید آدمی تنها موجودی باشد که میتواند از توانایی های خود، از آنچه که میتواند انجام دهد، جدا شود. هنگام برنامه ریزی برای انسان ها، یا حتا، هنگام برنامه ریزی برای خود، درست همین مساله ست که بلای جان برنامه ریز و مجری آن برنامه خواهد شد. من نه تنها میتوانم کاری را با انتخاب خود انجام ندهم، بلکه حتا وقتی مشغول انجام آن هستم نیز، کماکان میتوانم فرسنگ ها از آن فاصله گرفته باشم. می توانم مشغول خواندن کتاب درسی باشم، اما «دل به آن ندهم»، میتوانم مسافتی را پیاده روی کنم، اما از ابتدا تا انتهای آن «غر بزنم»، حتا میتوانم کاری را به سرانجام برسانم، اما از نتیجه اش، چندان «حظ» نکنم.

اما این قدرت انکار و فاصله گرفتن از خود، فقط شبیه یک پارامتر نامتعین یا به قول فیزیکدان ها‌، عدم قطعیت نیست. به چه معنا؟ یک مدیر، یا یک سرپرست، فقط یک هدف در سر دارد، تحقق پروژه و رسیدن به نقطه نهایی. برای او هر انسان، مثل برداری در فضای دوبعدی که تنها به اندازه ی سایه ای که روی محور پروژه اش می اندازد، حضور و معنا دارد. بردار اراده ی من، میتواند ناگهان صد و هشتاد درجه بچرخد و تمام تاثیری را که روی پروژه ای می گذاشته، خنثی یا حتا معکوس کند. در ذهن این مدیر، من=(قدرتم در انجام پروژه)*(عدم قطعیت). من شاید بتوانم روزی بیست ساعت برای او کار کنم، اما هر آینه میتوانم استعفا دهم و این میتواند تمام ارزش مرا نزد او بکاهد.

اما اگر قدرت من در فاصله گرفتنم از کار و فعلیتم، صرفا عدم قطعیتی نباشد که یک مدیر محاسبه می کند، پس نشان چیست؟ آدمی شاید اهل دل بستن و دل کندن باشد و به عهدهایش هم اعتباری نباشد، اما با این همه او نمی تواند که اهل حضور نباشد. من چه در لحظه ای بند کاری باشم و چه در لحظه ای که از آن بریده باشم، هماره در عالم و احوالی حاضرم. حتا اگر تصمیم بگیرم که هم اکنون نگارش این متن را رها کنم، و یا در ضمن نگارش تمام حواس و افکارم جای دیگر باشد، آنچه با من یگانه می ماند، نفس حضورم است. به خلاف دیدگاه عدم قطعیت، چنین نیست که ناگهان در اینجا غیب شوم و بعد از جایی دیگر سر دربیاورم. هماره حول و حوش میدانی از احوال و افکار و احساسات سیر میکنم و با ایستادن در آنجا، تصمیم های نو میگیرم. همان مدیر اگر کارمند و کارگر خود را، از صمیم جان چیزی بیشتر از «نیروی کار» ببیند و با آن ها معاشرت و دوستی کند، دیگر رفتار و احوال آنان را به حساب عدم قعطیت و تصمیم های نامعقول و دفعی نمی گذارد، او میفهمد که دوستش، خسته شده، آرزده ست، دل و دماغ ندارد، دستخوش گرفتاری ست، دل در گرو حادثه و فرد دیگر دارد و در یک کلام، حالا میخواهد که خویش را دریابد و از گرداب کارهایش بکاهد.

بگذریم که این مثال، چیزی ست شبیه فرض محال و توقع بی جا، مدیر مدیر است و دوست دوست. اگر یکی جای دیگری را بگیرد معلوم نیست که دیگر سنگی روی سنگ بند شود. باری، انسان، این موجود اهل حضور، حاضر در محضر یا ساکن در محیطی ست. سکونت در یک محیط، گشتن گرد محیط یک دایره ست، تا سیر در یک خط مستقیم. سکنه ی یک مسکن، از حضور در آن، مقصد و مقصودی نمی جویند، کامی را طلب نمی کنند و نگران پیش و پس خویش نیستند. به همین روست که تکرار دیدن در و دیوار و کوی و آسمان خانه، آدمی را ملول نمیکند، بل قرار می بخشد. 

آدمی به خلاف نیرویی که در علم مکانیک، به عنوان قدرت انجام کار تعریف می شود، توانی ست از برای انس و وداد. او با محیط و محضری انس میگیرد و در این استیناس، پروای انجام کار معین ندارد، بل در صدد حفظ نسبت و نزدیکی با محیط و محاط است. با پیرامونش و آنچه که در این پیرامون وضع شده است. به قیاس همین دو مفهوم (نیروی انجام کار و نیروی انس)، دو صورت از بیکاری و یا بیهوده گی نیز قابل شناسایی ست: بیکاری همچون دست کشیدن از کاری که باید محقق شود و بیکاری همچون بی نسبت بودن و معلق بودن از عالمی که محکومیم در آن سیر کنیم. در صورت دوم از بیکاری، ای بسا که رنج ها بکشیم و ملال ها به جان بخریم، اما در نهایت هیچ طرفی نخواهیم بست و هیچ محصول پایداری حاصل نخواهد شد. بیکاری نوع نخست را با نسخه هایی از سنخ ترک بطالت و بالا زدن آستین همت شاید بتوان برطرف کرد و کارها را بر مدار سلامت بازگرداند، اما برای بیکاری نوع دوم، هیچ نسخه ی قطعی و راه حل ضروری در کار نیست. باید به جان مجال داد تا در محضر امور خانه کند و آن ها خانه گی خود سازد، با آنها بیامیزد و خاطرات و خوشی و ملال و مآل و آرزوی خویش را با آنان تنظیم و درک کند. آن گاه است که شاید نرم نرمک، بتواند بر پای خویش بایستد و مدار سامان کارها را بازشناسد یا حتا طرح در اندازد....

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۲
یوزف کا

از در تنگ وارد شوید زیرا دری که بزرگ و راهی که وسیع است به هلاکت منتهی می شود و کسانیکه این راه را می پیمایند بسیارند. اما دری که به حیات منتهی می شود تنگ و راهش دشوار است و یابندگان آن هم کم هستند.

 (طریق حیات – انجیل متی باب 7 آیه 13 و 14)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۰
یوزف کا

در ازدحام آشفتگی ها و سرگیجه ها، کاری از دست آدم ساخته نیست، مگر تن سپردن به امواج احوال گذرا. به هزار حسن و دانش هم آراسته باشی، باز محکومی که دست و پا بزنی، فریاد بزنی و مثل عامی ترین و عادی ترین آدمیان، اقرار به ناتوانی بکنی. اقرار سختی ست، اما لازم است، لازم است اگر که میخواهی در گرداب سرگیجه ها، سراب دانسته ها و داشته هایت تو را نفریبند. دانسته و داشته هایی که به کاری نمی آیند مگر ریشخند کردنت، داغ حسرت به دل گذاشتنت.

دریا که طوفانی شود و قصدجانت کند، اگر هیچ نداشته باشی که به دریا میزنی و بی پروا شنا می کنی، اما اگر طرف ها بسته باشی، محکومی که حسرت بخوری، یا حسرت فراغ بال تهی دستان و آزاده ها، یا آنکه بارت را به هیولای باد و آب بسپاری و دریغ گذشته ای را بگویی که بر سر آن بر باد دادی.

دریا که طوفانی شود، بازرگانان بساط تجارت را جمع می کنند و به آنجا می روند که خشم طبیعت هنوز بیدار نشده باشد. همان طبیعت که نور کوکب هدایت را بر کشتی بانان و بازرگانان می تاباند، همان که مامن جان و مال شان، حالا بلای جان شان میشود. بلای جان موجودی خود از جوهر اوست، موجودی طبیعی؛ مادری می شود بلای جان فرزندان ناتوانش...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۱
یوزف کا

ربطش را نمی دانم، ولی همیشه یک ربطی وجود داشته، بین سن آدم ها و احوال شان. قدیم تر فکر میکردم که بطالت، ناممکن ترین اتفاق جهان باشد. آخر چطور میشود که درون آدم پر از هوس و آرزو و نیاز باشد، اما یک گوشه لم دهد و هیچ نکند، و حتا به هیچ چیز فکر نکند. فکر هر آینده و احوالی را برای خودم میکردم جز این، فکر نبرد، فکر شکست، فکر پیروزی، فکر درد، فکر عذاب، حتا فکر مرگ؛ اما ملال نه. همیشه میدیدم که آدم ها در سنین خاصی، ملولند و عاطل و باطل. میگفتم که چه قدر بی همت و لابد مریضند. می گفتم که گیرم کسی آدم را بازی ندهد، آخرش خود آدم میتواند که دست روی زانوی خود بگذارد و بلند شود و تکانی بخورد.

اما حالا به سرم آمد، درست هم قدم با سنینی که همیشه از بیرون و برای دیگران میدیدم. نه آنقدر ها که فکر میکردم ناممکن است و نه آنقدرها که تصور میکردم نامطبوع. اوایل سعی میکردم تا وجدانم را معذب کنم، طوری که از خجالت خود، خودم رو جمع و جور کنم و دل بدم به کاری. اما بعدتر دیدم همین وجدان معذب هم قلابی ست و ناکارآ. آرزوها و خواسته ها و امیال که هیچ، حتا تعهدات و کارهای ضروریم را به امان روزگار رها میکنم و به جست و جوی گوشه ی دنجی، ساعت ها پس هم را صرف «هیچی»، به معنای دقیق کلمه میکنم. از این موضوع نه فقط حس بدی بهم دست نمیدهد، بلکه راستش را بخواهید، کیف مرموزی هم میکنم. درست مثل این که تمام جاده ی چالوس را با سرعت بالا و از نزدیک ترین نقطه به دره برانی و از هیجان مجاور دره و مرگ و سقوط بودن، کیفور شوی. 

ولی چیزی که هنوز قدری آزارم میدهد، دودوتا چهارتا های گذشته است که بی مروت، فراموشم هم نمی شوند. انگار که من گذشته، در هر ثانیه رو به رویم ایستاده و زل میزند به من اکنون و از این همه بطالتم، دچار حیرت و غضب می شود. ولی خب کار چندانی هم برایش از دستم بر نمی آید، حواله اش میدهم به تفاوت سن، همون رابطه ی مبهمی که همان زمان ها هم چیزهایی از اون در درک کرده بودم. بهش میگوم «وضع این سنین را که خودت بهتر میدانی!». آن بدبخت هم لابد چاره ای ندارد مگر آنکه در نهایت گیجی، سری به تایید تکان دهد.

بطالت یک جور سستی اراده و ضعف شخصیت نیست. برای درمان این ها، در دکان هر پزشک و عطاری، می توان علاجی یافت. قدری تلقین، قدری برنامه ریزی روزانه، قدری مشغول شدن با دوستان و جمع های فعال و نسخه هایی از این دست. بطالت بیشتر یک حالت فراگیره، چیزی که احاطه ات می کند، چیزی که قدم به قدم مثل سایه ی نامرئی به دنبالت میاد، و حتا اوقاتی که ظاهرا بر او غلبه کردی و به منتها الیه جهان تبعیدش کردی، باز از همان منتها الیه، به تو خیره میشود، از دور بر تو اثر می گذارد و حتا سرتاپای یک روز تماما فعال و پرکارت را هم اشغال می کند. یک جور اثیر است، به قول فیزیک دان ها، یعنی همان ماده ی نامحسوس و همه جا گسترده ای که در تمام کائنات باید پخش شده باشد تا امواج الکترومغناطیس بتوانند در فضا منتشر شوند. کار کردن و زندگی کردن با آن را باید یاد گرفت. سخت بشود یک بار برای همیشه با آن کنار آمد یا بر آن غلبه کرد. برخی چیزها به وجود آمده اند تا فقط کلافه کنند، نویز بیندازند و مزاحم زندگی و کارهایت شوند، اما همین که بخواهی رو به آنها برگردی تا خفه شان کنی یا بخواهی برای همیشه به آنها بی محلی کنی، غیب شان می زند. بطالت هم از آنهاست. یک پرسوناژ موهوم ولی همیشه حاضر است، آن پشت، در پس زمینه، برای خود ول  می چرخد. باید که کجدار و مریز با آن تا کنی، آخر هر پرسوناژی یک روز دلش به رحم می آید و با تو رفیق می شود. بطالت به سادگی زمان و عمرت را هدر نمی دهد، اگر میخواهی شیوه ی کنار آمدن با آن را بیابی، باید بتوانی که این حقیقت را درک کنی. هیچ کس با موجودی که عمر و لحظات و سرمایه ی محدودش را به فنا دهد، نمی تواند دوست شود و کنار بیاید...


(فکر میکنم که بطالت من، عاشق این سونات عجیب از فلیپ گلس باشد، از دستش ندهید)



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۶
یوزف کا

گفت: ببین مساله خیلی ساده ست، یک مگس رو فرض کن که از بد حادثه توی بطری شیشه ای گرفتار شده. آنجا هم هوا هست، هم میتواند به هر سو که دلش خواست پرواز کند و هر جا را هم که خواست می تواند ببیند. اما فقط یک محدودیت کوچک دارد، از حد بیشتر که پرواز کند بامبی به دیواره ی سخت نامرئی برخورد میکند. لابد اول ضربه را به حساب اشیایی میگذارد که به چشم میبیند، «همه اش تقصیر آن شیرینی روی میز است که تا به طرفش پرواز کردم، اینطور از خجالتم در آمد!». بعد کم کم میبند که علاوه بر آن شیرینی، میوه ها، بشقاب ها، حتا آن لیوان خالی و صندلی بی سرنشین هم اردنگی نثارش می کنند. حالا پیش خود فکر میکند که توطئه ای میان این همه برقرار است، لج می کند و راهش را کج میکند تا به سمت هیچ کدام نرود، اما بازم ضربه ای از ناکجا در انتظار اوست. این دیگر آخر دنیاست! نفرینی ازلی و تقدیری شومی را حس میکند که از همه سو او را فراگرفته است. اگر مگسه خیلی فیلسوف تر باشد، پیش خود می گوید که همه دنیا همینقدر آزارنده و بی معناست. همه ی مگس ها اینقدر تیره روزند و من هم از ابتدا همین بودم، فقط تازه به آن پی برده ام. حالا اگر هم کسی از سر تصادف دستش به بطری روی میز بخورد و آن بطری بشکند، طفره ی چندانی در باورهای آن مگس پدید نمی آید. احتمالا هیچ وقت فراختر از حدود آن بطری پرواز نکند و اگر هم دست برقضا چنین کرد، آنچه را که تجربه میکند، پای وهم و رویا و فریب بگذارد و حتا نشانه ی یک بلا بداند. شاید به مرور اصلا فراموش کند که چنین باوری داشته و باز پرواز کند و حتا پروازش را هم انکار نکند، اما خیلی بعید است که دیگر لذتی را که پیشتر از پرواز خویش می برد بی آنکه متوجهش باشد، مجدد تجربه کند، حتا ممکن است که درست در پرواز و رها باشد، اما در دل حسرت روزهای پرواز خود را بخورد. زندگی مگسی که فیلسوف باشد، چه بخواهد و چه نخواهد، برای همیشه به دو دوره تقسیم می شود: پیش از بطری و پس از آن...

گفتم: پس حتمن خوش به حال جاهلان و بی خبران! این همه قصه سر هم کردی که بگویی زندگی فلسفی چه فلاکت بار است و فیلسوفان هم مریض دو عالمند؟ انتظار داری چون دانشجوی فلسفه ام، از در دفاع دربیایم و از فضیلت ها و لذت های یک زندگی فلسفی، چکامه ها بسرایم؟ اصلا گیرم همه بدبختی مگس از روزی شروع شد فلسفه بافی کرد، خب برای مگسی که توی بطری گیر افتاده راهی هم جز فلسفه بافی باقی می ماند؟ میخواهی مگس درونت فیلسوف نشه تا کمتر رنج بکشه؟ خیلی خب! بهش بگو توی بطریه تا از دست از خیال پردازی برداره. تا مثل بچه ی آدم بشینه سرجاش، توی محدوده ی مقدور خودش پرواز کنه و دل به تصادف خوش کنه تا دست تقدیر بطریش رو بشکنه. بهش بگو که تمام خاطرات گذشته اش رو یکجا فراموش کنه، بگو اگر هم به یادش افتاد، اونها را با وضع فعلیش مقایسه نکنه! اگه به خرجش رفت و مگس خوبی بود، خب فیلسوف نمیشه و درد و رنجی را به جان نخواهد زیست. چرا فکر میکنی کسی که زندگی فلسفی رو انتخاب میکنه، از فواید جهل بی خبره؟ فکر میکنی فیلسوف معنی حال خوب رو نمیدونه و طالبش نیست؟ فکر میکنی به خودش و بقیه بی دلیل سخت میگیره که ثابت کنه با همه متفاوت و از همه خاص تره؟ اشتباه میکنی عزیز دل! در همه ی دنیا، شعری رو سراغ ندارم که زیباتر از فلسفه در ستایش زندگی سروده شده باشه، و حتا در ستایش جهل! بله! در ستایش جهل! فکر میکنی آن مگس نگون بخت، اگر به این ها فکر نمیکرد، اصلا میتوانست به زندگی خود ادامه بده؟ اگر با این افکار به این توجیه نمی رسید که یکجا بنشیند، لابد آنقدر خودش رو بی هدف به جداره ی بطری می کوفت تا جون از تنش در بره. اگه سیر همه ی افکار این مگس رو دنبال کنی، میبینی همه اون بافته ها آمده بودند تا حقیقت خردکننده ی زندگی در یک بطری رو برای او قابل هضم تر کنند، افکاری که پس از شکسته شدن شیشه هم به زودی فراموش می شوند تا مجددا نیروی پرواز به بال های او برگرده، افکاری که همه این مدت، چهره ی حقیقت کریه و ضدزندگی رو برای او پوشاندند، مثل لفافی دور نیروی پروازش پیچیده شدند تا روز دیگری باز بتواند پرواز کند. اگر زندگی اون مگس به دو دوره ی قبل و بعد بطری تقسیم میشه، تقصیر فلسفه نیست، تقصیر بطریه. فلسفه فقط کوششی بود تا زندگی بعد از بطری هم ممکن باشه. حقیقت اینه که وقتی از چیزهایی آگاه شدی، دیگه نمیتونی با اراده و خواست خودت فراموش کنی و به جهل مقدسی برگردی که زندگی معصوم در آن جریان داره. فلسفه فقط یک جور هنر جاهل شدن در عین این آگاهی ناگزیریه حالا روی سرت هوار شده. فکر میکنی بهترین هنر نیست؟ به نظرت کارش رو خوب انجام نمیده؟ خب اگر راه بهتر سراغ داری پس معرفیش کن. تردید نکن تمام فیلسوفان تاریخ فلسفه، دست از فلسفه می شستند و جلوی در حجره ات صف می بستند! درست است که فیلسوفان به این شهره اند که ستاینده ی دانایی و دشمن جهل اند، اما این ستایش و ستیزه را نه تا آنجا پیش میبرد و نه اصلا میتوانند تا آنجا پیش ببرند که فرصت و امکان زندگی کردن از آنها سلب شود. قدری جهل برای زنده ماندن لازم است، همانگونه که قدری زنده ماندن برای در جست و جوی دانایی ماندن...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۲۵
یوزف کا

1) فکر می کنیم که کار کردن چیزی ست در مقابل بی کاری یا تن پروری. افراد را با این عینک می نگریم که او یا در جایی مشغول به کاری ست یا ناتوان است و سربار و بیهوده. عموما لحظه ی آغاز یک کار را مترادف با یک تصمیم می دانیم، پس بی کاری را به بی تصمیم بودن و بی تصمیم بودن را به سست اراده بودن منسوب می کنیم. تصور می کنیم که آدم ها ابتدا به ساکن، کاری بلد نیستند و برای ورود به هر کاری باید آموخته شوند، پس برای گریز از مهلکه ی بی کاری، تن به سال های متمادی آموختن می دهیم. روزی نیست که با این مفروضات، و شابلون این مفاهیم، تصویر خود و اطرافیان خود را نسنجیم و عجب آنکه، روزی نیست که با این همه تدبیر، باز در بیهودگی و ملال غوطه نخوریم. فکر میکنیم که هم مساله را می دانیم و هم راه حل را، اما توگویی راه پیش پای ما فروبسته می شود و مساله ی حل نشده، بزرگتر و بغرنج تر می گردد.


2) می توان در این مفاهیم هم به صورت دیگر نگریست. فرض اولیه و بنیادین که تمامی این مفاهیم بر بنیاد آن شکل گرفته اند، یک عبارت است: «ما هماره در وضعیت منفعل و ساکن و غیرفعالیم، مگر آنکه دست به کاری زنیم». در اینجا مجال آن نیست که تمام زمین وسیعی را که این پیش فرض در آن ریشه گرفته، بررسی کنیم، اما دستکم میتوان یک جهت از جهات پرشمار آن را واکاوید. آیا کار، یا به طور کلی تر، آنچه فعل می خوانیم، هماره در گرو تصمیم و تحرکی از بالا و ارادی ست؟


3) در یونان باستان، برای نخستین بار از دوگانه ی مهم قوه و فعل سخن گفتند، بذر درخت بالقوه است و حال آنکه درخت، بالفعل درخت است. ارسطو برای فعل از لفظ یونانی انرگیا (energeia) استفاده کرد که از ریشه ی ارگون (ergon) به معنای کار گرفته شده و به طور تحت الفظی، انرگیا یعنی دست اندر کار بودن. لفظ عربی فعل و فعلیت نیز درست به وفق همین معنا برگزیده شد که از دقیق ترین ترجمه های فلسفی از زبان یونانی به زبان های دیگر بود. اما این ریشه شناسی چه کمکی به درک مفهوم کار میتواند کرد؟ از دیدگاه یونانی که از خلل فلسفه در جهان نفوذ کرد و پس از رنسانس تا به امروز عالم گیر شد، وجود داشتن یا بودن (به یونانی فعل اینای einai) درست مساوق یا هم مصداق با انرگیا یا فعلیت تلقی می شد. اگر بذر، درخت بالفعل نیست، بدان معناست که بذر درخت نیست یا هنوز درخت نیست، حال آنکه اگر چیزی بالفعل است، یعنی به تمامی حاضر است و «هست». موجود بودن هر موجود، فعال بودنش، دست اندر کار بودن یا دارای اثر بودنش (به تعبیر صدرای شیرازی) است. کار و فعلیت، نه اتفاقی آن بیرون و منتظر تصمیم و اراده و توجه ما، بل نفس موجود بودن ما، حاضر بودن مان و هست بودن مان است. به بیان پدیدارشناسانه، ما «هماره پیشاپیش» در فعلیت یا دست اندر کار کاری هستیم، اعم از آن که خود بدان ملتفت باشیم یا نه، درست همانگونه که بدن و اندامی داریم، پیش از آنکه نام و آناتومی آن را بدانیم یا حتا اگر منکر وجودشان بنابر دلایلی باشیم.


4) این شاید راه حلی زیادی فلسفی یا کلی به نظر برسد، حتا به سفسطه می ماند که بگوییم همین که هستم، فعلیت و کاری را محقق می کنم پس بی کار نیستم! البته که فلسفه هماره دوشادوش سایه اش، یعنی سفسطه، هویدا میشود. اما مساله دفاع در برابر اتهام بی کارگی و بیهودگی نیست. مساله کوششی برای درک معنای این کلمات است. ساده ترین نتیجه ای که میتوان گرفت، دسته بندی ای ست مبنی بر آنکه ما دو گونه کار خواهیم داشت: کارهایی که اولا و بالذات از آن رو که هستیم در حال تحققش هستیم (به قول ارسطوییان کمال اول) و کارهایی که خواهان تحقق و مایل به آنهاییم اما هنوز محقق نشده اند (باز به قول ارسطو و ارسطوییان کمال ثانی). به نظر می رسد که برای کارهای دسته ی دوم است که به کار کردن و کوشش و گریز از تنبلی فراخوانده میشویم و به کارهای دسته ی اول، اصولا جز جماعت بیکاری مانند فیلسوفان، کاری نخواهند داشت!


5) ولی گره گاه بنیادین این مساله در اینجاست: اگر هستی یک موجود، عبارت است از دست اندرکار بودن او، پس چگونه از همان موجود -یعنی همان کار و فعلیت محقق- میتوانیم بخواهیم کار دیگر یا فعلیت دیگری را که هنوز محقق نیست، انجام دهد، چه، اگر چنین کند دست اندر کار کار جدید و محقق به فعلیت دیگر شده، یعنی واجد هستی دیگر و در یک کلام موجود دیگری شده! باز هم سفسطه! از او می خواهیم که کار کند و او دلیل می آورد که اگر کار کنم که دیگر اینی که هستم نخواهم بود، پس منی که هم اکنون هستم، جز این کار و فعلیت کنونی (کمال اول) را به تحقق و انجام نتوانم رساند! دلیل تازه برای تن پروری و در رفتن از زیر کار! اما فراموش نکنیم که سفسطه سایه ی فلسفه بود و سایه هم بی حضور آفتاب و شی ای که او، سایه ی آن است، نمیتواند ممکن باشد. پس معنای فلسفی این سفسطه چیست؟


6) برای انجام کاری، نمی توان خواهان آن بود که نتیجه کاملا مستقل از کننده ی کار باشد. کننده ی کار، وجودی دارد و به تبع وجودش، فعلیتی، کاری و خاصیتی. سفسطه ی بالا درست می بود اگر توقع تحقق کار، چشم داشت آن باشد که نتیجه ای مطلوب و ذهنی، آن هم کاملا بیگانه و متفاوت از جنس کسی که آن را انجام می دهد، بدست آید. کار کردن، اگر بناست که معنای کاریکاتوری و ابزورد بالا را نداشته باشد، باید هماره به صورت مشروط یا مقید درک شود. این تصور که کاری نکردیم، چون نتیجه ی مطلوب و قابل انتظار بدست نیامده، تصوری که مستتر در محتوای بند اول بود، باید به کنار نهاده شود. تحقق کمال ثانی، یا غایت القصوی، جز از مسیری که از وهله ی کنونی بگذرد، ممکن نیست. این را شاید هر کدام به خوبی بدانیم و تایید کنیم و نیازی هم به این همه فلسفه بافی سفسطه گون، برای درکش نداشته باشیم، اما درست در لحظه ای که به حال و اوضاع خود و دیگران فکر میکنیم، باز در قالب همان مفاهیم و در نتیجه در ادامه ی همان منطق مبتنی بر آن قضاوت و عمل میکنیم. شرط تحقق و انجام کاری، نه اراده و میل و خواستن، بلکه کوششی برای درک وضع و فعلیت و حالت کنونی خویش و از آنجا رفتن به سمت اهداف و غایاتی ست که بنابر امکانات و محدودیت هایش خویش میتوانیم به آن برسیم. هر جا که چنین خودآگاهی چه در فرد و چه در جمع و چه در هیئتی تاریخی غایب بود، باید که پیشاپیش از انجام گرفتن کار و به سامان شدن امور، چشم پوشید.


7) اما این همه، هنوز درک تمام جهات پیچیده و درهم تنیده ی کار کردن نیست. اگر با شرحی که درباره ی کار آوردم پیش بیاییم، هنوز می توان پرسید که معنای ملال و بیهودگی چه می شود؟ اگر هماره به سبب هستی خویش کاری را مرتکب میشویم، پس بیهودگی و ملال که پیش از این به فقدان کار و معلق بودن از امور تعریف می شدند، اکنون چگونه فهم می شوند؟ توضیح این معانی البته که دامنه ی خرده تامل ما را فراخ تر میکنند، اما میتوان به همین سخن اساسی مارکس اکتفا کرد که ملال و رنج، جز جدایی ناپذیر کار است و بی راه نیست که مفهوم کار در عالم جدید با labor، تعبیر شده که بر اساس توضیح هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، متمایز از action یا کنش است. کار، از اساس متضمن رنج و ملال است و برخلاف مفهوم کنش، با این رنج پیوند دیرین دارد. به همین روست که می توان گفت، دستخوش ملال شدن ما، نه از بی عملی، بل ناشی از گونه ای کار است که بر اساس درکی شبهه مارکسی، میتوان آن را کار از خود بی گانه شده نام نهاد (مارکس این عنوان را برای مفهوم و مناسبت دقیق تری به کار می برد). 


8) گریزی نداریم که کار و وقت خویش را بازیابیم ورنه، دور نیست که این ملال ناگزیر، تمام عمر ما را فراگیرد. تصور دست زدن به هر کاری، برای گریز از ملال، چنانکه بارها نیز آن را آزموده ایم، حاصلی ندارد مگر افزون شدن ملال و پریشان تر شدن احوال. ملال همچون براده های اضافی نجاری، از پس هر کار که به آن دست بزنیم، پدید می آید. به همین روست که باید وجهه ی همت خویش را، نه بر کاری انجام دادن به هر قیمت، بل بر انجام کارها به سامان و خرد، نهاد. این سامان و خرد، درک فعلیت و جهت و موقعیت خویش است، خودآگاهی ست و کیست که ندادند خودآگاهی را نمیتوان به سادگی و از پی هیچ فرمولی بدست آورد. با این همه، میتوان نشان داد-گرچه اینجا دیگر مجالش نیست- که در هر موقعیت و بنابر هر موقعیت خاص، معیاری قابل دریافتن وجود دارد تا بر اساس آن به خودآگاهی بتوان رسید، اما وجود معیار در هر موقعیت، با در دست بودن آن معیار متفاوت است. شاید بهترین پایان برای این خرده تامل آشفته این باشد که «نقطه ی آغاز و کوشش نخست، چیزی جز جست و جو برای یافتن این معیار مستتر در موفعیت نیست».

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۰
یوزف کا

1) تازه نتایج کنکور آمده بود. کنکور دادن توی شلوغی های سال 88، آن هم از آدم سر به هوایی مثل من، نتیجه ی بهتری هم نمی داد. خانه اما غمگین بود. غمی که نمی شد به خوبی منشاش رو تشخیص داد، حال و روز در هم و برهم شهر و دادگاه های اعتراف نمایشی، یا رتبه ی نه چندان درخشان من. مشاور کنکورم که به اندازه ی تمام نفرت عمرم از او کینه به دل داشتم، جلسات راهنمایی انتخاب رشته برپا کرده بود. به خاطر حال بد خانه و روحیه ی همیشه محافظه کارم، با اصرارشان برای شرکت در این جلسات، مخالفتی نکردم. آدرس اما پیچ در پیچ بود، خیابان شریعتی، اطراف سید خندان و جلفا. مجبور شدیم ماشین را دور تر، حدود میدان کتابی پارک کنیم و خوشبختانه به همه ی این دلایل، به جلسه نرسیم. وقت برگشتن از همان حوالی بود که چشمم به تابلوی دانشکده ی علوم دانشگاه خواجه نصیر خورد. عجیب بود، وسط کوچه، روی چیزی شبیه پل هوایی که یک طرف کوچه را به طرف دیگر وصل میکرد. این تصویر، شاید ماندنی ترین تصویر آن عصر مردادی بود، البته در کنار چهره ی نذار و زرد اعتراف کنندگان علیه خود در تلویزیون.


2) آخر کار خودم را کردم، برگه ی انتخاب رشته را طوری پر کردم که فیزیک یکی از دانشگاه های تهران را بیاورم، که آوردم، همان دانشکده ی عجیب. شب شهریوری اعلام نتایج، با خانواده ای که تشنه ی ذوق کردن از فرط غم بودند، به خیابان های تهران زدیم تا شمایل خانه ی سال های بعدم را زیارت کنیم. همان کوچه بود، دانشکده ای که دو در شمالی و جنوبی در دو سوی کوچه اش داشت و تابلویی قدیمی و رنگ و رو رفته. روز بعد با مادرم تصمیم گرفتیم تا مسیر پیاده اش را نیز با پاهای خود گز کنیم، که کردیم. در عصری شهریوری و نیمه خنک. این بار درختان حیاط جنوبی را می شد دید، و دلبری رنگ برگ هایی که دارند خود را برای پاییز آرایش میکند. درهای نرده ای کوچکش بسته بود، ولی درهای عالم خیالم از هر زمانی به آن محوطه گشوده تر. بلاگ یکی از ورودی های فارغ التحصیل آن دانشکده را با زحمت پیدا کردم و دو شبه محتوای چهار سالش را خواندم. از استادان گرفته تا مراسم های افطاری تا اتاق انجمن علمی. من با همه شان خاطره می ساختم بی آنکه هنوز حتا از نزدیک دیده باشم شان. آن هم نه در بدن خود؛ که در تن دختری که چهار سال از من بزرگ تر بود و حالا هم یکسالی بود که فارغ التحصیل شده بود.


3) خیلی زود با حیاط جنوبی دوست شدم. ترمی نبود که مدیران بلایی بر سر هیئت و ریخت آن حیاط نقلی نیاورند. اما همه دستبردهایشان، باز چیزی وصف نشدنی را در آنجا بی گزند تغییر، ثابت نگه می داشت: هسته ای نامرئی و اثیری که زمان بر آن نمی گذشت و زندگی صدها دانشجو، اشک و عشق و ماجراجویی شان را در خود منجمد کرده بود. این فقط مایه ی لذت نبود، از قضا مایه ی عذاب هم بود. کمتر دانشجویی را می شد در آنجا پیدا کرد که از حضور در این مرداب راکد در میانه ی شلوغ ترین نقطه ی شهر، احساس زدگی خستگی نکند، اما من نکردم. شاید حتا یک وجب از آن دو ساختمان و حیاط هایش نبود که ماجرا و شیطنتی از حضور من و دوستان پرشمار اما مقطعی ام را تجربه نکرده باشد. حتا زیرزمین مخفی ساختمان شمالی که گویا پناهگاهی برای دوران بمباران و جنگ بوده و شاید سال ها بود که جز برای تلنبار کردن اوراق امتحانی دانشجویان به آنجا سر نزده بودند.


4) جایی که من لیسانس فیزیکم را گرفتم، هیچ وقت شبیه یک دانشکده ی به تمام معنا نبود. ترم های آخر که عزمم را برای تغییر رشته جزم کرده بودم و به متون فلسفی و ادبی بیشتر سرک می کشیدم، یک سوال هر چه بیشتر برای پرسش برانگیز میشد: واقعا زمان همانطور که نیوتون و گالیله تصویر و توصیفش کرده بودند، برای همه به یک صورت میگذرد؟ واقعا زمان بعد مستقل از مکان است؟ راستش را بخواهید هیچ وقت پاسخ دقیقی برایش پیدا نکرم. اما اینقدر بود که بفهمم هر مکانی، اگر نه زمان، دستکم عهدی متفاوت از مکان دیگر دارد. عهد هر مکان، فقط با اراده و قرارداد های انسانی برقرار نمیشود، اصلا شاید هیچ گاه نتوان فهمید که عهد یک مکان بر سر چیست و چگونه بسته می شود. اما میتوان فهمید بین طیف هزار رنگ احوال و احساساتی که یک مکان بر بدن های ما رسم میکند، تناسب و پیوستگی ای هست. توگویی که هر احوالی باشد، باز دست آخر، این حال، حال آنجاست. 


5) حیاط دانشکده ی علوم، درست در خلوت ترین روزهایش مرموز و مرموزتر میشد. شاید جای خالی و یادگار ماجراها و رفافت ها، در ایام خلوتی، مجال جلوت بیشتر می یافت. علوم و حیاطش، درست جای خالی ست که با همه خالی بودنش هیچ گاه خالی خالی نیست. نه فقط برای کسی که لزوما در آنجا، روزگار و خاطراتی از سر گذرانده باشد، بلکه برای هر کسی که هوای عهد بستن و خانه کردن در آن را داشته باشد. 


6) نوستالژی، از دو کلمه ی یونانی ترکیب شده که معنای تحت اللفطی آن، «درد بازگشت به خانه» است. راستش هیچ وقت حسرت بازگشتن به گذشته یا زمان معین را نداشته ام، اما هوای بازگشتن به جایی که بتوانم در آن خانه کنم، همیشه سوداییم کرده. فرقش چیست که شصت سالم باشد یا شش سال. آنجا که عهدی باشد، فضایی گشوده برای دوستی هست و در جایی که فضای دوستی باشد، توان خانه کردن نیز. همه ی عمر و خاطره و حافظه ام را هم اگر از من بگیرید، باز این «نوستالژی» را نتوانید گرفت. فرق فارقی ست بین خاطره بازی با ایام و یادها، و سودای بازبستن عهدها و دوستی ها و بازگشتن به خانه ها. خانه در خاطرات معدوم گذشته نیست، در جایی فراسوی گذشته و آینده ست، در اوقات اثیری چسبیده به هر لحظه. مازادی در دل هر ثانیه که نه در تعریف تنگ و مضیق ازمنه ی ثلاثه -حال و گذشته و آینده- می گنجد و نه در دستور زبان های موجود در جهان، وجه و صرف و زمان و شناسه ی معینی برایش توصیفش حاضر است. عهد مکان، وقت دوستی، مقامی که در آن خانه بتوان کرد، درست حوالی همین مازاد خاطره ی مرموز و بی نشانی در زمان، پیدایش میشود...


پ.ن: این قطعه ی معروف و اثیری از فیلیپ گلس، موزیسین مینیمالیست معاصر، حین مطالعه ی این متن به شدت توصیه میشود:




۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۰
یوزف کا

باید اِستاد و فرود آمد

بر آستانِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و

اگر بی‌گاه

به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.


 


کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود

آنجا

تا آراستگی را

پیش از درآمدن

در خود نظری کنی

هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،

که آنجا

تو را

کسی به انتظار نیست.

که آنجا

جنبش شاید،

اما جُنبنده‌یی در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف

نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت

نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش

نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ

تنها تو

آنجا موجودیتِ مطلقی،

موجودیتِ محض،

چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت

حضورِ قاطعِ اعجاز است.

گذارت از آستانه‌ی ناگزیر

فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:

«ــ دریغا

ای‌کاش ای‌کاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی

درکار درکار درکار

می‌بود!» ــ

شاید اگرت توانِ شنفتن بود

پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ

چون هُرَّستِ آوارِ دریغ

می‌شنیدی:

«ــ کاشکی کاشکی

داوری داوری داوری

درکار درکار درکار درکار…»

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف

هیأتش زمان. ــ

و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.


 



 


بدرود!

بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)

رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار

شادمانه و شاکر.


 


از بیرون به درون آمدم:

از منظر

به نظّاره به ناظر. ــ

نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ

من به هیأتِ «ما» زاده شدم

به هیأتِ پُرشکوهِ انسان

تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم

غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم

تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم

که کارستانی از این‌دست

از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بیرون است.


 


انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:

توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن

توانِ شنفتن

توانِ دیدن و گفتن

توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن

توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان

توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی

توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت

و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان.


 


انسان

دشواری وظیفه است.


 



 


دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر

هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.


 


رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته

گذشتیم

و منظرِ جهان را

تنها

از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و

اکنون

آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و

آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ


 


دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام

به وداع

فراپُشت می‌نگرم:


 


فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.


 


به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چنین گفت بامدادِ خسته.)


 


۲۹ آبانِ ۱۳۷۱ - شاملو


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۲
یوزف کا