آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

تاملی در 88، همراه با کازیموی عزیز

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ب.ظ

پست قبل، منجر به گفت و گویی متفاوت با کازیمو شد، تا جایی که تصور می کنم زاویه ای متفاوت بر 88 و تالی های آن گشود. فکر میکنم که 88 نیز مانند بسیاری دیگر از مقاطع تاریخ معاصرمان مثل واقعه ای که همین امروز سالگرد آن است، نیاز به بازخوانی از زوایای تازه تر و بکرتری نسبت به قرائت قدرت رسمی و مخالفان آن دارد. چنین بازخوانی از جانب قدرتمندان و بازیگران رسمی مانند اپوزیسیونش، قابل انتظار نیست، چه، قابی که آنان از آن به جهان و تاریخش می نگرند، به چیزی جز افق های موجود تن در نمی دهد. این گفت و گو که در ادامه می آورم، می تواند تلاشی برای فراروی از این چارچوب ها باشد، و البته تمرینی نخستین. آن را در ادامه می آورم، تا با کمک خود کازیمو و شما مخاطبان، شاید بتوان آن را ادامه داد و بهتر کرد..


کامنت کازیمو:

«حصر» خواسته‌ی کل نظام است. راست و چپ هر دو به خانواده‌ی نظام تعلق دارند و از سفره‌ی وسیع انقلاب مرتزق هستند. آنها نهایت تلاش خود را می‌کنند تا قدرت پابرجا بماند. "حفظ قدرت از اوجب واجبات است". حتی میرحسین و کروبی که به نماد مبارزه تبدیل شده‌اند هم به این الیگارشی تعلق دارند و فرایند تبدیل این دو به نماد مبارزه نیز معلول اراده‌ی نظام بوده است. درواقع قدرت حاکمه با حصر این دو مهره‌ی سوخته نهایت بهره‌ی خود را برده و می‌بَرد. یکی از این بهره‌ها، خاموش نکردن امیدی واهی در دلهای بدنه‌ی مخالفین درونی نظام و متوجه کردن توان و توجه آنها به سوی سراب مبارزه است. قدرت، خوب تشخیص داده است که با یک بازی رسانه‌ایِ چند ساله چطور توان نیروهای مخالف خود را در بدنه‌ی جامعه در سعی میان صفا و مروه‌ای بدلی و موهوم مصروف کند. بازی رسانه‌ای که قطعا در یک سر آن امثال محمود صادقی و علی مطهری، قهرمانان پوشالی و جعلیِ ساخته‌ی دست قدرت حضور دارند.

موسوی در مناظره‌ی خود با احمدی‌نژاد با ترسی عمیق که در عمق چشمان، لکنت زبان و لرزش دستانش حضوری محسوس داشت رو به رئیس‌جمهور گفت احساس خطر می‌کند. او احساس خطر می‌کرد. از به خطر افتادن قدرت از سوی جریان سومی که متعلق به اقلیت منتفذ حاکم نبود. موسوی خود جزو این الیگارشی بود، کروبی نیز. اما آن دو در گیر و دار قدرت‌طلبی‌های خود، قربانی قدرت‌طلبی عده‌ای دیگر شدند. درواقع هشتاد و هشت میدان سهم‌خواهی قدرت بود، یک نزاع درون‌خانوادگی. اما افسوس برای جوانان ساده‌لوحی که در این بازی رسانه‌ای اسیر شدند و در پوشش مبارزین اپوزیسیون، در نقش پیاده‌نظام قدرت حاکمه ظاهر شدند.


پاسخ من:

حقیقت این است که با ماهیت سخن و ادعای تو مخالفتی ندارم، و بلکه بلوغی را پس پشت آن می بینم که میان طرفداران رمانتیک و عموما منقطع از واقعیت آن روزها، نظیرش را سراغ ندارم. در این که بازیگران هشتاد و هشت قطعا نسبتی با جمع بسته ی دموکراسی ستیز حاکمان پسا انقلابی دارند تردیدی نیست، و در این که حصر نیز به مساله ای برای بازی دادن و کولی گرفتن از نیروهای اجتماعی بدل شده و نظیرش را در دو انتخابات اخبر دیدیم نیز نمی توان ان قلت آورد. 

وانگهی می توان به گونه ای دیگر نیز به این میدان نگاه کرد. در یک مدار بسته، هماره نوآنس ها و نویزهایی پدید می آید که از یک سو خود مولود آن مدار است و از سوی دیگر، منجر به برهم زدن تعادل این مدار می شود. هشتاد و هشت از نقطه نظر قدرت های سیاسی، چنین نوآنسی بود، اما این نوآنس از نقطه نظر نیروی اجتماعی، مجالی برای بروز و بیان و به یاد آوردن یک خاطره ی از خاطر رفته بود: خاطره ی سیاست، که همان خاطره ی 57 است. 57، ورای نتایج تاریخی که به جا گذاشت و بخت حکمرانی که نصیب عده ای کرد، رخداد دیگری نیز بود، رخدادی که به تعبیر فیلسوف فرانسوی -دلوز- رخ نداد و بیرون از تاریخ رسمی باقی ماند. نوآنس هایی نظیر 88 که شبح آن خاطره، شبح آن رخ داد رخ نداده را احضار می کنند، از قضا درون همین زمین کثیف سیاست و بازی بسته ی حاکمان ممکن می شوند. از آن پس، این خود بازیگرانند که به میزان وفاداری شان به آن تصویر، می توانند شرایط تغییری واقعی را رقم بزنند.

کروبی و موسوی، به رغم گذشته ی مساله انگیزشان در دوران پسا 57، اما خواسته یا ناخواسته در مجرای احضار مجدد شبح 57، شبح سیاست و شبح سخن گفتن از سوی مردم قرار گرفتند، و با واپسین سنگر در دست شان، یعنی جان و آزادی خود، کوشیدند تا پای آن بایستند، و این کوشش باعث شد افق فکری و جهان زبانی شان نیز رفته رفته تغییر کند، تغییری که از بیانیه ی  اعلام حضور موسوی تا بیانیه های پسا انتخاباتی اش، رد آشکار آن را می شد دید. با این همه، قدرت حاکمه نیز دست روی دست نگذاشت، از هر فرصتی با دریوزگی تمام سود جست، از شوی 9 دی تا شوی انتخابات 92، 94 و 96 جملگی تمهیداتی نسبتا کارساز بود تا این نوآنس را مرتفع و اثرات آن را بهنجار و درونی مدار خود کنند. در این جاست که اعتراض کروبی و اعتصاب غذایش مهم می شود. اما باز نه به دلایل رمانتیک یا قهرمان تراشی های افسانه ساز، بل به سبب همانکه حسام در این متن، «احضار روح 88 به میانجی گفتن حقیقت آن» خواند. قطعا 88 به سرعت بدل به دو رویه ی واگرا شد که روز به روز نیز جدایی آن دو بیشتر حس می شود، یکی به دلقک هایی ختم می شود که تو نام بردی، اما شاخه ی دیگرش ره به جایی در ناخودآگاه تاریخی و سیاسی ما خواهد برد، جایی که به تعبیر پری، در بزنگاهی تازه به یاد آورده خواهد شد و وضعی دیگر را رقم خواهد زد. قطعا در آن روز، این دو شاخه ی واگرا شده از هشتاد و هشت باز به هم می رسند، اما نه برای تجدید میثاق، بل برای تسویه حسابی آنتاگونیستی، چنانکه 88 شاخه ی فراموش شده از 57 را در برابر شاخه ی مسلط و مستقر آن قرار داد. من البته تصوری از چند و چون بزنگاه بعدی و خروجی آن ندارم، و صمیمانه بگویم که با بضاعت فکری و عملی که عاملان سیاسی و مردمی در 88 از خود نشان دادند، حتا به خروجی آن هم خوش بین نیستم، اما با این همه، فکر میکنم که بتوان از رخدادهایی نظیر 88 و 57 و ... نه چنان که رخ دادند، بل چنان که رخ ندادند و ای بسا که هیچ گاه هم رخ ندهند، دفاع کرد. به تعبیر زراندود بکت که پیشتر هم گفته بودم: همیشه تلاش کردی و همیشه شکست خوردی، اما دوباره تلاش کن، دوباره شکست بخور، اما شکستی بهتر...

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۹۶/۰۵/۲۸
یوزف کا

نظرات  (۴)

۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۲ حضرت کازیمو

ممنون از پاسخ

چون از کامنت پری نام بردی من نیز تعریضی به آن کامنت را، مطلعی قرار می‌دهم بر سیاهه‌ی بی‌قدرم. چندی پیش در سالگرد واقعه‌ی کوی دانشگاه در کانالم نوشتم: «به رابطه‌ی خودکشی سعید امامی و وقایع کوی دانشگاه باید فکر کرد. آیا به راه افتادن این غائله توسط روزنامه‌ی موسوی خوئینی‌ها درست چند روز بعد از خودکشی سعید امامی یک پروژه‌ی رسانه‌ای برای خاک‌پاشی بر مرگ مشکوک امامی بود؟ اصلا امامی چه کسی بود و برگرداندن توجهات از او چه اهمیتی داشت؟ چه چیزی نباید فهمیده می‌شد؟» ...

من هجده تیر را به مانند واقعه‌ی سال هشتاد و هشت یک بازی رسانه‌ای تمام‌عیار از سوی قدرت حاکمه می‌دانم که مانند دیگر نمایش‌های مضحک حکومت کاملاً نتیجه‌ای باب طبع سردمداران آن داشته است. این فریب‌خوردگی‌های گاه و بیگاه حتی اگر در حافظه‌ی تاریخی ملتی ثبت شود در آینده با برافتادن پرده‌ها و حجاب‌های معاصرت، حاصلی جز سرخوردگی برای جامعه ندارد. ۷۸ و ۸۸ هیچ دلالت تاریخی برای ما ندارد. که حتی اگر این دو، وقایعی حقیقی -نه برآمده از اراده‌ی رسانه‌های قدرت- نیز می‌بود باز هم برای ملتی که در بی‌تاریخی و گنگیِ برآمده از فقدان درک جایگاه تاریخی خود به سر می‌بَرَد هیچگونه دلالت خاصی ندارد. شما در توصیف واقعه‌ی ۸۸ از شاخه‌ی فراموش شده‌ی انقلاب ۵۷ سخن به میان آوردی. باور من این است انقلاب ۵۷ هیچ شاخه‌ی فراموش‌شده‌ی قابل اعتنایی ندارد. انقلاب ۵۷، واقعه‌ای پیچیده در توهمی عمیق از سوی انسان‌هایی بود که با نگاهی بشرمحورانه سودای تغییر تاریخ و عالم را داشتند اما کوچکترین درکی از وضع زمان و امکانات بشر و اقتضائات روزگار نداشتند. ما از دامان استبداد به آغوش استبداد گریختیم. آنچه "مستقر" شد توهم بود و آنچه "فراموش" شد توهم. حافظه‌ی تاریخی کشک است وقتی "ما" قرن‌هاست خود را گم کرده‌ایم... 
باورم این است که موسوی و کروبی هیچ آورده‌ای برای جامعه ندارند، آنها نیز به مانند دیگر اعضای خانواده‌ی قدرت، مغزهای پوسیده‌ای هستند که روزگاری در حلقه‌ی شاگردان و مریدان و نزدیکان آقای خمینی کاسه‌لیس دربار بودند و توجیه‌کننده‌ی ظهوراتِ توهم موروثی انقلاب ۵۷، و روزگاری دیگر در میدان سهم‌خواهی‌های قدرت، قربانی زیاده‌خواهی‌های اکثریت اقلیت حاکم شدند. قهرمانانی که بعد از هفت کرّه ادعای بکارتشان گوش فلک را پاره کرده است!

آلت دست بازی‌گردانان صحنه‌ی سیاست نشدن، خود از بزرگترین کنش‌های سیاسی در حال حاضر است. حکومت بیش از اینکه از قدرت و فراست خود بهره ببرد بر گرده‌ی جهل و ساده‌لوحی و خوش‌بینی رعایا سوار است و مرکب پروار خویش را به سوی سراریر مجلل قدرت می‌رانَد. من تمام حرفم همین است.
پاسخ:
باز هم از پاسخ تفصیلی  وقتی که به من اختصاص دادی ممنونم. به دلیل فشردگی کارهایم، مجال زمانی و ذهنی مناسبی برای پاسخ درخور دادن ندارم، اما هیشه طوری می نویسی که نمی توان ننوشت! سعی می کنم کوتاه و کمی پراکنده بگویم

1) راستش را بخواهی تصور نمیکنم حاکمان فعلی و گذشته ی ایران، دستکم تا صد سال قبل از این، آن چنان هوش و آگاهی داشته باشند که چنین برنامه های گسترده و موثری را تدارک ببینند. در این که آن ها مثل هر قدرتمدار دیگری طرف خود را از وقایع می بندند شکی نیست، اما این به سادگی معادل دست اندر کاری موثر و گسترده ی آنها در بسیاری از این وقایع نیست. به ویژه که خیلی از این موارد به زیانش تمام شد.

2) اگر دقت کنی من تعمدا کوشیدم تا پای چرندیاتی مانند «آرمان های انقلاب 57»، «اراده ی مردم» و ... را به توضیحم باز نکنم. 57 از دریچه ی آنچه که داشت و رخ داد، به قول تو، چیزی جز توهمات ناشی از اراده باوری و بی تاریخی ملت نبود. اما و هزار اما، 57 از دریچه ی آنچه که نداشت و آن گونه که رخ نداد، یعنی از دریچه ی پتانسیل هایی که هیچ وقت بالفعلش نکرد، قطعا امر متفاوتی ست. من از بازگشت و به یاد آوردن همین پتانسیل های بالفعل نشده سخن می گویم، چیزی که از قضا می تواند بزنگاهی برای خودآگاهی تاریخ و احیای سیاست به معنای رادیکال آن شود. این پتانسیل ها، آرمان هایی نیست که روی زمین ماند، بل امکان هایی ست که حتا به آن فکر هم نشد تا بخواهد فراموش شود. ناخودآگاه تاریخی چیزی جز حافظه ی تاریخی ست. پرونده ی 57 و هر رخداد به معنای جدی کلمه، هماره گشوده ست، و بازگشت آن امکان، آن شبح، آن پتانسیل، نه از حافظه ی تاریخی که از ناخودآگاه تاریخی ست. آن هم نه برای نوستالژی و خودارضایی با آن، بل برای دگرگون کردن سرنوشت آن.

3) گفتم که بحثم شعرسرایی رمانتیک یا قهرمان سازی از موسوی و کروبی نیست. موسوی و کروبی که سهل است، هر قهرمان ظاهرا بزرگ تاریخی دیگری هم، لاجرم موجود مبتذل و حقیر است، چه رسد به کسانی که به گرد آنان نمی رسند. مساله ی من، به قول فرنگی ها، آلتراسیون، یا دگرگون شدن هویات تاریخی ست. این افراد، به میانجی رخدادی که خودشان هم در رخ دادنش نقش مهم نداشتند، در معرض همین آلتراسیون قرار گرفتند. این رخداد همان پتانسیل ها یا امکان های هیچ گاه بالفعل نشده ی 57 بود، 57 ای که نام آزادی، عدالت، نقد دین و فرهنگ و حقیقت را بدان صورت زمزمه نکرده بود، و حالا به میانجی همین «افراد پوسیده ی دوزاری»، افقی برای باز اندیشیده شدن و دیگر شدنش گشوده شد. آنها نه به سبب سابقه یا شخصیت و امثال آن، بل به سبب آنکه تحقق نام سیاست به مثابه رخداد بوده اند، مهم اند. آن ها، به اندازه ی دگرگونی ای که هم خود دچارش شدند و هم 57 را دچارش کردند، تحقق نام سیاست به مثابه رخدادند. چه از چشم و ابروی آنان خوشمان بیاید و چه حالمان از ریخت شان بهم بخورد.

4)درباره ی احمدی نژاد هم تصور می کنم کمی زیادی او و اعوانش را جدی گرفته ای. او نه آنقدر که مخالفشان تصور میکنند اتفاق جدی و نادری بود، و نه آنقدر که موافقانش برایش سر و دست می شکنند. فردی به غایت معمولی، که دست تصادف، او را به میانه ی بازار مکاره ی سیاست پرت کرد، و به سبب فقدان مطلق آگاهی و خودآگاهی از خود و زمانه و سیاست ورزی، تنها و تنها آلت دستی کوتاه مدت برای جناح راست و سیبلی برای فحش خوردن از جناح چپ شد. پس از آن هم همانقدر ساده بلاموضوع شد که حتا با گفتن انقلابی ترین سخنان، باز هم کسی محلش نمی گذارد. او میان پرده ای کوتاه و تراژیک/کمیک در صحنه ی سیاست ورزی بود، مدتی شکاف ها و کمبودهای این صحنه را رفو کرد، و پس از آن هم، به سبب همان فقدان مطلق و بل مضاعف آگاهی سیاسی و تاریخی، به زنگ تفریح این تیاتر بدل شد. البته به همین سبب هم، میتوان با او و نامش خیال بافی های جالبی کرد، اما اگر بخواهیم آن ها را به مظان هسته سفت و سخت واقعیت بزنیم، بعید میدانم چیزی از آن باقی بماند..
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۴ نویسنده ....
نظرات رو خوندم با توجه به نظر آخر جناب کازیمو به نظرم وقتی تو یک واقعه تاریخی به دنبال علتی شبیه دست نامرئی هستیم که رویدادها رو کنار هم دیگه چیده تا نتیجه مورد نظرش رو بگیره و قدرتی رو برای یک قدرت ورزی در نظر می گیریم،که اساطیری و افسانه ای هست،به این معنی که آرمانی شکست خورده و ما قادر نیستیم مسئولیت اون شکست رو بپذیریم و آسیب شناسی کنیم.نمی خواهیم بپذیریم 88 قابل مقایسه با اتفاقات 57 نیست.اتفاقی که در 57 افتاد که اصلا اتفاقی هم نبود و بنمایه اش سال ها تلاش بود،ثمره ای بود که بعد از حدود تقریبا نیم قرن یا بیشتر انقلابیون بهش رسیدند.منتها بدنه ای که انقلاب کرد رسید به اینکه برای ادامه دادن برای حکومت کردن نیازمند دیسیپلین هست و تناقضاتی که در این میان پیش آمد خیلی از اتفاقات رو رقم زد که بحث جدایی می طلبه.
اما در مورد 88 قضیه از ابتدا با یک سهم خواهی قدرت رقم خورد دعوای بین دو رقیب انتخاباتی دیده شد بیشتر ؛کمااینکه موسوی مدعی بود که نه این مسئله اعتماد مردم و رای مردم و فلانه.خب پس آرمان بزرگی وجود نداشته از اساس،حالا که گروه معترض به عرصه قدرت می رسه نیازی نمیبینه به موسوی و کروبی فکر کنه،فقط زمانی اهمیت پیدا می کنند که خلایی در قدرتشون پیدا شده باشه و نیازمند پیراهن عثمانی باشند.اما مردمی که به این جریان پیوستند اون رو فضایی می دیدند که میشه به واسطه اش تنفس تازه ای در جامعه شکل داد،اون رو به مثابه انقلاب می دیدند و به شعار ها اعتماد کردند.(بماند که انقلاب اگرچه نتیجه داد در وجه عمل به شعارهاش موفق نبوده)ماجرای 88 کماکان که اصلاح طلب ها در جایگاه قدرت باشند شاید فراموش نشه اما دستمالی میشه و تنزل پیدا می کنه و می رسه به جایی که خریداری نخواهد داشت جز در جماعت کم حافظه و کسانی که میلی به قدرت دارند و اون رو ابزار مناسبی می بینند برای سهم خواهی.ولی جریانی نیست که بشه حتی در بسترش حرکتی رو شروع کرد یا تداوم بخشید.بایستی بپذیریم که تمام شده و اگر هم نشده باشه شکست نتیجه کمابیش قطعی این جریانه.می شه مطالبات رو در حرکتی تازه و نه این چنین هیجانی که دستاویز بشه و زمینی باشه برای موج سوازی قدرت طلبان ادامه داد و این با حرکت های اجتماعی محقق خواهد شد مردمی که مطالباتشون و میزان آگاهیشون تغییر بکنه خودشون خواستار تغییر خواهند شد و این خواسته آگاهانه دوام بیشتری خواهد داشت.
پاسخ:
ممنونم از نظر و تحلیل تان. خوشحالم که این پست، مجال چنین گفت و گوهایی شده است. نکاتی در باره ی نکات تان به ذهنم می رسد که سعی میکنم کوتاه و سریع بگویم:

1) تصور میکنم درباره ی 57 کمی اغراق می کنید. من البته در پاسخ به کامنت کنونی کازیمو گفتم که 57 را مهم می دانم، اما برخلاف شما، نه به دلیل آورده هایش در تاریخ معاصر، بل دقیقا به سبب نیاورده ها و پرونده ی کماکان گشوده اش. 57 برخلاف انقلاب هایی مانند اکتبر و انقلاب کبیر و ... تقریبا کمترین بن مایه ی نظری نداشت، و از شوخی های انقلابیون 57، یکی همین بود که درست پس از انقلاب، درصدد آمدند تا تئوری و توضیحی برایش بتراشند، و این خلا تئوریک هنوز که هنوز است، مجال جولان دهی گفتارهای ایدئولوژیک و بی حاصل شده، و هر روز شعبده بازی از راه می رسد که بنیان های تاکنون ناپیدای آن واقعه را برای ما و حتا عاملانش شرح دهد. از روحانیون زیر 40 سالی که در زمان انقلاب شیرخواره بودند و حالا به ما و انقلابیون 57 می گویند «تمدن نوین اسلامی» غایت آن واقعه بود، تا صادق زیباکلامی که 57 را چیزی شبیه انقلاب آمریکا جا می زند. انقلابیون 57، نه می دانستند که چه بنیان انتولوژیک و انتروپولوژیکی برای درک عالم دارند، نه می دانستند که مقتضیات دقیق زیستن در عصر معاصر کدام است و نه تقریبا در عرصه ی عمل، حتا یک مورد کار جدی و ممتاز، در کارنامه ی خود برجا گذاشتند تا روشن شود که لااقل کدام پروژه ی عملی را دنبال می کنند. جملگی کارنامه ی سیاسی ایران در صد سال گذشته، نه حاصل یک استراتژی، اندیشه، پروژه یا امثال آن، که تنها و تنها حاصل تصادف و توازن قواهای مادی و جهانی و منطقه ای بوده و حاصلش از حیث اندیشه ی سیاسی، روی کار آمدن دولت های ضدتوسعه ای بوده که تا به امروز فقط زحمت خود و ملت را فزون کرده اند. انقلابیونی به تعبیر شما نیم قرن به نحو مستمر تلاش کرده اند، چگونه تا به امروز حتا یک خط تئوری حکومت داری نداشته اند و با شتابی حیرت آور، ذیل شعار حکومت عدل علی، سیاست های بی در و پیکر نولیبرالی را اجرا کرده اند؟ حقیقت را باور کنیم، 57 تمام اهمیتش دقیقا در همین «تصادفی» بودن یا «رخداد» بودنش بود. تا زمانی که رو به بازخوانی 57 به مثابه یک رخداد، و نه جریان و ... نیاوریم، خواه ناخواه، در زمین حکمومت مندی بازی می کنیم که میان پهلوی و جمهوری اسلامی مشترک است: دولت ملت سازی. حداکثر یکی می گوید بر مبنای روحانیت شیعی و دیگری بر مبنای سلطنت به اصطلاح مشروطه. قطعا کسی که منتقد رادیکال دولت ملت سازی به مثابه یک پروژه ی برآمده از مدرنیته باشد، نمی تواند چنین تفسیری از 57 ارایه دهد.

2) شما وقتی به 88 می رسید، سریع پای نیروهای تصادفی را به میان می کشید، اما حضور همین نیروهای تصادفی را در 57 نمی بینید. 57 که هیچ، انقلاب اکتبر یا انقلاب کبیر هم درست از پی گرد آمدن تصادفی همین نیروها ممکن شدند. فتح باسیل، یا شبهه کودتای بلشویک ها، وقایعی بودند که نقشی به مراتب بالاتر از «ده ها سال تلاش مستمر انقلابیون» در رخ دادن انقلاب داشتند. وانگهی، آن رخدادها به سرعت مازادهایی یافتند که آنها را از واقعه ای کور و عادی، به قامت چیزی چون انقلاب رساند. مازادهایی که به تعبیر ماکیاولی، حاصل ازدواج الهه ی بخت و خدای فضیلت، توامان بود، یعنی هم توازن قوای عینی و هم اندیشه ها و ایدئولوژی، در جایی بهم گره خوردند تا انقلاب اکتبر چیزی بیش از یک کودتای حزبی و  فتح باسیل چیزی بیش از یک شورش شود. 57 نیز، بیش از رساله ی ولایت فقیه آیت الله خمینی، وامدار پیروزی کارتر، سیاست های مذبذب شاه، افزایش ناگهانی قیمت نفت، و حتا مسایلی نظیر کودتای 28 مرداد و جریحه دار شدن احساس مردم نسبت به غرب، فعالیت های جدی گروه های دست چپی و ... بود. در نهایت خلا قدرت شاه، به همراه رندی انقلابیون به سرنگونی پهلوی و وقایع بعد از آن انجامید، اما جدی تری تفاوتی که در تاریخ معاصر ایران رخ داد، ظهور سیاست های غرب ستیز، بدل شدن شریعت و قانون فقهی به قوانین مدنی و بدل شدن قوانین کیفری به حدود شرعی و نیز جا به جایی خاندان ها ... بود. ما پس از مشروطه، هر بار در تکوین دولت ملی ایرانی شکست خوردیم و هر بار این شکست خلا قدرتی را پدید می آورد که با همدستی عوامل دیگر، به واقعه ای تازه بدل می شد. 57 اما مهم است، بیش از هر چیز، به سبب آنکه چیزی غیر از این همه را در خود داشت، اما نه بافعلش کرد، و نه حتا چندان بضاعت نظری داشت که تبدیل به گفتار و اندیشه اش کند. 

3) حال اگر با این عینک به 88 بنگریم میتوانیم با شما همدل باشیم که همه ی ماجرا به تعبیر کازیمو، جنگ قدرتی داخل وضعیت موجود بود، و به تعبیری که بالاتر گفتم، خلا قدرتی ناشی از شکست مجدد در تکوین دولت ملی ایرانی. اما منظری که از آن به این واقعه بتوان نگریست، می تواند قدری کلان تر باشد. برخلاف نظر شما، من تصور نمی کنم که برای جدی شدن یک رخداد، نیاز به آرمان از پیش موجودی باشد. چه، اصلا مساله ی 88 از این قرار نیست که تقلبی شد و راه موسوی را بستند و اگر نمی بستند لابد چه ها که نمی شد. برعکس، مساله درست پس از واقعه، واقعه ای که خود موسوی و کروبی - نیز هیچ عامل کلان انسانی دیگری- معروض آن شدند و ناگهان خود را در آن بازیافتند، ایجاد شده است. در پاسخ به کامنت کازیمو ذیل این پست، این موضوع را قدری بیشتر شرح دادم.
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۱ نویسنده ....
خب من قبول ندارم که انقلاب 57 تصادفی بوده انگیزه ها و اهدافش هم با انقلاب اکتبر متفاوت میبینم به نظرم شما هم خیلی دارید دست پایین می گیرید.میشه کلی از تاریخ این انقلاب گفت و تلاش هایی که پشتش بوده تا به نتیجه برسه.شما بیشتر به نظرم تمرکزتون روی بخش نظری انقلابه در حالی که من  بهش فقط به عنوان یه عامل فکر کردم و بیشتر منظورم تلاش عملی بود بهرحال تعداد کشته های 57 قابل قیاس با 88 نیست تعداد راهپیمایی ها تعداد سخنرانان و ایدئولوگ هاش بدنه ای که ازش حمایت می کردن جنس و تنوع تفکرات اون بدنه مدت زمانی که طول کشید تا به ثمر رسید.شعرسرایی ها ادبیات تلاش فکری که صورت گرفت این ها رو نمیشه با 88 مقایسه کرد.چون اصلا 88 در این وسعت نبود و نیست.چنین پیشینه ای نداره.
من نگفتم 88 تصادفی بوده گفتم عاملی که رقمش زده یک دعوای انتخاباتی بوده یا بهتره بگم شعله ورش کرده و بیشتر به نظر سهم خواهی رسیده اگر چیز دیگری به نظر می رسید قطعا من و شما الان در یک وضعیت دیگری داشتیم باهم گفت و گو می کردیم.
پاسخ:
1) درباره ی «تصادفی» بودن تصور میکنم ارزشگذاری متفاوتی نسبت به این مفهوم داریم. از نظر من عظمت هر رخداد سیاسی، یا دستکم نیمی از عظمت آن، به عوامل تصادفی باز میگردد که آن را رقم زده ست، اما گویا شما آن را یک معنای منفی میدانید. در واقع من به اقتفای درکی که ماکیاوللی از ماهیت سیاست داشت و چندانکه گفتم دو عنصر بخت و فضیلت  (هنر حکومت) را مبنای آن می دانست، تصور می کنم هر گاه که در یک تحلیل یا ایدئولوژی سیاسی، این عنصر نادیده گرفته یا منفی انگاشته شود، سرنوشت آن جریان جز ویرانی و توهم نخواهد بود. چرا که هر ایدئولوژی سکولاری با این تلقی آغاز میکند که در صدد بهتر کردن وضع جهان است، و این را مرادف حذف عنصر تصادف از طبیعت و تاریخ می داند، اما چنانکه امروز در نقد ایدئولوژی همه میدانیم، این توهم به فجایع و جنهم هایی بس بزرگتر انجامیده ست. 

2) در ادامه ی بند پیش و به عنوان یک رویکرد انتقادی به 57، باید بگویم از عوامل انحطاط خودآگاهی تاریخی که کازیمو هم به آن اشاره کرد، یکی همین اراده باوری و نادیده گرفتن عنصر بخت و مطلق دیدن عاملیت انسانی در رقم زدن وقایع است. این توهم، از 57 به این سو اوج گرفت و سکولاریسم وارونه و نفرت ناخواسته ای نسبت به دین را در بخشی از بدنه ی اجتماعی تزریق کرد که تا پیش از آن سابقه نداشت. به بیان دیگر، تصویری که انقلابیون از کار خود به عنوان یک شاهکار در ذهن خویش ترسیم می کردند، و خود را یگانه عامل رقم زننده ی این شاهکار می دیدند، باعث بروز مشکلات فرهنگی عدیده ای شد که از قضا ماهیتی به غایت سکولار دارند.

3) مقایسه ای که از حیث معیارهای عینی و جامعه شناختی انجام دادید، مقایسه ای صحیح است و من ان قلتی در آن ندارم. اما تصور می کنم اگر صرفا در سطح پارامترهای پوزتیو جامعه شناسی سیاسی باقی بمانیم، چه بسا که ناخواسته به همان توهم «مطلق دیدن عاملیت انسان و حذف عنصر تصادفی» دچار شویم. سخنرانی ها و جنبش های پرشور پیشا 57، قابل قیاس با 88 و امروز نیست، چه، افق تاریخ جهانی نیز با آن روزها کاملا فاصله گرفته ست. جهان سیاست زدوده و تک قطبی امروز، که جولانگاه مصرف گرایی و فردگرایی ست کجا، و جهان پرشور دهه ی 80 و 70 میلادی کجا؟ مه 68 و جنبش های ضد جنگ ویتنام و تب اندیشه ی انتقادی در اروپا و حرارت سیاسی ناشی از نزاع دو قطب غرب و شرق کجا، و روزگار یخ ترامپ و مارین لوپن و اپل و اینستا کجا؟ حقیقت این است که افق تاریخ جهانی، در تزریق شور و ایده های انقلابی دست پیش نسبت به تمام عاملان و رهبران انقلابی داشت، و حتا حرف های آتشین شریعتی و اسلام سیاسی امام موسی صدر هم، بنزین تئوریک خود را از سوخت افق سیاسی آن روزگار می گرفت. نشان به آن نشان که با پایین کشیدن تب تمامی آن امور، رهبران جمهوری اسلامی که بنابر قرائت رسمی، همان رهبران اصلی 57 بودند، خود دست به اجرای برنامه هایی زدند که باورش برای هر انقلابی دشوار است. تذبذب و چرخش های ناگهانی در قدرت، دلایل گوناگونی می تواند داشته باشد، اما قطعا یکی از آن ها، فقدان مبنا و بنیادی وثیق برای اندیشه و عمل انقلابی بود، و در غیاب چنان اتمسفری، فقدان آن مبانی نیز، به سرعت استحاله ی سیستم را ضروری می سازند. اگر اروپا پس از انقلاب فرانسه و لشگر کسی ناپلئون، به وضعیتی تازه و پایدار رسید، اما 57 ما در عمری کوتاه تر از یک پنجم انقلاب های اروپایی، دستخوش زوال شد، عامل را تا حد زیادی باید در همین سرگردانی و بی بنیاد بودن کنش های انقلابیونی دانست، که از حیث مطالعات عینی و آماری، کولاک بودند، اما از جهت عمق و هوشمندی سیاسی، نسیم بهاری! مه 68 شکست می خورد، اما مبنای خیزشی در علوم انسانی و فلسفه می شود که امروز تمام جهان و آکادمی های آن را زیر سیطره ی خود برده ست، اما شکست ما به کجا انجامید؟ بنابر تمامی این دلایل من بر آنم که 88 و 57 از جهت «ریشه دار نبودن»، تفاوت ماهوی با هم نداشتند.

4) بگذارید ادعایم را قدری عینی تر و سرراست تر بگویم، اگر عامل رقم خوردن 88 دعوای جناحی بر سر قدرت بوده، چرا عامل 57، حتا بنابر همین روایت رسمی، سهم خواهی و قدرت طلبی روحانیت نبوده باشد؟ شوراندن بدنه ی مذهبی علیه رژیم سیاسی مستقر، تاکید بر آنکه «شاه باید برود»، چیزی جز جنگ قدرت بود؟ آن هم در شرایط فقدان هر گونه دیسکورس آلترناتیو که رنگ و بوی متفاوتی نسبت به وضع موجود داشته باشد؟ روحانیتی که نه برنامه ی عمل و ایدئولوژی مدون داشت، نه بنیاد نظری جدی برای کنش سیاسی، چگونه می توانست به هوایی جز قدرت، گیرم برای انگیزه ای الهی دست به قیام بزند؟ اگر عذر روحانیت دلسوزی برای دین و آخرت بوده، چرا عذر موسوی و کروبی را نپذیریم که ادعاشایشان احساس خطر و دلسوزی برای جمهوریت و اسلامیت در ایران بوده و به هوای نجات آن، تن به این میدان پر تنش دادند؟

5) اگر پیشینه ی 88 را به 76 و حرکت مدنی مردم -رای به اصلاحات- برای تغییر شرایط و سیاست های آن زمان بدانم، و پیشینه ی خود 76 را نیز به 57 (یعنی تکیه بر شعار آزادی در قالب جمهوری اسلامی) برگردانیم، آیا باز هم به همین سادگی می توان از فقدان عقبه در 88 سخن گفت؟ اگر 57 و 76 را به عنوان مداخلات مدنی و مردمی برای تصحیح روال دولت ملت سازی بفهمیم، آیا ادبیات معطوف به 88 را همانقدر بی رمق می یابیم که شما توصیف کردید؟

6) اما بگذارید جدا از این لحن پرسشی و جدلی بحثی را که فکر میکنم اصلی تر است پیش بکشم. نزاع بر سر نمادهایی نظیر 57، 76، 88 و ... به دید من کماکان افتادن در دام قرائت رسمی از تاریخ معاصر است، به ویژه اگر بخواهیم آنها را در تقابل با هم قرار دهیم از یکی به ضرر دیگری دفاع کنیم. این بحث که کدام واقعه اصیل بوده و تا چه حد اصیل بوده، حاصلی نتواند داشت، چرا که ظاهرا آنچه ما از این رخدادهای نمادین مراد می کنیم، کاملا متفاوت است. پس شاید ضرورت داشته باشد، در سطحی دیگر وارد بحث شویم و ببینیم وقتی می گوییم 57، 76، 88 و ... دقیقا چه چیزی از آنها می فهمیم و چرا چنین فهمی داریم. در این صورت شاید راهی برای پیش برد دیالوگ باز شود. سعی من در استفاده از مقولاتی نظیر دولت ملت سازی، دولت ضد توسعه، مداخله مردمی، رخداد، تصادفی بودن، اغراق در عنصر عاملیت و ... درست برای روشن کردن مرادم از همین وقایع بود، نه لزوما بحث جدلی نسبت به موضع شما
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱ حضرت کازیمو
ببخشید من این روزها اوضاع مساعد و حال روحی مناسبی برای سخن گفتن و اظهارنظر در موضوعات این‌چنینی ندارم. به همین دلیل در حال حاضر مرا از دادن پاسخ تفصیلی معاف دار. اجمالا پاسخت را قابل تامل می‌دانم و رد نمی‌کنم اما در مورد ۴ با شما اختلاف نظر دارم. من همانطور که در زندگی‌ام نشان داده‌ام دلبسته‌ی هیچیک از سیاسیون نیستم و تعلقی به هیچکدام ندارم اما احمدی‌نژاد را اتفاقی میمون در صحنه‌ی سیاست ایران می‌بینم که بصیرت‌های بسیاری را برای جامعه به ارمغان آورد. صحبت‌های بسیاری در این رابطه دارم که شاید در مجالی دیگر در این مورد با هم همکلام شدیم. باعث افتخار من است همصحبتی با حضرتعالی
پاسخ:
خواهش میکنم رفیق، منم از همکلامی با تو لذت می برم

البته در این که او به عنوان یک پدیده، وجوه جالبی را از سیاست ورزی ایرانی را برای اولین بار آشکار کرد، قطعا با شما موافقم و به جد برآنم که تفاوت جدی میان جغرافیای سیاسی ایران پیش و پس از او وجود دارد. اما در این که شخص او در رقم خوردن این موضوعات دخالت جدی داشته یا به وجوه آن آگاه بوده، تردید جدی دارم. امیدوارم در فرصتی دیگر، بیشتر درباره ی نظرت بنویسی

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی