آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

شجاعت تخیل

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۷ ب.ظ

- درباره ی تشابه و تفاوت های فلسفه و ادبیات زیاد سخن گفته اند، و شاید موضوع آنقدر جدی و جالب هم باشد که هیچ گاه نتوان در آن، حرف آخر را گفت. فلسفه با ادبیات هم خانواده ست یا نه؟ تنها کسانی می توانند پاسخ قطعی به این پرسش بدهند که یا یکی از این دو، یا هر دو را بسیار سطحی بشناسند.


- فلسفه و ادبیات، حتا اگر با هم هم خانواده هم نباشند، لحظه ی مشترکی دارند که در آن، دوشادوش و کنار یکدیگر می ایستند: لحظه ی جسارت تخیل!


- فلسفه را اگر از بیرون ببینی ترسناک است، از چیزهایی می پرسد و حرف می زند که اگر منطقی باشی، هیچ گاه نباید سراغشان بروی. یک مثال نسبتا معروف از ایده آلیسم فیشته: به خود بیندیشید، حالا به خودی بیندیشید که لحظه ای پیشتر به خود اندیشید، سپس به خودی بیندیشید که به خودی اندیشید که به خود اندیشیده بود و الخ ... حالا «خود»تان کدام یک از این سلسله ی بی پایانید؟ قطعا اگر بخواهیم با خود صادق باشیم، این پرسش و پرسش هایی نظیر این را نباید می پرسیدیم چون حاصلی جز گیجی ندارد. اما اگر از طرف دیگر به آن نگاه کنی، یعنی از جایگاهی درون فلسفه، شاید هیچ چیز مانند گیجی های فلسفی، برای وجود و حتا عقل ما، مطبوع نباشد. چه کسی می تواند منکر باشد که از پرسیدن دشوار ترین پرسش ها، عقلش کیفور نمی شود و وجودش به وجد نمی آید؟


- ادبیات اما از بیرون قدری جذاب تر است. به راسکولنیکف فکر کنیم. کسی که حتا هنوز و به رغم اختراع سینما، جذاب ترین و باورپذیر ترین قاتلی ست که می توان از آن سراغ گرفت. آدم می کشد، به مکافات دچار می شود و ... اما اگر به همین هم خوب دقت کنیم، تحملش چندان راحت نتواند بود: رمان خارق العاده ی اسطوره ی روس ما، نگاه خیره به زندگی و احوال و ذهنیات جانی ای ست که بدون شعار و ژست های مزخرف اخلاقی، ما را با او همراه می کند و خیلی زود، راسکولنیکفی ترسناک را در درون مان آشکار می کند، جانی ای که فقط آب ندیده، ورنه از راسکولنیکف هم شناگرتر است. به همین قیاس بگیرید نمونه جنون آمیز کارامازوف را، یا حتا دهشتناک تر، ژوستین ساد. این همه در ما، پناه بر خدا!


- فلسفه و ادبیات، توگویی inside out یک دیگر باشند، پشت و روی هم. آن ها برای این ویژگی های متناقضی که دارند، از عنصری استفاده می کنند که همه ی ما به یکسان از آن بهره بردیم: قدرت خیال. اما این استفاده برخلاف رسوم روزمره، تا حدود زیادی جسارت آمیز تر است. شاید اگر بنا باشد قدرت بی نظیر فلسفه و ادبیات را در یک عبارت فرموله کنیم، به ضابطه ی یک پرسش شرطی خلاف واقع -counter factual- برسیم: «چه می شد اگر .... ؟»


- جسارت تخیل ورزی را اما نباید با خیال بافی یکی گرفت. همانطور که شجاعت با بی باکی متفاوت است. تخیل زمانی شجاعت می یابد که به یک مانع برخورد کند، هنگامی که مانع جلوی او را بگیرد، به عقب براند و حتا سرکوبش کند. در این لحظه است که جسارت معنا دار است، زمانی که خیال با سماجتی جادویی به دیوار واقعیت دهشتناک هجوم می برد و با شکیبایی و حوصله، آن را می شکافد. خواه با مفاهیم به مانند فلسفه، و خواه با احساس و استعاره مثل ادبیات. خیال بافی اما بی باکی ست، با شمشیر چوبی به جنگ آسیاب بادی رفتن است، و همچون دون کیشوت در اوهام خام غوطه خوردن. خیال باف را هیچ مرز قاطعی به عقب نمی راند، مانعی پیش رویش نیست و اساسا جز تفنن -و بی مساله بودن- مساله ی دیگری ندارد. 


- تا روزی که انسان روی زمین، در معرض تزلزل و ترس و موانع و رنج و ملال باشد، جایی هم برای ادبیات و فلسفه باقی خواهد بود، چرا که تا آن روز، تخیل یگانه سلاح آدمی برای مبارزه با سرنوشت خویش است. کاسبان بازار، اصحاب قدرت، دلقلک های رسانه، عصاقورت داده های آکادمی، درباره ی آن ها هر چه می خواهند بگویند، بگویند؛ آن ها نمی دانند و شاید هیچ گاه هم نفهمند که هستی خود آن ها، تا چه پایه در گرو قدرت اعجاب آور خیال است.... 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۴
یوزف کا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی