آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

پیرمرد و گربه اش

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۷ ب.ظ

روی کاناپه ولو شد، قدری کش و قوس آمد و به سقف خیره ماند. فکر کارهای بیشماری که باید می کرد، اما تقریبا بدون استثنا همه را رها کرده بود، توی سرش وول می خورد. این فکر قصد داشت که آرامش و بی خیالی اش را بهم زند، اما آرامش او چنان تنومند بود که هر بار این فکر به آگاهی اش هجوم می آورد، خسته و درمانده و بی اثر می شد و تنها مثل زیرنویس های تبلیغاتی، از نظر او می گذشت و حتا مایه ی لذتش می شد. از پشت سبیل های بلندش به جاسیگاری نگاه کرد، هوس کرد سیگاری دود کند، اما او می دانست که توان این کار را ندارد. اما این هوس بر خلاف عذاب وجدان شکست خورده، خوب می توانست با آرامشش حریف شود، آرامشش وقتی دید که در حال شکست و زبونی از یک هوس است، با عذاب وجدانش دست به یکی کرد تا به جای این هوس مزاحم، به کارهای نکرده و سرنوشت ملال انگیزش بیندیشد، و چه تدبیر خوبی! عذاب وجدان هیچ گاه به خودی خود و بدون همدستی با حس و فکری دیگر، بر روان فایق نمی آید!

به عمرش فکر کرد، عمری که همه سر در این خانه گذشته بود. خانه ای که روزگاری شلوغ بود، از کودکی هایش که همبازی با بچه های خانه بود تا روزی که صاحب خانه رفت. اوایل آهنگ گذر عمرش را با تغییر سن و احوال افراد صاحب خانه اندازه می گرفت، اما بعد از رفتن شان، آهنگ گذر زمان هم به اندازه ی آهنگ تغییر حالت اشیای خانه، کند و چه بسا ساکن شد. به این فکر کرد که روزی هزاربار هوس فرار به سرش زده، هوس آزادی، هوس بازگشتن به جایی که از آن او بود، وطنش بود، جایی که وقتی هنوز خیلی کوچک بود، از آنجا ربوده شده بود تا با منت بزرگش کنند. یادش آمد که چندباری که هوس فرار به سرش زده بود، چه درس سختی بهش داده بودند تا دیگر از این هوس های گزاف نکند. شاید هم حق با آنها بود، بسا که اگر بدون خانواده در آن خیابان های جنگ زده رها می شد، او هم مثل بسیاری دیگر تلف می شد و طبعا این رسم قدردانی نبود که پاسخ لطف هاشان را با فرار برای چیز پوچ و نامعلومی مثل آزادی بدهد. 

فایده نداشت! هنوز جاسیگاری بلور جلوی چشمش می درخشید و تمام این عذاب وجدان تلنبار شده هم، نمی توانست این حسرت را که او نمی تواند سیگار بکشد مخفی کند! پس این بار تخیلش را هم به احساس آرامش جویی و عذاب وجدانش افزود: اگر فرار می کرد چه چیزی در انتظارش بود؟ کسی آن بیرون برایش آب و غذا و جای خواب مهیا می کرد؟ پاسخ تخیل منفی بود. حالا عقلش که از همه دیرتر آمده بود، فریاد زد که همه ی این وراجی ها درباره ی قدردانی و ... باد هواست! من فرار نکردم، چون جایی بهتر سراغ نداشتم، چون حتا همین حالا هم نمی توانم تخیل کنم زندگی جای دیگری هم می تواند جاری باشد!

این اعتراف کامش را تلخ کرد، از جایش پرید و لگدی حواله ی زیر سیگاری کرد که موجب شده بود خود را بابت فراموش کردنش تا این حد تحقیر کند. زیر سیگاری از روی میز افتاد شکست و صدای آن در خانه پیچید. مستخدم پیر که در خانه تنها بود، با صدای شکسته شدن زیر سیگاری به درون اتاق پرید، و دید که تامی، گربه ی خانگی شان آن را با عصبانیت از روی میز به زمین انداخته ست. ابتدا آمد گربه ی خاکستری را تنبیه کند، به سمت کاناپه می رفت که چشمش به قاب عکس صاحب خانه افتاد و یادش آمد که این گربه تنها همدم او در این خانه ست که یادگار آن خانواده ی مهربان است. گربه هم از مکث پیرمرد استفاده کرد و از اتاق بیرون رفت. حالا پیرمرد دوباره روی مبل ولو شد و به سقف خیره ماند. وقتی خواست به یاد روزگار جوانی و همجواری اش با صاحب خانه سیگاری روشن کند، به یاد آورد که پزشک او را از این کار منع کرده بود، اهمیتی نداد، سیگار را روشن کرد، پکی عمیق به آن زد، اما ناگهان متوجه شد که دیگر زیرسیگاری در کار نیست، چند لحظه پیش شکسته بودش...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۲
یوزف کا

نظرات  (۴)

قشنگ بود
پاسخ:
ممنون توجه و نظر لطفت
یوزف کا یوزف کا
کپی مطالبت مجاز هست آیا؟اسکیرین شات گرفتن از بعضی نظراتت چی و استفاده اونها در استوری و پروفایل؟؟
پاسخ:
اختیار داری، اما چیزهای خیلی خیلی بهتری هم از خرده افاضات من برای این کار هم هست ;)
۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۴ میرزا ژوزف پولیتـزِر
مرسی واقعا... مرسی
پاسخ:
خواهش واقعا :)
تنهایی غم انگیزی داشت این داستان.
***
درمورد تاملی بر ۸۸. یادداشت تان راخواندم. نظرات و پاسخ ها را همین طور. کمی طولانی بود اما ارزشش را داشت. مخصوصا کامنت های درپاسخ ازشما.
یاد مستند انقلاب ۵۷ افتادم.
پیشنهاد می کنم مستند را تهیه کنید و ببینید.
پاسخ:
ممنونم از توجه و تامل تان.
حتمن..

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی