آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

در ستایش اتود زدن

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ق.ظ

1. اگر گذرتان به کلاس های زبان، هنر و امثال آن افتاده باشد، حتمن با ماجرای اتود و اتود زدن، آشنا شده اید. شاگردان/هنرجویان و ... وقتی که می خواهند کاری بکنند، ابتدا باید اتود بزنند. ظاهرا اتود زدن را باید چیزی مثل تمرین کردن دانست، اما ماجرا کمی متفاوت است. وقتی اتود می زنیم، فقط تمرین نمی کنیم، صرفا در پی بهود مهارت ها نیستیم. به عنوان هنرجوی پیانو، نمی توانید سونات طوفان -17- را اتود بزنید، یا به عنوان تمرین نویسندگی، نمی توانید پی رنگی در حد و قواره ی جنگ و صلح را به عنوان اتود در نظر بگیرید. اتود، طرح هایی ست کوچک، رها و دم دست، که پنجه ها/نفس/تخیل تان را با آن ورز می دهید. در انتهای آن قرار نیست که به جایی برسید و چه بسا که هیچ سر و شکلی هم در پایان، بدست نیاید. مهم نیست، یعنی به عنوان یک اتود مهم نیست. می توانید تا دلتان بخواهد سرسری، بی هدف، و بی توجه به ضوابط و مخاطب و ... کار کنید و دست آخر هم نتیجه ی مشعشع را به زباله دان تاریخ هدایت کنید! اما اگر ماجرا بر سر یک اثر «جدی» یا «کامل» باشد، حق دارید که به خاطر هر ایراد کوچک، بارها خود را شماتت کنید و ساعت ها به دنبال منشا خطا و مشکل بگردید. اتود زدن، پیش از مهارت، چیزی مثل آشنایی و ریختن ترس است. پرسه زنی های سرخوشانه و بی هدف است، در لا به لای کوچه های تخیل و تکنیک و تاریخ هنر. تازه پس از این آشنایی و هم نشینی مدام است که راه برای تمرین و مهارت و ... باز می شود.


2. عمده ی عمر یک هنرمند، چه هنرمند بزرگ و چه تازه کار، با همین اتودها می گذارد. اگر هنرمندان از اتود متنفر بودند، باید خیلی زود دست از کار هنری خود می کشیدند و رو به عالمی دیگر می آوردند. داستایفکسی مگر چند بار می تواند جنایت و مکافات بیافریند یا کافکا مگر چند اثر مانند قصر در طول زندگی خود می تواند بنویسد؟ یا بیایید ببینیم که نسبت تمام جملاتی که شیخ اجل در گلستان خود به نثر سلیس کتابت کرد، به تمام جملاتی که در عمر خود نوشت، چه عددی ست؟ قطعا ما نویسندگان را به آثار شاخص شان می شناسیم و باید هم چنین باشد، اما بیایید برای یک بار هم که شده از زاویه ی دید آن ها نگاه کنیم: اگر نوشتن برای کافکا فقط به معنا و محدوده ی قصر و مسخ و محکاکمه بود، و اگر یگانه هدف موتزارت از دست بردن به کلاویه های پیانو، فقط آفریدن شاهکارهایش بود، آن وقت زندگی چه قدر برای آن ها جهنم می شد؟ بیایید کمی فراتر برویم و فرض کنیم که آن ها تنها زمانی از مشغولیت خود راضی می شدند که شاهکار بیافرینند، آن وقت اصلا می شد که چنان وضع سترونی را تحمل کرد؟ 


3. به تناسب تند شدن ریتم زندگی در جهان معاصر،حال و حوصله ی آفریدن شاهکارهای بزرگ نیز از دست رفته، و به قول ناقدان هنر، عصر «مرگ هنر بزرگ» فرا می رسد. اما این همه ی قضیه نیست. هنوز نوازندگانی پیدا می شوند که «جنون تکنیک» را به اوج برسانند یا نویسندگانی که از «ادا و اطوار روایی» خسته نشوند، و شاید این هنرمندان، امروز بیشتر از هر زمان دیگری تکثیر شده اند. اما شاید سویه ی پنهان مرگ هنر، نه مرگ آثار شکوهمند و آنچنانی، که اتفاقا مرگ عالم اتود و اتود زنی ست. بی حوصله شدن آدم ها در عالم کنونی، اتفاقی مطلق نیست. به یک هنرمند، چند ملیون یورو یک جا بدهید تا با حوصله ای بی نظیر، تا پایان عمرش، برای شما اثری فاخر و عظیم بیافریند. آنچه که امروز برایش بی حوصله شدیم، از قضا همین بازی بی غایت تخیل، و اتود زدن های بی شمار است. یا باید برای کارمان دلیلی عرضه کنیم، یا اگر دلیلی در کار نبود، باید فاتحه ی انگیزه را نیز بخوانیم. عصر ما، عصر وداع با اتود زنی ست، و عصر بی حوصلگی برای پرسه های بی هدف و سرخوش...


4. اما نگران نباشید! همچنان که مدافعان وضح موجود وعده می دهند، برای همه چیز تدبیری اندیشیده شده، حتا برای فقدان اتود! حالا شما اتود نمی زنید، اما در عوض «بازار» و «مخاطب» دارید و می توانید هر کار دستی «پرت و پلا»یی را به شرط رضایت و دوسویه، به مخاطب خود ارایه دهید و بر سرمایه -چه مالی و چه نمادین-ی خود بیفزایید. دیگر لازم نیست که ابهت هیچکاک و قلم جادویی پروست داشته باشید، در هر سطحی باشید، ولو به بی مزگی «واینرهای اینستا» و «سلبریتی های توییت»، می توانید به حد خود، مخاطبی دست و پا کنید و از همان ابتدا، کار خود را  «به مقصد مخاطبان» خود، به راه بیندازید. حالا که نقد «عنصر اضافی»ست و از بازار تا دولت تا توده، در سرکوب منتقد همدست اند، شمایید و عرصه ی فراخ تاریخ هنر که حالا از زباله دان تاریخ هم وسیع تر شده است.


5. اما عیبش چیست؟ مگر فیلم های ایرج ملکی، عرصه را بر فیلم های برگمان تنگ کرده است؟! اصلا مگر غیر از این است که با وجود چرندیاتی که به نام داستان و رمان به دست مخاطبان می دهند، امروز قدر و قیمت و نبوغ پروست و جویس و کافکا، از هر زمان دیگر آشکارتر شده؟ مگر حالا در کنسرواتوارهای اروپا، باخ قدر و قیمتتی بیشتر از دوران رمانتیک پیدا نکرده است؟ خب البته که پاسخ جملگی این پرسش ها مثبت است. اما هنوز می توان و بلکه باید از اتود دفاع کرد! نه برای آنکه جایگاهی همسان با شاهکارها بدان بخشید-کاری که بازار مکاره (یا آزاد) هنر پیشترها انجام داده-؛ بلکه پیش از هر چیز، برای «زیستنی»تر کردن جهان پیرامون مان به کمک هنر. تنها هنری می تواند که جهان را جایی بهتر برای زندگی کند، که با ذات زندگی و تمام لحظات آن بی گانه نباشد، هنری که معنایی برای تمامت زندگی، حتا ملال آورترین و بیهوده ترین دقایقش خلق کند و با آن بر سر مهر باشد. «هنر مصرفی»، هنری ست که له له مخاطب می زند و از پی آن می دود، هنری که می خواهد بفروشد و به همین دلیل، تنها به منافع مولف و مخاطبش می اندیشد، یعنی تنها به لحظاتی از زندگی آنان که می توانند از آن لذت ببرند و این لذت را با ارزشی کمی و جهان شمول-پول- مبادله کنند.


6. چه بسا که مدافعان وضع موجود، باز بگویند که «بازار برای این هم چاره ای اندیشیده: می توانید به جای هنر مصرفی، مخاطب «هنر بزرگ» باشید، مخاطب هنر باشکوه هنرمندان نامدار معاصر یا حتا قرون ماضی». اما این پاسخ هم هنوز کافی نیست. اثر هنری بزرگ، اثر هنری خوب نیست، چرا که هنر، تنها از برای تاریخ هنر و موزه ی مشاهیر و مفاخر نیست. باخ و برگمان و تولستوی و رافائل بزرگند، قبول! اما ما را به آنها چه؟ مگر خود آن ها نبودند که با آثارشان به ما آموختند «هنر برای زندگی ست، هنر برای حقیقت است»؟ مگر مخاطب آثار هنری بودن، تنها برای ارضای حس خود-فرهیخته-پنداری درون ماست؟ اگر چنین بود، دیگر شور بی پایان بشر برای خلاقیت و آفرینش شیوه های بیانگری نو از چه بود؟ بهتر نبود که بشر با آفریدن اولین شاهکار، دیگر دفتر ابتکارات و هنر خویش را می بست و باقی تاریخ را محو همان شاهکار عظیم می ماند؟ اثر هنری، اثری ست برای زندگی، نه این یا آن بخش آن، بلکه برای تمامت آن. هنرمندان در جست و جوی طرحی تازه بودند تا کثرت بی پایان صور حیات را جاودانه کنند و بزرگی آثار آنان نیز، به اتحادی ست که شاهکارهایشان با جان و جهان مردمان عصر خویش برقرار کرده است. 


7. و این همه هنوز به اتود زدن چه مربوط است؟ پاسخ ساده است، اگر اتود، همان پرسه های بی هوده و سرخوشانه ی هنرمند در عالم خیال و زیست و ناخودآگاه خود باشد، در فقدان اتود نیز، چشم هنرمند کور می شود و با چشم کور نیز، نمی توان بنایی بلند پی افکند. گو اینکه تا چشم کار می کند-یا اگر بکند-، برهوت است و اجتماع بازاریانی که بر دوش هنرمندان سواری می گیرند و خواهند گرفت، تا واپسین نوع آن ها نیز، در بیهودگی این بیابان بازار-وش، از میان بروند...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۹
یوزف کا

نظرات  (۹)

۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۳ محمد مهدی
جالب بود . تا بحال اینجور به اتود فکر نکرده بودم 
پاسخ:
اتودها همیشه آبستن جهان های بالقوه و تازه اند...
۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۳:۴۴ حضرت کازیمو
بعضی نوشته‌هایت به وجد می‌آورَدم
پاسخ:
خوشا وجدی که با دوستان به سر شد...
۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۹:۵۸ نویسنده ....
می دونم که باید متن رو دوباره بخونم...
اما در مورد اتود زدن،میشه  گفت من همش دارم اتود می زنم،دوست دارم شکل های مختلف رو امتحان کنم،برام شبیه بازی لذت بخشه،حس خوبی بهم می ده که یک چیزی رو تعریف کنم حتی اگر خیلی به قاعده نباشه،دوست دارم بدونم اگر از در شماره چهل و یک وارد داستان بشم،چه اتفاقی می افته؟ولی به انتهاش فکر نمی کنم،برای همین داستان هام اسکلت بندی درستی ندارن،یک وقتایی پایان هم ندارن،فقط شوق داشتم تعریفشون کنم
مثلا این رو بخونید،بخشی از یک داستان نیمه کاره ست:

صدای فلش دوربین ها را می شنوم،صدای هیاهوی مردمان شهر را،صدای آژیر های آمبولانس،نور قرمز و چرخانی در سرم چرخ می خورد،نور فلش های دوربین چشمم را می زند،صدای تیک تاک ساعتی ،صدای ترمز یک ماشین،صدای زنگ یک دوچرخه،صدای هم زدن قاشقی در فنجان چای خوری...صداها به ذهنم هجوم می آورند،صدا ها مرا می ترسانند.صدا ها مرا به آشوب می کشند...صدای ممتد دست زدن ها،صدای جیغ کشیدن ها؛انگار در چهارراه یک خیابان ایستاده ام!می ترسم...می ترسم.... می ترسم...از صدای شب،از تاریکی که به جان خیابان چنگ می اندازد،با تمام توانم جیغ می زنم ولی صدایم شنیده نمی شود،انگار در خوابی طولانی گیر افتاده باشم...بر فراز ساختمانی،روی دیواری نقاشی شده باشم،اینجا کجاست؟!من اینجا چه می کنم؟!کی از آن جزیره بیرون آمدم؟!این چهار راه شلوغ وحشتناک که گروه گروه آدم را در پیاده روهایش استفراغ می کند،نمی شناسم!نمی دانم!به خاطر نمی آورم!...دست هایم را روی گوش هایم می گذارم و با تمام توانم جیغ می زنم...جیغ می زنم...جیغ می زنم...
"
تابلویی که مشاهده می کنید،تابلو جیغ اثر ادوارد مونک است،تصویر یک زن سرطانی تنها ست که در چهار راه شلوغی جیغ می زند!"

اینجا شخصیت اصلی داستان می فهمه وسط یک تابلوی نقاشیه

نمی دونم شاید قبلا نویسنده ای این کار رو انجام داده باشه،مهم نیست،راستش فقط چون لذت بخشه دوست دارم شکل های مختلف رو امتحان کنم...

پاسخ:
اصلا اگر شوق تجربه کردن نبود، قلم اینقدرها قدر و مقام نداشت. برای من نوشتن همیشه با یک احساس، یک مساله و یک گفت و گو گره خورده ست. این ها که بیایند، دیگر انتهایش چندان مهم نیست. قالب داستان، یا اگر دقیق تر بگویم، رمان، قالبی ست که به قول کوندرا، با کمک پرسوناژها و موقعیت ها، دست به کار کند و کاو در کدهای وجودی یا شعر هستی می شویم. موجوداتی که با مسایل و موتیف هایی، دریچه های نو به جهان باز میکنند و به من در مقام راوی، مجال می دهند تا برای لحظاتی، جهان را از منظر آنان ببینم، حس کنم و زندگی کنم. قصه و سر و شکلش نیز، در کشاکش چنین میدانی می تواند قوام بگیرد...

متن تان را خواندم، ایده ی خوبی ست، می تواند پخته تر و سرپاتر هم بشود. بازی با فرم های روایی نو، مخصوصن از آن دست که کوندرا در آن استاد است، می تواند نقب های خواندنی فراهم کند، اما گفتن ندارد که در فقدان میدانی که ترتیبش را گفتم، هنوز برای داستان پردازی یا رمان شدن خیلی کم است. البته قطعا به عنوان اتود، تجربه ی خوبی ست. اصولا نباید اتودها را همینطور رها کرد...
بسیار جالب . البته به عنوان یک هنر مند که خیلی هم از نقد استقبال میکنه ، فکر میکنم این متن بیشتر به طرفداری از هنر کلاسیک چه ادبیات چه موسیقی چه نقاشی و چه مجسمه سازی و باقی هنر ها میپردازد .  

متن را دقیق نخواندم شاید باید با دید باز تری بهش نگاه کنم اما باز هم حس میکنم از اهمیت اتد زدن شروع کرده و به تخریب هنر مدرن و پست مدرن پرداخته و جانبداری خود را به هنر کلاسیک ابراز کرده گویی انگار فقط آن هنر است و باقی دست ساز های بشر گویی سو تفاهمی بوده اند ! 

از نویسنده هایی که مثال زدید میشد فهمید مطالعات کلاسیک دارید. درست است شاهنامه فردوسی و حافظ تکرار نشدنی اند اما خب بنا نیست دقیقا همانطور که در قرن های پیش هنر طی میشد الان هم آنگونه طی شود ! این چیزیست طبیعی در جواب بشر به حوادثی که در سال های اخیر رخ داده .

انچه که میگویید هنر برای این است که جهان جایی بهتر برای زندگی کردن باشد یک دیدگاه خشک مدرسه وار نسبت به هنر است . 

نمیدانم دقیقا کدام هنر را میگویید بازاری شده ولی الان هنر تقریبا مرزی ندارد . یک نفر میتواند با کمی خلاقیتو دیوانگی یک نمایشگاه هنری بزند و کسب درآمد کند . کما اینکه نمیتوان قضاوت کرد که هدف ازین کار لزوما کسب در آمد است . 

انچه که در هنر کلاسیک وجود داشت یک جور منش دیکتاتور وارانه بود که قواعد دست و پا گیرش گرچه نظمی به اثر میداد اما بهرحال فراگیر نبود و کمتر کسی جرئت میکرد هنر مند شود ‌
 به نظرم . هنر خودش را با انسان ها مدرن کرده و کمتر خشونت در آن دیده میشود این به نظرم میچربد به زمانی که هنرمندان افراد خاصی بودند که در هر شهر به تعداد انگشت شمار وجود داشتند . 

تحلیل کودکانه ای بود شاید :دی میبخشید دیگر کلا روی هم ۱۹ سالم است 😂



پاسخ:
استقبال تو از نقد، به همراه کیفیت سرحال و سرپای داستان های کوتاهت، از جمله دلایلیه که میشه بر اساسش گفت سن فقط یک عدد بیهوده ست ;)

از نقد خوب و صریحت ممنونم، اما فکر می کنم چندان به متن من وارد نباشد، چون در بند یکی مانده به آخر، اتفاقا از همان موضع تو، کلاسیک گرایی و باستان گرایی در هنر را بیهوده دانستم. البته متنم سویه های انتقادی به هنر معاصر - و نه مدرن- داره که کتمانش نمی کنم، اما نه به دلیل سنجیدنشون با معیار آثار کلاسیک، بلکه به این دلیل ساده که این آثار را «خوب» نمی داند، یعنی آثاری نیستند که بتوان با آن ها «زندگی» کرد و یا همیشه با آنها ارتباط برقرار کرد و یا از آنها تاثیری جدی پذیرفت. مساله این نیست که کامپوزری مثل فلیپ گلس باید مثل باخ قطعه بنویسد و فضای سوت و کور موسیقی معاصر را باید شبیه پلی فونی ریاضیاتی باخ کرد، مساله این است که هنر باید جان داشته باشد و اثرش در حد پک زدن به سیگارهای اولترا لایت نباشد. 

منظورم از بازار صرفا کسب درآمد نیست، مکانیسمی ست که به هنرمندان اجاز می دهد هر اثری بی ارزش یا بنجلی را ارایه کنند، ولو در ازای جلب توجه یا کسب لایک و ...

در باره ی تعهد هنر به زندگی هم قاعدتا منظورم چیزی هایی مثل اصول اخلاقی و قواعد بیرونی سیاسی و ... نیست. هنر قرار نیست وظیفه ای مشابه ادیان و سیاست و .. برای بهبود جهان بردوش داشته باشد. هنر در کادر و مدیوم خود می تواند چنین کمکی به ما بکند، همانقدر که یک نقاشی خوب چشم ما را از انبوه رنگ های چرک و کریه زندگی روزمره نجات میدهد یا یک موسیقی خوب، به داد گوش های ما می رسد تا از شر پارازیت ها و سر و صداها راحت شویم. به هر حال یک اثر قوی، اثرگذار، سرپا و مبتکر، چه در اتمسفر خشن کلاسیک و چه در جهان تیکه پاره شده ی پست مدرن، یک اثر خوب است، و لا اقل من می کوشم ارزش هنری این جهان ها را با آثار هنری که ارایه دادند بسنجم تا با معیارهایی مثل قلت یا کثرت تعداد هنرمندها...
۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۵:۳۰ فرید ذاکری
خوشحالم که باز هم دروغی رو برای ما واقعیت فرض کردی و چکش‌اش زدی... :)

اتودزدن برای هنرمند یک سرگرمی محسوب می‌شه. درواقع تفریح هنرمند یا هنرورز یا یک آدم فنی و صاحب مهارت چیزی جز اتودزدن نیست... او اتود می‌زنه، تا خودش رو پیدا کنه... تا مهارت‌ش رو صیقل بزنه... تا سبک‌ش رو پیدا کنه...

اتودزدن در بازیگری هم یکی از فرآیندهای خیلی مهمه. و نویسندگی. شاید تمام آثار نویسنده فقط اتود باشه و بهترین آثارش صرفاً اتودهایی باشن که بیشتر از بقیه چکش خوردن و بازنویسی شدن و از سر و ته‌شون اضافات کنده شده و صاف شده و به فرم نسبتاً اعلایی رسیده... مثل اثر یک مجسمه‌ساز، که یک چوب یا سنگ را می‌گیرد و انقدر بر آن تراش می‌زند و از آن کم می‌کند، تا به حد و مرز و تعینی که در سوژه و مضمون‌ش دید کرده است برسد و در نقطه‌ای از تعادل زیباشناختی آرام بگیرد...

خیلی ممنون از نوشتن‌ت...
پاسخ:
ممنون از تامل خوبت...
از یکی از نویسنده های معروف معاصر که به شهر ما آمده بود پرسیدم آیا شما طرح داستان را مثل طرح کلی نقاش در ذهنتان ابتدا میکشید؟ گفت نه فقط شروع به نوشتن میکنم
حاصلش حتی اگر شاهکاری نباشد خوانده اش را به اندازه شاهکارهای تولستوی و کافکا میتوان دوست داشت. بنا اگر ویرانه ای هم باشد مخزن شخصیت های بسیاری است که در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟
هنر قطعا نه فقط برای زندگی و حقیقت که برای خودِ هنر نیز هست
پاسخ:
من البته چندان متوجه معنای هنر برای هنر نمی شوم. اینقدر می فهمم که وقتی چیزی برای خودش باشد و به چیزی دیگر ارجاع ندهد، زودا که بگندد و حوصله ی همه را سر ببرد..
۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۷ فرید ذاکری
شاید بشه گفت کل کارنامهٔ کاری بعضی از افراد هنرپرداز (نه هنرمند) صرفاً همین اتودزدن‌هاشونه... مثلاً تمام کارای نامجو رو می‌شه تلاش‌اش برای اتودزدن ایده‌ها و نگرش‌هایی دونست که در اون پایان‌نامه یا تزی که به قول خودش در جوانی یا در دانشگاه ارائه کرده بود... درمورد بی‌معنی‌کردن صداها و براهنی و ...
پاسخ:
پیشنهاد می کنم یادداشت های روزانه ی کافکا رو بخوانید، لا به لای گزارش اش از زندگی و احوال روزمره، اتودهای ناتمامش از داستان ها و موقعیت های داستانی را هم آورده، که گاهی سخت خواندنی اند..

در مورد نامجو موافقم؛ گرچه خیلی زود ذوق آزمایی در آن سبک شعری/موسیقایی را رها کرد و به وضع دیگری رو آورده که متاسفانه دیگر چندان چنگی به دل نمی زند. اما به هر حال نمی توان کتمان کرد که همان بارقه های متفاوت در تجربه های موسیقایی اش را بیش از هر چیز، مرهون همین اتود زدن هاست
حق با شماست 
شاید همینطور است
پاسخ:
البته من فقط درک خودم را از این موضوع گفتم. شاید موافقان این فکر، باید توضیحات شفاف تری ارایه دهند تا بتوان آن را بهتر فهمید
من در نوشتن خیلی دستی بر آتش ندارم، تو هنر هم آنچنان ندارم اما به اجبار رشته و از روی علاقه، زیاد خط خطی میکردم و این متن خیلی برام قابل درک بود. مثلا بارها اتفاق افتاده که خیلی به مغزم فشار اوردم تا ایده یا طرح خوبی ارائه کنم، اما چیزی به ذهنم نمی رسید. بی هدف طرح میزدم و طرح هارو انبار می کردم، گاهی که نیاز به ایده داشتم سراغ طرحهای قدیمی میرفتم و مثلا چیزی رو توشون میدیدم که قبلا ندیده بودم. روی همون طرح، پوستی می ذاشتم و کار می کردم و باز پوستی و خط... گاهی وقتا چیزی که میخواستم درمیومد، گاهی هم باز به جمع کاغذهای انبار شده می پیوست. گاهی هم کل کار با یه جرقه شروع و اجرا می شد که البته خیلی پیش نمیومد.
در کل به نظر شخص من، چیزی که پشت اتود زدنه به غیر از تمرین دست و ذهن؛ مطالعه، تحقیق، تجربه، دیدن و شنیدنه حتی در زمینه هایی که شاید حتی فکرشم نکنیم که به دردمون می خورن. باعث می شه اطلاعات جایی توی مغز ذخیره بشن و موقع اتود زدن بی هدف، از ضمیر ناخودآگاهمون سردربیارن و روی کاغذ بیان، یا منشا ایجاد همون جرقه ها بشن. عزیزی می گفت برای نوازنده شدن باید گوش و دست رو تربیت کرد و برای نقاش شدن چشم و دست رو، اما برای هنرمند شدن باید مغز رو خوراک داد.
آثار خیلی معروفی که صرفا از دیدن و شنیدن و دقت در طبیعت دیده شدن مثل برج turning turso اثر سانتیاگو کالاتراوا که از چرخش بدن انسان ایده برداری شده، بازی نور در شاهکار ساگرادا فامیلیای گائودی و کلیسای نور تادو آندو، والتس گلها و والتس دانه های برف در باله ی nutcracker چایکوفسکی، چهارفصل ویوالدی، آسمان پر ستاره ی ون کوگ و تمام آثاری که از اتفاقات روزمره ای که هممون روزانه باهاشون سرکار داریم الهام گرفته و ساخته و ماندگار شدن. و یکی از دلایل ماندگاریشون هم همین قابل فهم بودنشون برای آدمها در دوران مختلفه. .
پاسخ:
بی تردید، اتود زدن مهم ترین راه مقاومت در برابر این خیال خام است که بی مدد دیدن و شنیدن، شاهکارها هیچ نمی شدند. در واقع، اتود، باید دست در دست اتودیه -étudier- ا حتا خود مطالعه باشد، اگر که میخواهد به جایی برسد.
ممنون از کامنت خوب و توجه جالب تون 

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی