آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

فرمول نوشتن

1) نوشتن، فرمول ندارد! تقریبا هر آن که نسخه ای برای آن بپیچد، دروغ گفته، دروغی شاخدار. فرمول باید برای همه ی افراد و همه ی زمان ها جواب دهد، اما تقریبا همه ی فرمول های نوشتن، نه فقط برای همه ی افراد، که حتا برای همه ی زمان های یک فرد هم، چیزی از آب در نمی آورند..


دروغ نوشتن

2) نوشتن، ادای دروغ گوها را در آوردن است. هر نوشته اگر دروغ هم نباشد، باید وانمود کند که دروغ گویی قهار است: هر نوشته، اعم از آنکه گزارشی واقعی باشد یا تصویری خیالی، تنها زمانی می تواند موفق باشد و معنایی برساند، که آنچه که هم اکنون نیست را پیش چشم ذهن مخاطبش، حی و حاضر کند و آن چه که هست و مخاطبش را در برگرفته، نیست کند؛ درست مثل دروغ گویی که هست ها را نیست و نیست ها را هست جا می زند.


  • 2-1) اولین دروغی که نویسنده را نویسنده می کند، این جمله است که «من، یک نویسنده هستم و نویسندگی را می دانم». اگر این دروغ جاری نشود، اعتماد به نفسی برای ادامه ی نوشتن باقی نمی ماند و از سوی دیگر، اگر این دروغ، راست باشد، دیگر نوشتن بی جهت می شود؛ نویسنده ها اگر نوشتن می دانستند، هیچ گاه نمی نوشتند. 


  • 2-2) وقتی نویسنده کار خود را با این دروغ آغاز کرد، باید دروغ دومی را هم به زبان آورد تا دروغ اولش، رسوا نشود؛ او باید برای نویسندگی خود، شاهد و دلیلی بیاورد، درست به همین جهت است که هر نویسنده ای، فرمولی برای نوشتن ارایه می دهد، و اصلا اگر نویسنده ای فرمولی از نوشتن نداشته باشد، چیزی جز آماتوری در حال سیاه مشق کردن نیست.


سبک نوشتن

3) نوشتن، با کلمات ساخته می شود، اما کلمات منقطع و گسسته اند. کلمه ی گسسته هم زور زیادی برای مشغول کردن چشم ذهن خواننده ندارد. از کلمه ی کلیسا، نه تصویر چندانی می تواند بیرون کشید، و نه روایتی. کلمات باید بهم بچسبند تا زور هم را تشدید و گاهی هم مهار، و در واقع، هم تشدید و هم مهار کنند. فصل اول «طرف خانه ی سوان» -از شاهکار بی بدیل پروست- کلیسا دارد، اما نه هر کلیسایی، بلکه فقط و فقط کلیسای کمبره. همین اتصال ساده، به کلیسا جان می دهد، و از طرف دیگر، جان اضافی کلمه ی کلیسا را میگیرد. همین یک اتصال ساده، دست مایه ی ده ها صفحه توصیف و خیال پردازی و روایت به سبک جادویی پروست می شود. اما چگونه؟ چون پای «سبک» در میان است. سبک، چسب میان کلمات است، لحنی ست که باعث می شود فحش های سلین یا سلینجر را دهن دری و ادا و اطوار به شمار نیاوریم و انسان های گنگ کافکا را، ضعف شخصیت پردازی ندانیم. 


  • 3-1) بی سبک، نمی توان حتا یک کلمه نوشت. اگر حین نوشتن عذا میگیرید، دچار ناامیدی و سرخوردگی می شوید، آن را پای بی استعدادی، دشواری کار، ناهموار بودن موضوع، و امثال آن نگذارید. شما فقط سبکی ندارید، به همین سادگی!


  • 3-2) سبک موجودی عجیب و غریب نیست، نه لطیفه ای ماورا الطبیعی است از عالم بالا، و نه مهارت هایی ناشی از تمرین و تسلط بر تکینک های نویسندگی. منشا سبک، زندگی ست؛ نه زندگی روحانی و معنوی و چرندیاتی از این دست، بل زندگی مادی، و روشن تر بگویم: بدن شما. هر بدنی، حرکاتش را با الگوهایی منحصر به فرد انجام میدهد، که درست مثل سبکی هنری ست. لحن صدا و دایره ی کلمات هر کس، وحدتی رازآمیز و سبک گونه دارد. هیچ چیزی به اندازه ی عبارت متداول رمان نویسان، یعنی «دست هایش را توی هوا تکان داد»، تصویری گنگ و بی ربط و غیر انسانی و احمقانه از یک انسان یا بدن زنده نیست! سبک ها نه صرفا اکتسابی اند و نه فقط ذاتی. کوتاه قد بودن، سبکی به حرکات یک فرد میدهد، و دیلاق بودن، سبکی دیگر. اما پیانیست بودن یا کشتی گیر بودن، به عنوان انتخاب ها و عادات اکتسابی او، به همان میزان ذاتیات-و البته باید گفت قدری کمتر- در سبک شخصیت و رفتار و حرکات او، دخیل خواهد بود.


  • 3-3) سبک تان را از روی تن تان پیدا کنید. نیازی به متر کردن قد و قواره و محاسبه ی سایز لباس ها نیست. باید به خود، رفتار، لحن و زندگی تان خیره شوید، به ان فکر کنید، نقاشی اش کنید، برایش استعاره بتراشید یا هجوش کنید، برای هر ویژگی آن، قصه ای سر هم کنید، تا کم کم بفهمید که سبک زندگی تان کدام است. این سبک، همان است که رفتارها و گفتارها و خاطرات و طرح و برنامه های شما برای آینده را، بهم مرتبط می کند.

*هشدار: «سبک زندگی»، هیچ ربطی به گفتار رسانه ای-سیاسی-اجتماعی ندارد که این روزها، محل کاسبی اهالی سیاست، دانشگاه ها، رسانه ها و ... شده است. چیزی که این جماعت به نام «Life style» می شناسند، ربطی به سبک، به معنایی که گفتم ندارد؛ لایف استایل، اساسا تصویر زندگی شماست در چشمان صاحبان قدرت و سرمایه، چیزی که از شما  رفتارتان رصد می کنند تا با آن، هویت، سلایق، امیال و رفتارهای احتمالی آینده تان را دسته بندی و قابل پیش بینی کنند. در عوض سبک، عنصری منحصر به فرد و غیرقابل دسته بندی ست. نه می شود سبک پیانوی شوپن را با خواندن تحلیل های موزیکولوژیک، دریافت-آن چنانکه با شنیدن قطعاتش دریافته می شود- و نه می توان آن را به دم و دستگاه «کنترل» و «مدیریت کلان» و ... ربط داد. سبک، نگاه خیره ی انسان به خویش است، برای خلق معنای زندگی خود؛ و لایف استایل، جدول مفاهیم و اعدادی که «مدیران» و «سرمایه گذاران» و «رهبران» بر اساس آن ها، برای مردم تصمیم می گیرند تا چه معناهایی بیافریند و چه معناهایی نیافرینند و معناهای آنان را چگونه «مصادره»، «کنترل» و «مدیریت» کنند. سبک در معنای نخست، از جز شروع می شود، از اجزایی مهم و منحصر به فرد، از تابلوی نقاشی سزان، از رمان داستایفسکی، از اشعار نزار قبانی، اما سبک به معنای دوم، از مفاهیم کلان آغاز می شود، از فرهنگ غربی، فرهنگ ایرانی، فرهنگ اسلامی و ... و گفتن ندارد که اولی چیزی مهم برای هنرمندان و دومی چیزی مهم برای قدرتمندان است.


  • 3-4) سبک، کلیشه و تیپ نیست، تقلیدناپذیر است و یگانه. کلیشه و تیپ، صفت اشیا و افراد و اتفاقات جهان است: آدم عصبی، خانه ی متروک، انقلاب خونین، عشق های بدفرجام. هر کس میتواند کلیشه دیگری را استفاده کند، و حتا بهتر خود نویسنده ی اول. با ساختن راویان بددهن و عصبانی، با پرداختن کاراکترهای گنگ و بی گذشته، با تکرار حالات عصبی و شیزوفرنیک در روایت، سلین و سلینجر و کافکا و داستایفسکی نمی توان شد، نسخه ی تقلبی شان، شاید. سبک به خلاف کلیشه، رابطه ای واحد و کلی ست که مولف با عناصر جهان برقرار می کند. انسان های خواب زده ی کافکا، پرسوناژهای روان رنجور داستایفسکی، و شخصیت های شیدا و ژرف نگر پروست، حاصل «اتصال کوتاه» این مولفان با جهان پیرامونند، سبک اتصال آنها با این جهانند، سبکی چنان بارور که آبستن تمام این شخصیت ها و منطق های آنان است. و کلیشه درست در لحظه ای زاده می شود که این مخلوقات مولفان بزرگ، از منبع حیاتی آنان، یعنی سبک/زندگی شان جدا، و به صورت «از پیش آماده» در این یا آن نوشتار به کار می روند. با کش رفتن کلیشه هایی هر چند بزرگ، نه فقط صاحب سبکی نمی شویم، بلکه همان سبکی را که به صورت جنینی، در نقطه ی اتصال بدن ما به جهان خانه دارد، سرکوب و خفه و سترون می سازیم. از ماجرای کبک و کلاغ که حتمن اطلاع دارید؟


چکش کاری و لذت نوشتن

4) سبک هر کس، اگرچه در امتداد بدن و جهان اوست، اما باید پرورده شود تا با زایمانی -عموما دردناک- پا به جهان بگذارد. برای پروردن سبک، قاعدتا باید آن را تمرین و تکرار کرد، اما مشکل اینجاست که تا پیش متولد شدن آن، چیزی برای تکرار و تمرین وجود ندارد. اینجاست که از قضا باید دست به تمرین و تقلید برد. کتاب نویسندگان بزرگ را بخوانید، ورق بزنید و منتظر بنشینید تا سبک منحصر به فرد او، در جایی برای شما مکشوف شود. حالا باید دست به قلم ببرید. بنویسید. عین عبارات او را، تمام آنچه که شما در آن متن، شاهکار و ویژه و منحصر به فرد، یافته اید. سپس کتاب را ببندید و به سراغ بریده-شاهکار ها بروید، سعی کنید تقلیدش کنید، حتا بهترش کنید، بدترش کنید، مسخره اش کنید، تقدیسش کنید، تحلیلش کنید، رمزگشایی یا مرموزش کنید. آنقدر که آن عبارات رفته رفته هضم شوند و برای تان آشنا باشند. قاعدتا آنچه هضم می شود، با عبارت نخست باید متفاوت باشد، وگرنه جایی از فرآیند بایذ غلط بوده باشد، مثلا آن عبارت، عبارت مهمی نبوده، یا نکته ی خاصی نداشته یا ناشی از ناشی گری و تحت تاثیر لحظه ای قرار گرفتن شما بوده است. پس باید بازگردید و باز بخوانید تا بالاخره یکی دو عبارت از یک کتاب 400 صفحه ای پیدا کنید، تا بتوان «چکش کاری»اش کرد. 


  • 4-1) پس از مدتی ذوق تان باید شکوفا شود -البته اگر ذوقی باشد و اهل این کار باشید-. کم کم لحن، استعاره ها، ایماژها، کنایه ها، ریتم، فضاها و حتا کاراکترهایی خواهید ساخت که کمتر کلیشه اند، خرده سبکی دارند و می توانی با آن ها زندگی کنی و زندگی شان را بفهمی و برای دیگران نیر بفهمانی. اما هنوز زود است، تقریبا نود درصد نویسنده های تاریخ تا همین حد می مانند و با این فرمول، یکی دو کار متوسط و نیمه خوب می نویسند و بعد هم به تکرار می افتند و حذف می شوند. حالا به نقد نیاز داری، کیسه ات هم از تجربه ی کتاب های خوب و شاهکار پر است، پس منت منتقدهای دیگر را هم لازم نیست بکشی. بی رحمانه، به بند به بند کلماتت بند کن! به کوتاهی و درازی آن ها، به لحن گیج یا کلیشه شده شان، به منطق ساده یا ساده لوحانه شان. حتا به جهت گیری های کلی اثرت. اگر توانستی ویرانش کنی، شاید شهری آباد هویدا شود، وگرنه کم کم تو می مانی و چیزی که فکر میکنی سبک است، اما به خلاف سبک، روی سینه ی تخیلت سنگینی می کند و نفس خلاقیتت را بند می آورد.


  • 4-2) آیا پایان این پروسه کشف سبک است؟ شاید، اما راستش را بخواهی هیچ اهمیتی ندارد. همانقدر بی اهمیت که هنگام راه رفتن، سبک قدم برداشتن برایت بلاموضوع ست. اگر از راه رفتن/نوشتنت لذت بردی، احتمالا سبک ات درست کار می کند، اگر تماشاگران/خوانندگان لذت ببرند، این احتمال بالاتر می رود، و اگر حرفه ای ها/منتقدین نیز در این لذت سهیم شده باشند، می توانی امیدوار باشی که روزی کسی سبکت را کشف کند.


5) بنابر بند نخست این پست، تمام عبارات این پست، دروغی شاخدار بیش نیستند، دروغی که حتا آنقدر موفق نبودند تا به خود نویسنده، توهم نویسنده بودن بدهند...

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۹۶/۰۴/۲۳
یوزف کا

نظرات  (۷)

۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۲:۵۴ حضرت کازیمو
ممنون برای این متن خوب. بوسه بر قلمت 
پاسخ:
ممنون برای این کامنت، که خستگی از تن افکار آشفته ی کلمات خاک خورده ی آدم به در می آورد :-) 
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۷ فرید ذاکری
اول گفتی فرمول نداره ولی بعدش سعی کردی فرمولی ارائه بدی... :)

نمی‌دونم برای نویسنده‌شدن، چقدر اینکه آثار نویسندگان بزرگ رو مشق کنیم کفایت کنه... احتمالاً در بهترین حالت مقلد اون‌ها از آب درمیایم. نقش «زیست» رو نادیده گرفتی... باید مخزن تجربه‌های دست‌اول‌مون هم پُر باشه...
شاید یک پروسهٔ طولانی هم باید برای از بین بردن ته‌نشین سبک‌ها و تجربه‌های دیگران و رسیدن به یک سبک و بیان شخصی کنار گذاشت. شاید هم سبک شخصی اصلاً وجود خارجی نداره و همهٔ سبک‌ها به نوعی ملقمه‌ای از سبک‌های دیگر هستن...

به هر حال مرسی! این دروغ‌ها و توهم‌ها رو بیشتر باور کن که ما هی فیض ببریم :)
پاسخ:
برای همین در بند پنجم اعتراف کردم همه ی اینها مشتی دروغ بیش نیست :-) 

البته موافقم که زیست به شدت مهم است، پای مفهوم سبک در تقابل با کلیشه را هم برای همین به میان آوردم تا یگانگی سبک و پیوند آن با زیست رو موکد کرده باشم. اما برای پیدا شدن سبک، سیاه مشق و تکنیک «تم و وارباسیون» روی نوشتار بزرگان، در بسیاری موارد جواب داده، یعنی وقتی که من سعی کنم عبارات بزرگان رو بنویسم و تغییر بدم، کم کم حس میکنم عنصری از درونم -یعنی سبک بالقوه ی من-  در مقابل برخی موارد مقاومت و در برخی موارد دیگر هم نوایی و تشدید میکند. ایضا گاهی نیز ذوق و خلاقیتم شکوفا میشود، خلاصه آنکه حق با توست که نمی شود از این تکنیک به عنوان بک فرمول یا روش یاد کرد، اما قطعا تجربه ی «ور رفتن» با متون بزرگ، تجربه ی جذابی خواهد بود.

فیض در نگاه شماست، نه آنکه بدان می نگرید :-) 
با 1_2(هیچگاه نمی نوشتن...)موافق نیستم نوشتن وسیله ای برای رساندن پیام و هرکی پیامی بخاد برسونه از نوشتن یا .... استفاده میکنه 
پاسخ:
خب آن دیگر نامش نویسندگی نیست، ارسال و انتقال پیام است که به دلایل و انگیزه های بیرونی انجام میشود. وگرنه نویسنده ای را سراغ ندارم که شوقش به خود نوشتن، گفتن حرف هایی باشد که پیشاپیش می داند.
رابرت گیرینی، نویسنده کتاب ۴۸ قانون قدرت، کتابی داره به اسم mastery  که در اون به پیدا کردن  و پرورش صدای درون یا میل درونی که در هر کدوم از انسان هاست و اونها رو unique کرده می پردازه و با آوردن مباحث علمی و بیوگرافی های افراد موفق معاصر و قدیمی زیادی، مثل داوینچی، ماری کوری، داروین و ...  اشاره اونها رو هم به این موضوع در بیوگرافی هاشون نشون میده و میگه که چرا پیدا کردن دوباره این صدا در صورت خاموش شدنش  مهم هست  . 
مطلب شما درباره نویسندگی و سبک و خیره شدن به خود من رو یاد اون کتاب انداخت و مطالب داخلش انداخت، اون هم این نکات اشاره کرده بود .

اگر علاقه داشتید براتون pdfش رو میفرستم، کتاب هنوز ترجمه فارسی نداره . 
پاسخ:
البته همیشه باید به «روش» هایی که برای یونیک شدن تجویز میشن، بدببن بود. روش اصلی عمومی و قابل اطلاق به کل اجزاست، و خب این که همه بر اساس یک راه کلی و عمومی، خاص و منحصر به فرد بشن، کمی مشکوکه. اما گذشته از این، خواندن حکایت افراد خاص، حتمن لطف ویژه ای داره
۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۴ پـــــر ی
دقیقا می خواستم بند آخر رو بنویسم دیدم خودت نوشتیش :)
متن خوبی بود 
قلمت (سبکت) مستدام :)
پاسخ:
ممنونم که اینجا را می خوانید. البته سبک که چه بگویم... ;)

من از طرفداران نظریه ی «کتاب نمیخونم تا مرعوب نویسنده های دیگر نشوم و عقاید و قلم خودم رو داشته باشم» بودم :))

بعدتر دیدم این «خود بودن» بدون تاثیر پذیرفتن از دیگران چندان منطقی نیست. یا حداقل من اشتباه میکردم و تفسیر من از خود بودن با معنای حقیقی این عبارت مطابقت نداره. حقیقت اینه که من با تاثیر پذیرفتن از دیگران اینی هستم که هستم. چه بخوام و چه نخوام قوالب ذهنی من رو همین اندیشمندان و نویسندگان ساخته اند.

یادمه یه بار در کامنتی گفتید که ما هرچه فکر میکنیم نهایتا سر از عمارت های باشکوهی از اندیشه در خواهیم آورد که پیشینیان ساخته اند. در مورد نوشتن هم شاید بشه این طور گفت. نمیشه بدون تاثیر گرفتن از نویسندگان بزرگ، سبک رو پیدا کرد.

به یک اعتبار میشه از "دروغ" شما دفاع کرد. شاید این ایده ای که مطرح کردید، فرمول نوشتن نباشه ولی حداقل یک کمیت مهم هست.

پ.ن. همیشه چه تو این وبلاگ و چه وبلاگ قبلی از نویسندگی و فرقش با انشانویسی و وراجی مینوشتید برای من سوال بود که مطلقِ داستان نویسی و روایت مدنظرتونه؟ یا همین وبلاگ نوشتن هم میتونه نویسندگی محسوب بشه؟ میشه با تمرین راوی و داستان نویس شد؟

پاسخ:
ممنون از دقت خوبت.

حقیقتش من که چندان تجربه یا دل و جراتی در داستان نویسی، لااقل به آن معنای خاصش ندارم. اما به عنوان یک مخاطب نیمه جدی ادبیات، که قدری هم ذوق و زمینه ی فلسفی دارد، سعی کردم، آنچه به نظرم درست می آمده را بگویم. اما نوشتن برای من، مدیومی فراتر از داستان نویسی به معنای خاص آن است. چه گفتن یک جمله ی قصار، چه نوشتن استعاره یا ایماژی بکر، چه سر هم کردن استدلالی تمیز و محکم، چه حتا توضیح دادن یک قضیه ی ریاضی دشوار، برای من، همه گی انحای نوشتن اند، و به طور کل، صورتی از نیروهای بیانگر و خلاق زندگی. طبعا بلاگ نویسی هم میتواند در این مجموعه باشد، به ویژه اگر پای «ذوق نوشتن» در میان آن باشد. میان بلاگرها، چندنفری هستند که به معنای جدی کلمه صاحب سبک اند، و عمده افرادی که هنوز به سبک نرسیده اند و در کلیشه ها در حال نوسان...

من فکر میکنم برای داستان نویسی اول باید ذوق نوشتن داشت، و ذوق نوشتن هم به دید من، اشتیاق کشف جهان های تازه ای ست که تنها در حین نوشتن می توان آن ها را تجربه کرد. اگر این ها بیایند، داستان خوب هم به طبع آن خواهد آمد، ور نه، با فرمول ها و دوره ها و کلاس ها، فکر نمی کنم هیچ گاه بتوان نویسنده ی خوبی شد، گرچه برخی از آن ها، شاید بتوانند سطح کار را ارتقا دهند. داستان، نوع خاصی از نوشتار است، نوعی که هر تجربه و معنایی را نمی تواند بیان کند و در عین حال، محدودیت ها و مرزهای آن هم از پیش مشخص و ثابت نیست. نویسنده، بسته به نویسنده بودن و مهارت داشتنش، می تواند این محدودیت ها را بشناسد و یا کمی جا به جایشان کند
۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۳ نویسنده ....
این پست رو می خونم وسوسه میشم بنویسم
پاسخ:
پس خوشا به حال قلم شکسته ی من که نویسنده ای را به شوق نوشتن آورده ;)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی