آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

روزهای خنس

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۴ ق.ظ

وقت هایی هست که به خنس می خوری. این که میگویم «وقت هایی هست...» به این معنی نیست که همیشه همه چیز کار میکند و «برخی» اوقات کار گره میخورد. نه! از قضا این جناب «خنس» میتواند خیلی طولانی تر و مدید تر از «روزهای روتین» باشد؛ و اصلا اگر از من بپرسی، میگویم که حتا در زیر پوست روزهای روتین هم باز جناب خنس خفته یا مخفی شده و احیانا دارد برای تک بعدی اش برنامه می ریزد. یا اصلا حتا مخفی هم نشده، فکر میکنم بهتر باشد که بگویم همانجا سرجایش واستاده، منتها چشم ما، چنان به آن عادت می کند که دیگر نمی بیندش یا می بیند و به چیزی نمیگیردش... داشتم می گفتم که وقت هایی هست که به خنس می خوری، محکم هم میخوری، طوری که خودش را در چشم و چالت فرو کند و تو دیگر جز ریخت بدریختش، چیز دیگری نبینی!... نه می شود خیلی رمانتیک شد و نه میتوان ادای سوپرمن های مسخره ی عصاقورت داده را در آورد و یک تنه به جنگش رفت. این افاضات خوشمزه مال دیگران است، سر آن ها را شاید بشود با این ها شیره مالید، اما بهتر است که آنه ها را روی سر خودت امتحان نکنی، چون گند این خنس را بدتر بالا می آورند... ادای انعطاف و پختگی در آوردن هم اصولا به آدمی زاد نمی آید که نمی آید. حالا هر چه قدر هم که پوست چروک کرده و صدا بم کرده باشد، باز مسخره ی این فیلم بازی کردن ها از جایی که چندان دلچسب نیست می زند بیرون!.... لابد انتظار داری الان نسخه ی درخشانی از جیب نداشته ام بیرون بکشم و راه حل دندان شکنی ارایه دهم؟ خب پس هنوز روشن نشدی که از چه چیزی حرف میزنم! از خنسی بالاآوردن! نه از مسایل شیک آن چنانی ریاضی یا معماهای شبهه فلسفی! این جمله که میخواهم بگویم کمی زیادی زرد و تکراری ست ولی خب. چاره ای نیست: «حتا نوابغ و فلاسفه هم به خنس میخورند!» و ایضا باید افزود «نبوغ و مفاهیم دهان پرکن فلسفی شان به کار پرکردن هیچ کدام از چاله چوله های خنس شان نخورده و نمیخورد» و احیانا «نخواهد خورد»!

راه حلی در کار نیست، فقط باید یه جوری کماکان زندگی کرد. اقل این چند خط پرت و پلا این است که جای گشتن به دنبال راه حل خنسی ها، به دنبال راهی برای زندگی کردن بگردیم. این هم یک دستورالعمل تمیز فلسفی! از آنها که عموما فیلسوفان و خردمندان و روانشناسان و ... ارایه می دهند، و خلاصه دو کلام از مادر(ان) عروس! فقط یک مشکل کوچک وجود دارد -همچنان که کمیت همه ی مادر عروس ها یک جوری لنگ است-: برای زندگی هیچ راه از پیش موجودی وجود ندارد، زندگی میکنیم، جان می کنیم، و در پی آن، راه زندگی خود را می سازیم، حاصل آنکه کار دستی عمر هر کس، یعنی شیوه ی زندگیش، فقط در یک لحظه آشکار می شود: لحظه ی مرگ...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۸
یوزف کا

نظرات  (۴)

با سلام و عرض خسته نباشید و آرزوی قبولی طاعات و عبادات
لطف می کنی تبیین کنی شیوه زندگی هرکس چطور و چگونه در لحظه مرگ آشکار می شود؟
پاسخ:
سلام دکترجان، یه مسیج بهم بده، شماره هات رو ندارم، خودتم که نابودی :)

خب این عبارت من بر این فرض کمابیش شهودی استواره که در لحظه ی مرگ، قاعدتا میدان کنش و امکان تغییر و تحول زندگی هر کس بسته می شود و بنابراین راه زیسته ی او نیز به تبع آن، تکمیل می شود.
شاید مثلا بتوان با نوشتن پستی در وبلاگ و کنارش چایی این خنسی را برای لحظه ای نادیده گرفت :)
پاسخ:
بدک نیست، اما حیف که با «شاید» و «برای لحظه ای»، «نباید برای همیشه» زندگی کرد ;)
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۸ پیمان محسنی کیاسری
سلام عزیز
فکر کنم «عصاغورت» داده اشتباه تایپی داره و باید «قورت» بشه.
ممنون از متن خوبتون :)
پاسخ:
ممنون از تذکرتون
۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۶:۳۰ پـــــر ی
موافقم 
مدت زیادیه، خیلی زیاد که تو این وضعیتم :(
پاسخ:
باز خوبیش اینه که همیشگی نیست

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی