آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

انسان و امکان شکست...

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۳ ق.ظ

تقریبا هیچ گاه به حساب نمی آوریمش. اگر چه وقتی که رخ دهد، چندان هم جا نمی خوریم. انگار که اگر نه خودمان، دستکم کسی درون مان منتظرش بوده است. شکست را می گویم. چیزی که امکانش همیشه همراه آدمی ست، گیرم موفق ترین تاریخ هم که باشی و یک بار هم طعمش را نچشیده باشی، اما همیشه میدانی که با امکانش هم آغوش و هم راه بوده ای. فقط آنها که دور از تو ایستاده باشند و از آن دور تو را نظاره کنند و برایت افسانه ببافند، می توانند تو را بدون امکان شکست تخیل کنند...

شکست را هر چه قدر هم جدی بگیری، باز با تو شوخی دارد. فکر میکنی که می توانی با چیزهایی مثل واقع بینی یا حتا بدبینی، محاسبه اش کنی و از شر ترکش هایش در اما باشی. اما این راهش نیست. شکست تلخ است، ولی تلخی مطلق نیست، اصلا تلخی اگر مطلق شود دیگر تلخی نیست، همانطور که اگر همیشه شب بود و روز در کار نبود، آنچه که بود دیگر نامش شب نبود، همانطور که کهکشان های همیشه تاریک، انگار که شب مطلقند اما در واقع نه شب اند و نه روز... 

راه و رسم کنار آمدن با شکست و امکان آن را گذشته گان بهتر می دانستند. انکارش نمی کردند و از دیدنش هم سنکوپ نمی کردند. یونانیان برایش تراژدی می سرودند، و وضع آدمی را در آینه ی تراژدی به تماشا می نشستند. ما اما قدری خرفت شدیم، به مدد نیروهای گوناگون تقریبا هر آنچه در بیرون شکست مان می داد را شکست دادیم، در عوض امکان شکست این بار از درون ما سر زد. از نقطه ای ارشمیدوسی که به اتکای آن مقابل هر خصم بیرونی ایستاده ایم: اراده هامان.... امروز عنصر شکست درست در همین توان اراده کردن ما خانه کرده و این صورتی ساده از مفهومی ست که نیچه با نام نیهیلیسم از آن سخن می گفت. اراده یک عنصر ساده و نامرکب و یکپارچه نیست، هزار تکه ست و هر تکه ی آن، رو به سویی دارد. اراده هایی که معطوف به نیستی و اراده های معطوف به هستی، چنان در بن وجود ما به هم آمیخته اند، که حالا نمی دانیم چگونه از گزند اراده های معطوف به نیستی و نیست انگاری ذاتی اراده هامان بگریزیم....

اراده میکنیم که با اراده ی خویش، به جهان و سرنوشت خویش، نقش مقصود زنیم و طرف پربار ببندیم. اما ناگهان کار به آنجا می رسد که خود اراده ی ما، علیه ما طغیان می کند و ما را از آنچه می توانیم و می خواهیم جدا می سازد. چاره چیست؟ باز اراده کنیم تا بر این اراده ی گسسته فایق آییم؟ خون را با خون بشوییم؟ یا به نمک گندیده باز نمک زنیم؟ هر چه کنیم، دیگر باید بدانیم که افسانه ی اراده ی افسون گر دیگر در کار نیست. گریزی نیست... اما قصه آنقدرها هم تلخ نیست، یا این که میتواند آن قدرها هم تلخ نباشد. اگر تراژیک زیستن را باز بیاموزیم، از نیاکان یونانی و باختر زمینی مان. اگر بیاموزیم که با شکست های خود شوخی کنیم، بازی کنیم؛ نه از سر بی تفاوتی و خیره سری و هرهری مسلکی. نه شوخی ای برای شوخی؛ که شوخی برای جدی بودن... «آه این یونانی ها چه قدر زیستن را [خوب] می دانستند! این نوع زیستن مستلزم عزم دلیرانه ی در سطح ماندن است، به پرده، پوسته و حجاب اکتفا کردن و ظاهر را ستودن! و ایمان به شکل، اصوات، واژه ها و ایمان به تمام المپ ظواهر داشتن است. این یونانی ها به واسطه ی ژرف نگری مردمانی سطحی بودند» (نیچه، دانش شاد، پیشگفتار چاپ دوم)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۶
یوزف کا

نظرات  (۱)

۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۲ نرگس نورعلی وند
چه قشنگ...
برای کسانی که شکست را از زندگی هایشان حذف میکنند...
پاسخ:
و شاید برای روزگاری که شکست را از زندگی هامان طرد کرده ست...

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی