آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

کار و زندگی

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ق.ظ

افرادی که شاغلند، لااقل سه امتیاز توامان دارند: درآمد، حضور در شبکه ی روابط میان افراد، امکان فعالیت مستمر و منظم. اهمیت شغل داشتن، اگرچه در نظر عموم مردم، در مساله ی درآمد و معاش و ... خلاصه می شود؛ اما شاید اهمیت گزینه ی دوم و سوم، به هیچ وجه کمتر از درآمد نباشد. بی کاران، عموما طعم بی پولی و دست خالی را می چشند، اما جز در موارد خاص، این بی  پولی و دست خالی، زیست انسانی آنها را با اختلال مطلق مواجه نمی کند. مفهوم قدیمی قرض، امروز به مکانیسم کلان استقراض بدل شده و تقریبا می توان گفت که فشار مالی، نه به نحو مستقیم، بل از طریق بالاآوردن بدهی ها و عقب افتادن قسط ها و ... افراد را در مضیق قرار می دهد. همچنین باید در نظر داشت که امروز شاغلین، از قضا، در گرداب عمیق تری از قرض و بدهی فرو رفته و می روند، بنابراین  رفع مساله ی درآمد و معاش، دیگر امتیازی خاص در دستان شاغلین نیست.

گزینه های دوم و سوم، گرچه قدری انتزاعی تر و پنهان تر به نظر می رسند، اما تاثیرات اساسی تری در یک زندگی انسانی و احساس مفید بودن فرد، می گذارند.

1)هر شغلی، بنابر ماهیت و خدمات و خروجی خود، لاجرم با شبکه ی گسترده ای از افراد و نهادها، در هم تنیده است. استعاره ی شاغل بودن، هنوز که هنوز است، «از خانه بیرون رفتن» است و خود شاغل بودن، استعاره ی «به دیگران متعهد بودن». وقتی به حسب کار خویش، محل رجوع دیگرانی می شویم، چه مشتری، چه ارباب رجوع، چه کاربر، چه دانش آموز، چه هنرجو و .... از سوی آنها به عنوان فردی محترم و گره گشا، به رسمیت شناخته می شویم و گاه به حسب همین ارتباطات نیز، دوستی ها و روابط گسترده تر شکل میگیرد. این خصلت، در جامعه ای که فضای عمومی (public sphere) خود را روز به روز، بیشتر از دست می دهد، و حتا مدارس و دانشگاه هایش، عرصه را به شبکه های اجتماعی و تلفن های همراه می بازند، بسیار معنادار تر است. وقتی من، دیگر مجالی برای دیدن تو، همکلام شدن با تو، انجام دادن کاری برای تو و با تو را از دست بدهم، امکان آن که با تو خاطرات و زندگی مشترکی داشته باشم را نیز از کف خواهم داد و وقتی دیگران، چهره هایی بی تفاوت و بی احساس و بی خاطره بشوند، به سادگی هر چه تمام تر نادیده گرفته خواهند شد و حضورشان، جز مایه ی معذب تر شدن من، نخواهد شد. یقه ی چنین مزاحم هایی را می توان خیلی ساده تر گرفت، حقوق شان را با عذاب وجدان کمتری پایمال کرد، و حتا در مواقع لازم، خیلی راحت تر به قتل رساندشان، بدون مکافاتی که راسکولنیکف دچارش بود. در این وضعیت، در تنهایی کشنده در میان همه گان، خیلی زود از یاد می بریم که انسانیم و وقتی که چنین چیزی را از یاد بردیم، دیگر نمی توانیم انسان باشیم. روابط ناشی از کار، اگرچه این روند را متوقف نمی کند، اما دستکم آن را قدری کندتر خواهد کرد، اگرچه، به نحو پارادوکسیکالی، این روند را ریشه ای تر نیز خواهند ساخت، چرا که با بلعیدن هر صورت ممکنی از باهم بودن انسان ها، در قالب روابط کاری، آن ها را از یکدیگر جداتر خواهند کرد، و از طرف دیگر، به دلیل محدود و مقید بودن روابط کاری، همین با هم بودن کاری نیز، فقیرتر و بی روح تر خواهد شد. بی کار، هماره از جانب جامعه طرد می شود، اما به این دلیل عجیب که او فردی مطرود است! طرد می شوی، چون طرد شده ای! این سیکل، هیچ پایانی ندارد مگر تبدیل شدن تمام اجتماع و روابط فردی، به روابط کاری، و بدل شدن تمام انسان ها، به نیروهای کار.


2) کار اما جنبه ی سوم و اساسی تری نیز دارد: فعالیتی مستمر و منظم. در فرهنگ عمومی، بی کار را همچون کسی می فهمیم که فعالیت و تلاشی از او سر نمی زند و یا دست کم، فعالیت او، حالت مستمر و منظم ندارد. این تلقی، چنان در ذهن و ناخودآگاه جمعی ما خانه کرده، که اگر کسی شغل رسمی دست و پا نکرده باشد، خود را ناتوان از هر فعالیتی فرض می کند. شیوع انواع افسردگی و فرسودگی های روحی و جسمی میان بی کاران، نشانی از همین معناست. اما فقدان فعالیت چگونه میتواند اثری دردناک در زیست انسانی بگذارد؟ بلز پاسکال، عبارت عجیبی دارد که میگوید: «همه‌ی گرفتاری‌های انسان از این است که نمی‌تواند تنها در اتاقی بنشیند، آرام گیرد و سکوت کند». بنابر همین منطق بود که این فیلسوف زیرک فرانسوی، می گفت: «سرچشمه ی همه فسادها بیکاری است؛ شیطان برای دست های بیکار، کار پیدا می کند». آدمی یک جا بند نمی شود، هر چه قدر هم با تمرین تمرکز و یوگا و ... به خود تلقین کند و خویشتن را مهار کند، هر چه قدر هم که بر اثر افسردگی یا ضعف جسمانی، بدنش در گوشه ای فرو افتاده باشد؛ باز نیروهای حیات، ولو از راه تخیل و ناخودآگاه او، وجودش را به چیزی مشغول می دارد. آدمی حتا در خواب نیز، دارای نیروی آگاهی ست و آگاهی، بنابر فرمول مهم و قدیمی فلسفه و روان شناسی، هماره آگاهی از چیزی ست. آگاهی همچون یک نیرو یا فعلیت، اعم از آنکه ناشی از مکانیسمی مطلقا طبیعی باشد و یا جوهری متافیزیکی و مجرد باشد، هماره ما را به اموری مشغول می دارد، و تضاد دردناکی که فرد بیکار را هر آینه آزار می دهد، درست همین است که از سویی او بی کار است، پس قاعدتا نباید فعالیت و مشغولیتی داشته باشد، اما از سوی دیگر، او یکپارچه غرق هزار چیز است؛ در این بین این مشغولیت او در نظر دیگران، نه تنها خصلتی مثبت نیست، بلکه ویژگی ای سراپا مشکوک است که می تواند منجر به آسیب و زیان شود، چرا که «افراد بی کار خیالاتی می شوند» و در کم ضرر ترین حالت، به مجانینی بدل می شوند که به جنون آمیز ترین امور می اندیشند و خود را تباه می کنند. و باز از همین رو بود که فیلسوف فرانسوی ما، در کتاب اندیشه های خود، چنین گفت: «ریشه تمام مفاسد، بیکاری است. هر حکومت و دولتی که بخواهد این (مشکل )را حل کند، باید تا حد امکان مردم را به کار گمارد».

چنین فرد بی کاری، از کارها و فعالیت هایی که به طور خودانگیخته، از وجود و آگاهی و حیات او سر میزند، دچار نگرانی و شرم می شود و پیش از هر کسی، خود به دست خویش، نیروهای وجودی، فعالیت های خودانگیخته ی آگاهی و در یک کلام، قوه ی خلاقه ی حیات خویش را سرکوب می کند. از سوی دیگر نیز، شاغلین، همین که دست به کاری می شوند که از جانب جامعه و دیگران به رسمیت شناخته می شود، تقریبا دست نیروهای هرزه خیال خویش را، بی هیچ قید و بندی باز می گذارند و حتا از جانب کارفرماهای خود نیز، برای چنین و چنان خلاقیت هایی تشویق می شوند و  مزد اضافی می گیرند. حاصل این چرخه از یک سو، جمع گسترده ای از روان رنجورانی خواهد بود که هر روز بیشتر از روز پیش، خود را اخته و سرکوب می کنند و از سوی دیگر، افرادی که بابت ابتکارات گاه خطرناک و نا اندیشیده ی خود، حیات تمامی جامعه را در ورطه ی خطرناک تری فرو می برند و به دلیل تشویق ها و پاداش هایی که میگیرند، رخوت و غرور خود را متورم تر می سازند. این حکایت، حکایت چندان دور و خیالینی نیست، از سلبریتی های بی هنر و بی سواد و متکبر، تا مردمانی که اعتماد به نفس و کرامت انسانی خویش را هر چه بیشتر از دست می دهند، بیش از صدی و اندی سال است که سیر این انحطاط را می پیماییم و آن را با امکانات و مقتضیات زمانه ی خود، عمیق و به روز تر! می کنیم.


اما چاره چیست؟ می توان دست از کار شست؟ آیا این پارامترها به خودی خود، به چنین سیکل معیوب و قهقرایی دامن می زنند؟

هولدرلین، شاعر رمانتیک آلمانی، در سروده ای معروف، چنین گفته که «امید به رهایی همان جایی بالیدن می گیرد که خطر روییده». کار را نه می توان نفی کرد و حتا اگر قدرت نفی آن را داشتیم، با نفی آن سودی حاصل نمی شد، اگر وضع از این بدتر نمیشد! حیات انسانی، به معاش گره خورده، چرا که بدن ما، حتا در ماشینی ترین تلقی نیز، نیاز به ورودی و شارژ اولیه دارد. حتا ماشین ها هم از اصل پایستگی انرژی و قانون اول ترمودینامیک پیروی می کنند. نیاز به روابط گسترده با دیگران نیز، تا روزی که آدمی دارای نیروی سخن گفتن یا نطق باشد، کماکان باقی خواهد ماند. فعالیت و مستمر و بی وقفه نیز، تا زمانی که ارگانیسم حیاتی ما سرپا باشد، از کار نخواهد افتاد. کار کردن، لحظه ای ست که این سه نیرو-معاش، رابطه، فعالیت- در هم گره می خورند و همدیگر را پشتیبانی می کنند. این درست همان امید به رهایی ست، امید به حیات پویا و انسانی که می تواند آدمی را در تمامی سطوح ارضا کند. اما آن صورتی از کار که هم اکنون می شناسیم، به بحران هایی انجامیده که پیشتر به آن اشاره شد. اساس تمام این بحران ها، نه در نفس کار کردن، که در نقطه ای پدید می آید که آدمی از جملگی نیروهای وجودی خویش جدا شده و آنچه که می تواند باشد را به نفع مفهوم ایده آلی از کار کردن و کار داشتن، به تعویق انداخته است: معاش، ارتباطات و فعالیت های خویش را در تعلیقی نامحدود گذاردن تا چیزی به اسم کار هویدا شود و تازه پس از آن، این نیروها فعال شوند. باید دست به کاری زد، اما نباید معطل کار ماند. تشکیل حلقه ها و شبکه های ارتباط انسانی، انجام فعالیت های جمعی و فردی هدفمند، ولو غیرانتفاهی و بدون محاسبه ی سود و زیان، پاییدن نیازهای معیشتی یکدیگر، چنانکه در دام مصرف و مصرف و مصرف نیفتد و منجر به فعال شدن مکانیسم های مقروض سازی نشود و هزاران تکنیک و تاکتیک شخصی و جمعی دیگر، یگانه شیوه ی ممکن ما، برای مقابله با وضعیتی ست که مفهوم عجیب و پارادوکسیکال کار کردن، برای ما پدید اورده است. برای مقابله با کار و بحران کنونی ناشی از آن- که دامن کار دار و بی کار را توامان گرفته- باید کار کرد، اما به نحوی دیگر، چنان که اقتضای وجود و نیروهای حیاتی ماست...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۷
یوزف کا

نظرات  (۴)

آفرین. چاره ی بیکاری تو خودشه...
ببخشید تو کاره
پاسخ:
الان دقیقا چاره ی چی تو چیه؟ :)
۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۰ پنیر سوئیسی
 این سیکل، هیچ پایانی ندارد مگر تبدیل شدن تمام اجتماع و روابط فردی، به روابط کاری، و بدل شدن تمام انسان ها، به نیروهای کار.
ببخشید، منظورتون رو از «سیکل» متوجه نشدم، اما درباره ی تقلیل روابط انسانی به مناسبات کاری، یک نکته ای به نظرم اومد، در گذشته که نبض هر شهر بازار بود و مردم برای انجام اشتغال ورزیدن به حرفه ی خود در  بازار دکانی داشتند، ظاهرا روابط عمیق تر و تعاملات انسانی بیشتر بود، تا الان که دیگه تمرکزی وجود نداره. میشود گفت شکل زندگی گذشته های دور سالم تر بود از این نظر؟
چیزی که در این دست نوشته های شما نظرم رو جلب میکنه نگاه فلسفی به مسایلی ست که من پیشتر فکر نمیکردم فلسفی باشند، مثلا نوشتید، ««همه‌ی گرفتاری‌های انسان از این است که نمی‌تواند تنها در اتاقی بنشیند، آرام گیرد و سکوت کند». این طور جملات به نظر از سنخ علم نیستند، چطور میشود از صدق این جملات یقین حاصل کرد؟  صحبت کردن از فعالیت و اگاهی هم همینطور و اینکه از جوهر متافیزیک گفتید، چطور میشه با نگاه متافیزیک مسایل رو تحلیل کرد؟
امیدوارم سوالاتم پرت نباشند، ممنون بابت نوشتن این متن. 
پاسخ:
- مقصودم سیکل یا چرخه ای ست که در متن به آن اشاره شد: روابط کاری که انسان را تنها می کند و تنهایی که انسان را به سمت کار می کشاند.

- کلمه ای مثل سالم تر و ناسالم تر، به خوبی توضیح وضعیتی نیست که در آن قرار داریم. علی الاصول سلامت، جایی معنا می یابد که بتوان از معیارهای سلامتی یک ارگانیسم سخن گفت، اما دست کم در روایت مارکسی از حیات اجتماع، تنش ناشی از روابط کار و سرمایه، هیچ گاه به صلح و سلامت نرسیده، ولو شدت و شکل آن تحولات مهمی داشته است. همان بازار و همان دم و دستگاه قدیمی، به فقدان ها و تنش ها و عقب افتادگی هایی منجر شدند و در این تنش ها، خود بازنده ی نبرد با سبک زندگی تازه شدند. آن جهان کلاسیک و نوستالژیک، جهانی نبود که بسیاری از امور و روابط و اتفاقات در آن ممکن باشد، و اگر هم تا به روزگار نزدیک ما، چنان سبک زندگی ای کماکان حکم فرما بود، این حکمفرمایی با صلح و سادگی و بدون سرکوب نیروهای معارضش نبوده است.

- نگران سوال پرت نباشد، سوالات پرت اگر هم وجود داشته باشند، به سادگی جواب های پرت برملا نمی شوند ;)
ببینید! علی الاصول صحبت کردن از یک عرصه ی مطلقا فلسفی، چنانکه پیراسته از هر نسبتی با نافلسفه و امور خارج از فلسفه باشد، نه امکان پذیر است و نه با معنا. اگرچه اهالی «صنف» فلسفه، هماره کوشیدند و خواهند کوشید که حسابی چیزهایی را تحت عنوان فلسفه، از چیزهای غیر فلسفی جدا کنند؛ اما این  تلاش همانقدر خنده دار است که اگر کسی در یک موقعیت خطیر، به جای تصمیم گرفتن و تفکر کردن و خطر کردن، بخواهد به اساتید و کتب و متخصصان رجوع کند و مشورت بگیرد! فلسفه حتا در نیرومندترین روزگارش، یعنی روزگار هگل، «جغد مینروا»یی بود که «شباهنگام» بال می گستراند، یعنی درست پس از روز تاریخ و تجربه، شبی فرا می رسید که انسان اندیشمند، بر آنچه که تجربه کرده و بر تاریخ گذشته، تامل کند و سیستمی نظری مفهومی بسازد. بگذریم که پس از نیچه، روشن شد که حتا همین شب نشینی رویایی محال بوده و هیچ موجود متناهی را نمی رسد که کتاب هستی و سیستم مفهومی کل جهان را، یک تنه روایت کند. بنابراین، چه در روزگاری که فلسفه ارج و قرب داشت و چه امروز، فلسفه گریزی از رجوع مستمر به واقعیت، تجربه، و مقولات تازه ندارد. اما این کار را از وجهه نظری فلسفی و نه علمی یا تاریخ یا سیاسی و ... انجام میدهد. تاملات پاسکال نیز که به آن اشاره کردم، گزاره هایی از سنخ علم یقینی و ریاضیات و ... نیستند، اما می کوشند که به یاری مفاهیم و استعارات و مقولاتی، گوشه ای از تجربه ی انسان از زیستنش در جهان را آشکار کنند. پاسکال یک بررسی آماری و جامعه شناختی درباره ی ریشه های گرفتاری اجتماعات بشری انجام نداده، همچنین فرضیه ای هم در این باره نپرورانده؛ بل که تجربه ای را در کلماتش بازسازی کرده که هم خودش، و هم ما با رجوع مان به تجربه های زیسته مان، می توانیم معنا و ضرورتش را دریابیم. اما توضیح این که چگونه می توان با متافیزیک به سراغ مسایل زندگی رفت و این تحلیل چگونه ممکن است، مجال مفصل تری میخواهد. از سوی دیگر، پاسخ ثابت و فرموله ای هم در کار نیست، مثل آن که بپرسیم یک ریاضی دان چگونه یک قضیه ریاضی را کشف میکند یا یک شاعر چگونه یک شعر می سراید. حقیقت این است که همانگونه که در شعر و ریاضیات تجربه میکنیم، در فلسفه نیز، شم و گرایش درونی در هر کدام از ما هست که از طریق آن و به نحوی کمابیش نامعلوم، میتوانیم به یک مساله بپردازیم و درباره ی آن به نحو فلسفی پرسش و بحث کنیم.

۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۲ پـــــر ی
خیلی ممنون از این متن خوب
به شدت باهاش موافقم به خصوص در مورد بند ۱
به ابعادش خیلی خوب اشاره کردی 
پاسخ:
نظر لطف شماست. من هم ممنونم که وقت گذاشتید و متن طولانی ام را خواندید

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی