آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

چنین است زندگی

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۶ ب.ظ

- چرا به رغم این همه تلخی، باز ادامه اش میدهی؟

-چون تلخی و شیرینی از مجعولات ذهن آدمی ست، پیش داوری های ماست درباره ی جهان و طعم آن؛ بی آنکه وجود خارجی داشته باشند.

-پس چرا شاد نیستی؛ چرا سخت میگیری؟

-چون شادی و غم هم از مجعولات ذهن آدمی ست، پیش داوری های ماست درباره ی جهان و احوال آن؛ بی آنکه وجود خارجی داشته باشند.

-خب پس چرا به رغم این همه تلخی، باز ادامه اش میدهی؟

-چون تلخی و شیرینی از مجعولات ذهن آدمی ست، پیش داوری های ماست درباره ی جهان و طعم آن؛ بی آنکه وجود خارجی داشته باشند.

....

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۵
یوزف کا

نظرات  (۸)

بوسه بر قلمت
پاسخ:
فدا...
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۲ پنیر سوئیسی
جهان چطور؟ جهان هم از مجعولات ذهن ماست؟ و خود زندگی؟
پاسخ:
فکر نمیکنم، چون در آن صورت فقط یک ذهن می ماند و دیگر هیچ، آن وقت خود ذهن را از کجا میتوان جعل کرد؟
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
"بودن در جهان یعنی یافتن چرایی بودن در جهان!"
"زندگی با ابهام معنا پیدا میکند، چرا که وجود مبهم است!"
"انفصال ذهن و معنا؟! معنا نمی تواند داخل ذهن باشد!"
"ارتباط ذهن و معنا؟! ذهن داخل معنا است!"

از یادداشت هایی که سر کلاس فلسفه نگاشته ام!
پاسخ:
عجب. صادقانه بگم جز یک جمله ش، معنی بقیه عبارات رو نمیفهمم...
خیلی جالب و پیچیده است ...
اما انتهای این افکار به کجا میرسه ؟!‏
در نهایت باید به کجا برسه بشر ؟!‏ چی میشه آخرش ؟!‏
پاسخ:
پیش فرض سوال شما این است که انتهایی در کار است! اما شواهد چندان این فرضیه را تایید نمی کنند ;)
پیش فرض نیست، درستش شاید این باشه که من نتیجه محورم ! هدف برام مهمه ! برام مهمه به نتیجه رسیدن !
حالا این ویژگی اخلاقی و این واقعیاتی که شما ازش میگید، آدم رو به یأس فلسفی نمی رسونه ؟
اصلا همین که میگید شواهد تایید نمی کنن که نتیجه ای در کار باشه، این غم انگیز نیست ؟

البته شاید الان بگید این غم هم از مجعولات ذهن توئه !
بهتره بگم همون یأس; اصلا خود این یأس نمی تونه انتها باشه ؟!

حالا اگه نگید یأس فلسفی هم از مجعولاته ! D:
پاسخ:
- پیش فرض این پرسش که هست، شما به هر دلیلی، مثلا اگر بپرسید که صفحه ی 220 فلان کتاب با چه کلمه ای آغاز میشود، پیشاپیش فرض کرده اید که این کتاب دست کم 220 صفحه دارد و در صفحه ی 220 آن، کلماتی نوشته شده. حالا این فرض ناشی از هر ویژگی ای باشد، یک پیش فرض است و قابل مناقشه.

-منظورم البته چیزهایی که گفتید نبود. در واقع پرسشم از شما این بود که چیزی که از من می پرسید دقیقا به چه معناست؟ معنای «آخرش»، «نهایت»، «نتیجه» و «هدف» در پرسش تون، ناظر به چیه؟ چون تا جایی که من می فهمم، برای حیات، نقطه ی پایان معناداری وجود ندارد، مگر آن که به صورت کاملا فردی به آن نگاه کنیم و آن نقطه را همان مرگ بدانیم. در آن صورت باز میتوان پرسید که وقتی می گویید «آخرش چه میشه»، دارید از مرگ و اتفاقات قبل و بعدش می پرسید؟
من فکر نمی کنم که پرسش شما ناشی از کاراکتر روان شناختی یا پوچی هستی باشه، بلکه بیشتر این پرسش رو ناشی از سوتفاهمی در گزینش واژه ها برای بیان منظورتان می فهمم. چرا که نتیجه گرایی همیشه درباره فرآیندهای جزیی معنا میدهد، اما اگر کل زندگی یا فرآید حیات را در نظر بگیریم، پرسیدن این پرسش که نتیجه ی آن چیست، چندان معنایی ندارد. فرض کنید که من بگویم نتیجه ی آن «الف» است. از دو حالت خارج نیست، یا «الف» خود جزیی از زندگی ست که در این صورت باز باید پرسید نتیجه اش چیست؟ یا الف جزیی از زندگی نیست، که در آن صورت ما به عنوان موجودات زنده، هیچ گاه دست مان به آن نمی رسد!
سوال هایی از این دست که آخرش چه میشود و به کجا می رویم و ... بر خلاف ظاهر فلسفی و آن چنانی شان، تنها کلی گویی هایی گنگ و یا به قول ویتگنشتاین، ناشی از «هرز چرخیدن چرخ دنده های زبان» است. 

دقیقاً منظورم همینه !

منظورم از نهایت، بعد از مرگه !

حالا نه به صورت فردی؛ میگم زندگی میلیون ها سالِ جریان داره؛ خب خروجیش باید چی باشه ؟!

باید به چی برسیم تا بریم مرحله ی بعد ؟!


میلیون ها سالِ بشر هی میاد ُ میره تا با این مجعولات خودشُ سرگرم کنه ؟!

خب برای چی ؟!

( سخته توضیحش ... ! )


وقتی هم میگم خود یاس میتونه انتها باشه، منظورم خروج از چرخه ی حیاته با مرگ خودخواسته ... !

حالا اصلاً نمی دونم با خودکشی از چرخه ی حیات خارج میشی یا نه ...



البته شما درست میگید و من دقیقاً نمی تونم افکارمُ بیان کنم، اما امیدوارم منظورم ُ متوجه بشید !

پاسخ:
صادقانه بگم که چندان چیزی از این حرفها نمی فهمم. پوچی چندان ارتباطی به «خروجی زندگی انسان ها» ندارد. انسان ها اگر هم به چیزی می رسیدند (مگر اکنون نرسیدند؟!) هم باز مانع پوچی یا منجر به معناداری زندگی شان نمی شد. من البته متوجه معنای نیهیلیسم و پوچی هستم، اما فکر نمی کنم که آن را به این حرف ها بتوان ربط داد. معنا علی الاصول ساختنی ست و آدم ها هیچ گاه به معانی از پیش موجود برای زندگی خود و هم نوعان خود نمی رسند. آدم ها در کار و کوشش، می توانند معنایی برای هستی خود خلق کنند و طرح افکنند و به میزانی که منفعل و بی عمل باشند، از معنا نیز دور می شوند. حالا این ربط مستقیمی به خروجی و ته و غایت و بعد از مرگ ندارد. اگر بناست که در انفعال محض صرفا منتظر معنا باشیم تا روزی خود را بی مقدمه بر ما آشکار کند، قاعدتا به تمام بشریت و معناداریش بدبین می شویم. اما اگر به کوششی جدی و بی وقفه برای خلق معنا از دل آشوب بی معنای حیات دست بزنیم، کمتر خود را دچار چنین افکار بی انتهایی می کنیم.
اساس حیات بر کوشش و فعالیت است، و طبیعی است که اگر با انفعال بر حیات خود، سکون و انتظار را تحمیل کنیم، حیات را تضعیف و پوچ کرده ایم. و چون حیات فی نفسه و ذاتا در تکاپو و خلاقیت محض است، آدمی نیز فی نفسه محکوم به معناست. برای آغاز کوشش، اگر معطل معنایی خاص بمانیم، پوچی را با آغوش باز پذیرفته ایم. اما اگر به سان حیات، برای کوشش، از کورترین و خشن ترین نیروها آغاز کنیم و شرایط را بپذیریم، آن گاه وضعیت متفاوت می شود.
۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۳ پـــــر ی
اه، لعنتی یه دور باطله:((((
پاسخ:
تا روزی که آدمی با ماهیت دوری زندگی سرناسازگاری داشته باشد، لاجرم هر دوری برایش باطل می ماند...
با وجود اینکه کامنت های من بی ربط بود، اما به نظرم برای خودم ارزششو داشت مطرح بشه. هرچند وقت شما رو گرفت. شرمنده دیگه ‏!‏
حس کردم شاید باید زمان بگذره تا دوباره برگردم به این صفحه و ببینم چی گفتم‏.
مرسی به هر حال. منو به فکر انداخت جواب هایی که نوشتید برام.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی