آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

کار، به عنوان عبادت عالم مدرن یا Arbeit macht frei

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ

1) دوستی داشتم -که اینجا را هم میخواند- که وقتی می خواست انسان ها را دسته بندی کند، با خط کشی قرص و محکم، میان آنان که شاغل اند و آنانی که نمی توانند خود، در آمد زندگی خویش را بدست آورند، مرز می گذاشت. آدم ها در درجه ی اول برای او، نه به مرد و زن، پیر و جوان، عمیق و سطحی، دین دار یا بی دین، سالم یا بیمار؛ بلکه به شاغل و بی کار، دسته بندی می شدند. حتا فراتر از اشخاص، گروه ها و جمع ها و تیپ های اجتماعی را هم، با این ملاک می سنجید. او، آدم دین دار، خوش قریحه، حساس و اهل مطالعه ای بود، اما با دیدن افراد بی ذوق، بی دین، یا سطحی برافروخته نمی شد و به راحتی با آنها رابطه برقرار می کرد، اما اگر طرف مقابلش، جزو دسته ی افراد انگل و بی کار بود، دیگر دلش با آنها صاف نمی شد که نمی شد!


2) بر سر در اردوگاه های کار اجباری در حکومت نازی ها در آلمان، نوشته بودند «کار {آدمی را} آزاد می کند» (به آلمانی: Arbeit macht frei). مارکسیست ها، اساس و زیربنای روابط اجتماعی را بر بنیاد مناسبات کار و تولید توضیح می دهند، لیبرال ها و نولیبرال ها، از بهشتی می گویند که نیروهای کار خلاق، از قید و بند دولت و قوانین محدود کننده اش، رهیده اند و می توانند جامعه را با کار خویش، به توسعه برسانند. هگل، فیلسوف آلمانی، کار را مهار طبیعت وحشی، صورت دادن به مواد خام و در عین حال، شرط خودآگاهی از خویش و فراتر رفتن از محدودیت های خویش می داند. 


3) خانه ی خود را، موطن و خانواده و دوستان و خاطرات خویش را ترک میگوییم، به هوای یافتن کاری بهتر، یا محیطی با شرایط بهتر برای کار کردن. هنگامی که میخواهیم تصمیمی برای استقلال خویش، چه فردی و چه با تشکیل خانواده بگیریم، نخست باید خیال مان از داشتن کاری مطمئن، راحت باشد. حتا گاه عشق، رابطه، دوستی ها و تجربه گری های خویش را به تعویق می اندازیم، مگر کاری خوب و برازنده پیدا کنیم. اصلا بیایید قدری عقب تر برویم، ما را به مدرسه می فرستند، درس میخوانیم، به دانشگاه می رویم، چه کوشش ها و ابتکارها که به خرج ندادیم تا از هفت سالگی تا بیست و هفت سالگی، مدارج را یکی پس از دیگری، با سربلندی طی کنیم، برای چه؟ خب البته که معلوم است، برای یافتن کاری درخور!


4) بیایید سال 3000 میلادی را - البته اگر که دیگر زمین و انسان و حیاتی باقی مانده باشد!- تخیل کنیم. اگر اصل ترقی در هوش و تکنولوژی صادق بوده باشد، باید تا آن زمان، به چنان مکانیسم دقیقی رسیده باشیم که در آن، تمام منابع لازم برای زیستی انسانی و بسوده، برای تک تک انسان ها فرآهم آمده باشد، و با رعایت عدالت و انصاف، میان همه گان، بدون دخالت عامل انسانی و منافع اشخاص، تقسیم و توزیع شده باشد. مردمان آن زمان، احیانا به چنان فراغتی رسیده اند که روزگاری مردان آزاد و غیر برده، در یونان باستان داشته اند. آنگاه لابد به مطالعاتی از سر تامل و دانش اندوزی بر گذشته ی زمین و انسان می پردازند. شاید عجیب ترین و غیرقابل درک ترین امر درباره ی انسان های هزاره ی پیشین-که ما باشیم-، برای آنها، این حقیقت باشد که روزگاری در زمین، انسان هایی زندگی می کردند که بلندترین آرمان و یگانه هدف تحطی ناپذیر زندگانی شان، یافتن کاری اجباری در بهترین و سرحال ترین اوقات عمرشان باشد، تا عمر و نیروی حیاتی و فکری خویش را، یکپارچه مصروف آن کنند. برای انسان های هزاره ی چهارم میلادی، حتمن مفهومی مثل درآمد قابل درک است، آنها حتمن درآمد خواهند داشت، و نیز دخل و خرجی. ولی بی تردید، هنوز نمی فهمند که اینگونه زیستن ما، ولو برای درآمد داشتن، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ لابد پس از اندیشه ی طولانی، به این نتیجه می رسند که قرون ماضی، قرون کودکی و خامی عقل بشر بوده، قرونی که بشر، با پافشاری بر چیزی مبهم و شبهه خرافی، تمام زندگی و مناسبات خویش را، محدود و مقید می کرده است.


5) این قضاوت آیندگان، چیز غریبی نیست، ما هم آن دسته از رفتار و مناسبات و افکار گذشته گان مان را که نمی فهمیم و با عقل مان جور در نمی آید، نامعقول و خرافی و ناشی از تاریکی خرد می دانیم. از طرفی، رفتار ما هم، نامعقول و نابخردانه نیست. کسی که امروز کاری نداشته باشد و کاری نکند، پیشاپیش خود را از زیست اجتماعی و انسانی و حتا هویت داشتن، محروم کرده و از نظر جامعه شناسان و سیاستمداران و حتا دیگر مردمان، چیزی چون انگل و بزه کار بالقوه و به قول مارکس، لمپن پرولتاریاست. این تضاد را چگونه می توان حل کرد؟ چگونه هم حق با آیندگان است و هم با ما؟ فیلسوفان در حل چنین وضعیت های متعارضی، پیشنهادهای جالبی دارند. از دید آنها، عقل هماره موجودیتی محدود و متناهی دارد، اگرچه دارای توانی نامتناهی نیز هست. هماره اموری هستند که از دایره ی درک عقل بیرون می مانند، و تا زمانی که قدرت فاهمه ی آدمی گسترده تر نشود، رابطه ی ما با آن امور، رابطه ای غیرعقلانی یا پیشاعقلایی ست، رابطه ای از سنخ ایمان. بنابراین به نظر می رسد که وضعیت امروز ما، تنها زمانی قابل درک می شود که بپذیریم کار، امر ایمانی و نه عقلانی ست و نسبت و نیاز ما به آن، با چیزی از سنخ ایمان و عبادت، و نه عقل و استدلال توضیح داده می شود.


عالم ما هنوز نیازمند روشنگری ای ست که پرتویی بر سرزمین های تیره و تاریک خرد انسانی بیفکند، ناحیه هایی از حیات و وجود که هنوز، به سبب موانع ذهنی و بیرونی بسیار، چشم مان به آن گشوده نشده، و بسا که هیچ گاه نیز گشوده نشود...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۱
یوزف کا

نظرات  (۴)

۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۴ پیمان محسنی کیاسری
متن قشنگی بود. نظر دوستتون جالب بود.
اما من دوست داشتم جای واژه «کار» واژه «تلاش»‌ رو استفاده کنم، اون وقت شاید می‌شد معنی زندگی آیندگان رو توجیه کرد.
می‌تونیم فرض کنیم انسان‌ها در طول تاریخ همیشه به دنبال «هویت»‌ بودند و برای اون «تلاش» می‌کردن و احتمالا این هویت در دراز مدت تغییر می‌کرد. اکنون هم به فکر بعضی‌ها می‌شه هویت زمانه رو «سرمایه» گرفت که به دنبالش «کار» رو می‌آره.
شاید آیندگان تونستن هویت جدیدی کشف کنن که برای اون تلاش کنن. اما من نمی‌دونم اون هویت چی می‌تونه باشه!
پاسخ:
مساله درست همینجا آغاز میشه: چرا این شکل از تلاش کردن و نه شکلی دیگر؟ چه ترجیح عقلانی بر آن هست؟
ممنونم و دلتنگ. به تقسیم بندی دوستت قائلم ولی در این که اگر کسی بیکار بود دل با او صاف نمی شود، با او همدل نیستم. شاید برعکس این تقسیم بندی که او کرده به صاف نشدن دل دوستان از او منجر شده است.
به نظر من بیکاری وضعیت ناخوشایندی است ولی تا زمانی که معاش انسان از جانبی دیگر تامین نشود ( مثلا ثروت های نیاکانی مثل ارث یا ثروت های ملی مثل نفت درمیان نباشد ). اگر معاش تامین شود با نگاهی ماکروسکوپیک به نظر عقلانی نمی آید با اختیار کردن شغلی خود را از نظر زمانی و ذهنی محدود کنیم.( باید دقت کرد که این مسئله چندان هم تابع ثروتمندبودن یا نبودن افراد نیست. گاه با قناعت هم می شود فراغت از امر معاش یافت.) افراد بیکار از آنجا که تمرکز بر انجام یک کار ندارند فرصت می یابند که به مسائل، عمیق تر و ظریف تر فکر کنند و امکان های مختلف و شرایط آنها را بررسی کنند. این به غنی تر شدن میراث بشری کمک می کند. اگرچه با نگاهی میکروسکوپیک نتیجه مشاهدات و تجربه من این است که غالبا افراد بیکار رنج بیشتری از شاغلین می برند بنابراین انتخاب بیکاری برای خود فرد عقلانی به نظر نمی رسد. البته ممکن است نتیجه مشاهدات و تجربه فرد دیگری چیز دیگری باشد
پاسخ:
به به، کاش شما جای آن دوست معلوم الحال بی وفای من بودید ;-) 
البته آن رفیق، چندان در وادی نظر و باتوجه به قوانین عقلانیت بحث نمیکرد، بیشتر بر اساس شم و تجربه ی زیسته ی خود میگفت، که البته اگر بر آن تامل میکرد، بی شک استدلالی شبیه استدلال شما اقامه میکرد.
درباره ی نسبت میان بی کاری و اندیشیدن آزاد بر امور، تصور میکنم خلطی میان مفهوم کار و مفهوم دغدغه کردید، که دستکم از حیث مفهومی، موجه نیست. می شود شاغل بود، اما لزوما مشغول نبود.
من متوجه نشدم که چرا اصلا تعارض بوجود اومده ؟ در یه دوره ایی ایندگان بنا به سبک زندگی و خیلی از عوامل دیگه رفتاری از گذشتگان رو عاقلانه نمیدونند ، در حالی که ماها در زمان فعلی اون رفتارو عاقلانه میدونیم! خب اگه عقل رو یه چیز مطلق ،ثابت  و خط کشی شده بدونیم  حرف شما درسته و تناقض بوجود میاد ولی بنظر من عقل و عقلانیت یه چیز ثابت نیست ! بنا به هر زمان و موقعیت هر رفتاری میتونه عاقلانه و غیر عاقلانه باشه و اگه ما در اینده اون رفتار رو غیر عاقلانه دونستیم بخاطر خط کشی ها و دسته بندی های ذهنیمونه نسبت به عقلانیت و مقایسه رفتار گذشتگان با ظاهر زندگی امروز خودمون ( که اگه بخوایم  این چنین مقایسه ایی داشته باشیم نشون از بی عقلیمونه بنظرم :)) !  .. اگه من بدون هیچ دسته بندی و خط کشی در مورد هقل و عقلانیت به این باور برسم که رفتار گذشتگانم بنا به موقعیت خاص خودشون و بر حسب شرایط خاص خودشون عاقلانه بوده و همون رفتار در دنیای امروز من با توجه به سبک متفاوت زندگی من ،ممکنه ناعاقلانه بیاد ، دلیل بر وجود تعارض نیست ! میشه اینطور به قضیه نگاه کرد که من عقل رو "نسبی "میدونم که در هر موقعیت به یه رفتاری میشه برچسب عاقلانه بودن چسبوند !    
لزوما این بحث در مورد زمان حال و اینده هم موضوعیت پیدا نمیکنه ها... در زمان حال هم دو تا ادم نسبت به شرایط زندگیشون توی موقعیت های مشابه رفتار های متفاوتی رو انجام میدن  که ممکنه  ما هر کدوم ازون رفتار هارو با باتوجه به شرایط دیگه ی زندگیشون عاقلانه بدونیم !  بنظر من اگه نسبی و سیال بودن عقل رو واقعا بپذیریم اصلا هیچ تعارض واقعیی بوجود نمیاد ! 


پاسخ:
نظر شما محترم است، اما تکلیف مساله ی پیچیده ی نسبی یا مطلق بودن عقل، با نظر و رای شخصی من و شما، حل نمی شود، اگر عقل، از اساس قاعده ی ثابت و اصل کلی وضع نکند، احکام آن با حس و گمان و .... تفاوتی نمی کند و بنابراین دیگر عقل نیست. همین عقل است که امکان مقایسه میان اموری را برقرار میکند که در وهله ی نخست بی ارتباطند. اگر جز این بود، ساده ترین استدلال های منطقی و ریاضی، ممکن نمی بود. از طرفی مطلق بودن عقل نیز به جای خود مشکلات بزرگی پدید می آورد، از جمله تعارضی که در پست به آن اشاره کردم، به همین جهت از ناحیه ی تاریک و سیر تدریجی عقل سخن به میان آمد، که تفاوت مهمی با نسبی بودن عقل دارد.
به هر حال، مساله تسری دادن حکم آیندگان درباره ی گذشتگان نیست، آنجا چیزی شبیه یک آزمایش ذهنی را مطرح کردم. درباره ی پیچیدگی مفهوم کار، استدلال های مهم دیگری نیز هست که به چندتایی از آنها در این پست اشاره شد.
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۱ پنیر سوئیسی
گویا در این وبلاگ دغدغه های شما بیشتر معطوف به مفهوم کاره. از پست های اول که درباره ی توانستن و نتوانستن بود تا پستی که درباره «حاشیه»نوشتید و «کاهلی». بعدتر «بطالت» رو مورد مداقه قرار دادید و درباره ی اراده و فعالیت نوشتید. تمام این ها برای من آشنایی زدایانه بود. مفاهیمی مثل تنبلی و بطالت معمولا در عرف ما مذموم اند و یکسره و درجا نفی میشوند. عجیب بود که شما این طور روی این مفاهیم تعمق کردید. به نظرم تنه به تنه ی روانکاوی میزد اون پست هایی که گذاشتید.
دررابطه با کار هم همینطور. من همیشه جامعه رو به چشم ماشینی برای توزیع منابع طبیعت میدیدم و کار رو چیزی بیش از وسیله برای تامین معاش نمی دانستم. کار برای من از سنخ همان تکاپوی حیوانات بود برای حفظ بقا در طبیعت. زندگی حقیقی هم درنظرم همان زندگی مردمان آینده و یونانی ها بود. تفکر و اندیشه ورزی فارغ از دغدغه ی معاش. پس تعارضی وجود ندارد. زندگی درست یعنی همان زندگی آیندگان.
 ظاهرا مفهوم کار پیچیده تر از این حرف هاست!

پاسخ:
- این برای ما واقعا جای خوشحالی ست که چشمانی تیز بین و خطاپوش، نوشته های من و سیر آنها را دنبال میکنند. عموما برای نوشتن هر متنی، به احوال و دغدغه ها و آلام خود نظر میکنم و چندان در بند این نیستم که سوژه ای را به نحو منظم و پیوسته دنبال کنم؛ اما از آنجا که زندگی هیچ گاه هاویه ی مطلقا بی نظم و بی قاعده نیست، حتمن در آنها سیر و نظمی درکار است که ناظری هوشمند و متامل می تواند به آنها پی ببرد، از این جهت، کامنت شما برای من، زاویه ای از چهره ی زندگیم را آشکار کرد که خودم نمی توانستم با چشم خود به آن بنگرم...

- من هم فکر میکنم مفهوم کار، واقعا باید پیچیده تر باشد، گرچه هنوز همه ی زوایا و خفایای آن را نمی دانم. اگر کار، اتفاقی برای معاش و رفع حاجات بود، پس باید صورت ها و ارزش و معنای آن هم در طول تاریخ، ثابت می ماند، همانگونه نیازهای پایه و معاش آدمی ثابتند. اما عجیب است که آدمی، کمابیش با همان پیکر نحیف و نیازهای معین، نسبتی گسترده تر با کار برقرار میکند و چیزی را که روزگاری جز بر بردگان روا نمیدید، حالا با تمام جان و دل تمنا میکند و بی کاری را عین عار و فساد میفهمد. استثمار دیگران، کشیدن شیره ی طبیعت، پیدا شدن مفهومی به نام «فرهنگ کار» و ... پدیده هایی نیست که بتوان به سادگی درک شان کرد. برای همین فکر میکنم این مفهوم، از ناحیه های تاریک خرد کنونی ماست، ما جز با نسبتی غیرمستقیم و فراعقلانی، نمیتوانم آن را درک و با آن ارتباط برقرار کنیم...

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی