آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

تزهایی درباره ی خیر، خطا و خطر

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۴۸ ق.ظ
1) پیروزی و پیش رفتن، آنقدرها به زحمت و تلاش مربوط نیست، که به خطر کردن. می توان سال های سال، ممتد و منظم تلاش کرد، بی خلل و کم کاری، بی ریا و تقلب، اما باز همانجا ماند و بلکه عقب رفت. راه آینده را آن که اهل خطر باشد می گشاید، اهل خطر اما، چنانکه اقتضای ماهیت خطر کردن است، اندک اند. چه، خطر بی باک و ترسو نمی شناسد، در یک مهلکه ی مردافکن، هر آینه می توانی همه چیز را ببازی و اهل خطر نیز، هزار بار باخته اند، و آنکه «بباخت هر چه بودش»، دیر یا زود، چاره ای ندارد مگر آنکه خویشتن را ببازد. پس کم می شوند و با کم شدن شان نیز، مدعیان را می رمانند و کم می کنند.

2) پیروزی و حقیقت، هماره دوشادوش خطر راه می روند. میان این سه یار جانی، پیوندی ست ناگسستنی. درست آن لحظه که از پیروزی خود، از رسیدن به حقیقت، مطمئن شدی، خیالت تخت شد و از اضطراب رهیدی، خطر از هر زمان دیگری به تو نزدیک تر می شود. خطر برای آن که چیزی به دست نیاورده، تهدیدی ندارد، برای آنکه دستش همیشه پر بوده دردناک است، اما برای کسی که کوشیده تا از هیچ، برای خود چیزی بسازد و به چیزی برسد، از دست دادن، تلخ ترین کابوس هاست. 

3) بپسندیم یا نه، همیشه لحظه ای دست به آفریدن زده ایم که بیمی داشته ایم. امیدی که در دل خود بیمی نداشته باشد، یقین است، همچنانکه بیمی که هم قدم با امیدی نباشد، یاس و خمودگی ست. 

4) روزی خواهد رسید که به ریش تمام ترس ها و امیدهای خود بخندیم و جملگی آنها را به جهل و ناپختگی خود ربط بدهیم. آن روز، البته نه از سر پختگی، که به خاطر رفع شدن تهدید خطری که بیم و امید ما را دامن زده بود، به بیم و امیدهای خود به دیده ی تردید می نگریم و همه را تقلبی را بی مبنا می یابیم.

5) آیا روزی می رسد که از هر تهدیدی رهایی یافته باشیم و در جهانی یکسر ثابت و یکپارچه و بی خلل زندگی کنیم؟ خدا می داند! اما به نظر نمی رسد که آن روز، روز چندان دلچسبی باشد، چه، همه چیز در سکون دهشت باری محو می شود که نقطه ی حدی همگرایی یاس و یقین است. 

6) تا آن روز جهنمی، شاید آنقدرها فاصله داشته باشیم که هرگز به آن نرسیم. هنوز مرگ هست، درد هست، نداری و مهجوری و «امکان از این بدبخت تر شدن» هست، و به تبع این همه، هنوز امید نیز هست. اما نباید خیلی دلخوش بود، امید، گریزپاتر از آن است که تصور می کنیم، چرا که آدمی فریبکارتر از آن است که تصور می کنیم. می تواند هر چیز و هر کس را بفریبد، حتا و بلکه بیشتر از هر کس، خودش را.

7) تا روزی که می توانیم چشم بر خطر خویش ببندیم، خود را مصون از درد و رنج تصور کنیم، مرگ را برای همسایه و درد را برای دیگری بدانیم، امیدهای خود را نیز، از خود می رمانیم. آدمی که چشم بر مغاک بی انتهای وجود خویش ببندد، امکان دیدن آسمان را هم از خود گرفته، چرا که چشمی که مغاک را می بیند، همان چشم است که به آسمان می نگرد.

8) مغاک خویش، خطر خویش را به دید آوردن، برعهده گرفتن مسئولیت خویش است، رفتن زیر بار دینی ست که «آسمان نتوانست کشید». برای اهل خطر بودن، گشوده بودن میدان خطر کافی نیست، باید که خود نیز به آن میدان گشوده بود و این، راه دشوار کسانی ست که گنجی پر بها تر از «خوشبختی به شرط کار کردن» طلب می کنند.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۲۸
یوزف کا

نظرات  (۲)

۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۵ نرگس نورعلی وند
عااااالی بود... خیلی
واقعا حال کردم...
۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۵ پیمان محسنی کیاسری
خیلی زیبا و ادبی می‌نویسین :)
البته به همین دلیل از اون متن‌هایی بود که جای‌جایش حس می‌کردم که احتمال داره درکم از متن با منظور نگارنده یکسان نباشه!

مثلاً دقیقاً منظورتون از «همیشه لحظه ای دست به آفریدن زده ایم که بیمی داشته ایم» چیه؟ حس می‌کنم درکم از «آفریدن» با شما یکی نباشه
پاسخ:
با اینکه میدانم اولین جمله ی شما، چیزی جز تعارفی که از سر لطف و خطاپوشی بوده، نیست؛ اما نمی توانم کتمان کنم که همین تعارف هم حسابی خوشحالم می کند :-) 

البته که کار کلمات ایجاد وفاق و فراق توامان است، کلمه ای که هم هنگام ما را با هم همدل و متفاوت نکند، فکر می کنم که هنوز کلمه نشده و «در نیامده»، چیزی ست از سنخ دیالوگ های روزمره. اگر آفریدن در این متن چنین کاری کرده، پس خوشا به بخت خوشش!
باری؛ فکر میکنم که دستکم در تجربه های شخصی خودم، تنها زمانی پای رفتن تا سرحدات را یافته ام، که نیروی هراسی مرا با تمام وجود به جلو رفتن و به پس سر نگاه نکردن، وا داشته باشد. و باز فکر میکنم که در همین سرحدات بوده که با لحظه ی بکر «آفریدن» رو به رو شدم، لحظه ای که به دلیل همان هراس عظیم، حتا عموما فرصت نمی یابم حتا به قدر کافی از آن کیفور و سرشار شوم یا درکش کنم... فکر میکنم این عبارات، تا حدی بتواند چرایی درکم از همراهی آفریدن و بیم داشتن را توضیح دهند..

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی