آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط بیست و هشتم: تقدیم به بطالت مقدسم

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۰۶ ب.ظ

ربطش را نمی دانم، ولی همیشه یک ربطی وجود داشته، بین سن آدم ها و احوال شان. قدیم تر فکر میکردم که بطالت، ناممکن ترین اتفاق جهان باشد. آخر چطور میشود که درون آدم پر از هوس و آرزو و نیاز باشد، اما یک گوشه لم دهد و هیچ نکند، و حتا به هیچ چیز فکر نکند. فکر هر آینده و احوالی را برای خودم میکردم جز این، فکر نبرد، فکر شکست، فکر پیروزی، فکر درد، فکر عذاب، حتا فکر مرگ؛ اما ملال نه. همیشه میدیدم که آدم ها در سنین خاصی، ملولند و عاطل و باطل. میگفتم که چه قدر بی همت و لابد مریضند. می گفتم که گیرم کسی آدم را بازی ندهد، آخرش خود آدم میتواند که دست روی زانوی خود بگذارد و بلند شود و تکانی بخورد.

اما حالا به سرم آمد، درست هم قدم با سنینی که همیشه از بیرون و برای دیگران میدیدم. نه آنقدر ها که فکر میکردم ناممکن است و نه آنقدرها که تصور میکردم نامطبوع. اوایل سعی میکردم تا وجدانم را معذب کنم، طوری که از خجالت خود، خودم رو جمع و جور کنم و دل بدم به کاری. اما بعدتر دیدم همین وجدان معذب هم قلابی ست و ناکارآ. آرزوها و خواسته ها و امیال که هیچ، حتا تعهدات و کارهای ضروریم را به امان روزگار رها میکنم و به جست و جوی گوشه ی دنجی، ساعت ها پس هم را صرف «هیچی»، به معنای دقیق کلمه میکنم. از این موضوع نه فقط حس بدی بهم دست نمیدهد، بلکه راستش را بخواهید، کیف مرموزی هم میکنم. درست مثل این که تمام جاده ی چالوس را با سرعت بالا و از نزدیک ترین نقطه به دره برانی و از هیجان مجاور دره و مرگ و سقوط بودن، کیفور شوی. 

ولی چیزی که هنوز قدری آزارم میدهد، دودوتا چهارتا های گذشته است که بی مروت، فراموشم هم نمی شوند. انگار که من گذشته، در هر ثانیه رو به رویم ایستاده و زل میزند به من اکنون و از این همه بطالتم، دچار حیرت و غضب می شود. ولی خب کار چندانی هم برایش از دستم بر نمی آید، حواله اش میدهم به تفاوت سن، همون رابطه ی مبهمی که همان زمان ها هم چیزهایی از اون در درک کرده بودم. بهش میگوم «وضع این سنین را که خودت بهتر میدانی!». آن بدبخت هم لابد چاره ای ندارد مگر آنکه در نهایت گیجی، سری به تایید تکان دهد.

بطالت یک جور سستی اراده و ضعف شخصیت نیست. برای درمان این ها، در دکان هر پزشک و عطاری، می توان علاجی یافت. قدری تلقین، قدری برنامه ریزی روزانه، قدری مشغول شدن با دوستان و جمع های فعال و نسخه هایی از این دست. بطالت بیشتر یک حالت فراگیره، چیزی که احاطه ات می کند، چیزی که قدم به قدم مثل سایه ی نامرئی به دنبالت میاد، و حتا اوقاتی که ظاهرا بر او غلبه کردی و به منتها الیه جهان تبعیدش کردی، باز از همان منتها الیه، به تو خیره میشود، از دور بر تو اثر می گذارد و حتا سرتاپای یک روز تماما فعال و پرکارت را هم اشغال می کند. یک جور اثیر است، به قول فیزیک دان ها، یعنی همان ماده ی نامحسوس و همه جا گسترده ای که در تمام کائنات باید پخش شده باشد تا امواج الکترومغناطیس بتوانند در فضا منتشر شوند. کار کردن و زندگی کردن با آن را باید یاد گرفت. سخت بشود یک بار برای همیشه با آن کنار آمد یا بر آن غلبه کرد. برخی چیزها به وجود آمده اند تا فقط کلافه کنند، نویز بیندازند و مزاحم زندگی و کارهایت شوند، اما همین که بخواهی رو به آنها برگردی تا خفه شان کنی یا بخواهی برای همیشه به آنها بی محلی کنی، غیب شان می زند. بطالت هم از آنهاست. یک پرسوناژ موهوم ولی همیشه حاضر است، آن پشت، در پس زمینه، برای خود ول  می چرخد. باید که کجدار و مریز با آن تا کنی، آخر هر پرسوناژی یک روز دلش به رحم می آید و با تو رفیق می شود. بطالت به سادگی زمان و عمرت را هدر نمی دهد، اگر میخواهی شیوه ی کنار آمدن با آن را بیابی، باید بتوانی که این حقیقت را درک کنی. هیچ کس با موجودی که عمر و لحظات و سرمایه ی محدودش را به فنا دهد، نمی تواند دوست شود و کنار بیاید...


(فکر میکنم که بطالت من، عاشق این سونات عجیب از فلیپ گلس باشد، از دستش ندهید)



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۸
یوزف کا

نظرات  (۲)

۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۷ نرگس نورعلی وند
قشنگ بود. موسیقی و متن.
پاسخ:
خواهش میکنم

وقتی همه ی زورش رُ زد و خواست بیاد سمتت، تو دیگه نمی خوایش ...


چقدر خوب فلسفه رُ ساده بیان می کنید،

من همیشه دنبال نوشته های این جنسی بودم ...


خیلی خوشحالم که می نویسید و ممنونم از پرهام که وبلاگ شما رُ بهم معرفی کرد :)

پاسخ:
سپاسگزارم، بی تردید جای خوشحالی دارد که خرده تاملاتم را دوستانی میخوانند و به کارشان می آید

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی