آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط بیست و هفتم: در ستایش جهل

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۲۵ ق.ظ

گفت: ببین مساله خیلی ساده ست، یک مگس رو فرض کن که از بد حادثه توی بطری شیشه ای گرفتار شده. آنجا هم هوا هست، هم میتواند به هر سو که دلش خواست پرواز کند و هر جا را هم که خواست می تواند ببیند. اما فقط یک محدودیت کوچک دارد، از حد بیشتر که پرواز کند بامبی به دیواره ی سخت نامرئی برخورد میکند. لابد اول ضربه را به حساب اشیایی میگذارد که به چشم میبیند، «همه اش تقصیر آن شیرینی روی میز است که تا به طرفش پرواز کردم، اینطور از خجالتم در آمد!». بعد کم کم میبند که علاوه بر آن شیرینی، میوه ها، بشقاب ها، حتا آن لیوان خالی و صندلی بی سرنشین هم اردنگی نثارش می کنند. حالا پیش خود فکر میکند که توطئه ای میان این همه برقرار است، لج می کند و راهش را کج میکند تا به سمت هیچ کدام نرود، اما بازم ضربه ای از ناکجا در انتظار اوست. این دیگر آخر دنیاست! نفرینی ازلی و تقدیری شومی را حس میکند که از همه سو او را فراگرفته است. اگر مگسه خیلی فیلسوف تر باشد، پیش خود می گوید که همه دنیا همینقدر آزارنده و بی معناست. همه ی مگس ها اینقدر تیره روزند و من هم از ابتدا همین بودم، فقط تازه به آن پی برده ام. حالا اگر هم کسی از سر تصادف دستش به بطری روی میز بخورد و آن بطری بشکند، طفره ی چندانی در باورهای آن مگس پدید نمی آید. احتمالا هیچ وقت فراختر از حدود آن بطری پرواز نکند و اگر هم دست برقضا چنین کرد، آنچه را که تجربه میکند، پای وهم و رویا و فریب بگذارد و حتا نشانه ی یک بلا بداند. شاید به مرور اصلا فراموش کند که چنین باوری داشته و باز پرواز کند و حتا پروازش را هم انکار نکند، اما خیلی بعید است که دیگر لذتی را که پیشتر از پرواز خویش می برد بی آنکه متوجهش باشد، مجدد تجربه کند، حتا ممکن است که درست در پرواز و رها باشد، اما در دل حسرت روزهای پرواز خود را بخورد. زندگی مگسی که فیلسوف باشد، چه بخواهد و چه نخواهد، برای همیشه به دو دوره تقسیم می شود: پیش از بطری و پس از آن...

گفتم: پس حتمن خوش به حال جاهلان و بی خبران! این همه قصه سر هم کردی که بگویی زندگی فلسفی چه فلاکت بار است و فیلسوفان هم مریض دو عالمند؟ انتظار داری چون دانشجوی فلسفه ام، از در دفاع دربیایم و از فضیلت ها و لذت های یک زندگی فلسفی، چکامه ها بسرایم؟ اصلا گیرم همه بدبختی مگس از روزی شروع شد فلسفه بافی کرد، خب برای مگسی که توی بطری گیر افتاده راهی هم جز فلسفه بافی باقی می ماند؟ میخواهی مگس درونت فیلسوف نشه تا کمتر رنج بکشه؟ خیلی خب! بهش بگو توی بطریه تا از دست از خیال پردازی برداره. تا مثل بچه ی آدم بشینه سرجاش، توی محدوده ی مقدور خودش پرواز کنه و دل به تصادف خوش کنه تا دست تقدیر بطریش رو بشکنه. بهش بگو که تمام خاطرات گذشته اش رو یکجا فراموش کنه، بگو اگر هم به یادش افتاد، اونها را با وضع فعلیش مقایسه نکنه! اگه به خرجش رفت و مگس خوبی بود، خب فیلسوف نمیشه و درد و رنجی را به جان نخواهد زیست. چرا فکر میکنی کسی که زندگی فلسفی رو انتخاب میکنه، از فواید جهل بی خبره؟ فکر میکنی فیلسوف معنی حال خوب رو نمیدونه و طالبش نیست؟ فکر میکنی به خودش و بقیه بی دلیل سخت میگیره که ثابت کنه با همه متفاوت و از همه خاص تره؟ اشتباه میکنی عزیز دل! در همه ی دنیا، شعری رو سراغ ندارم که زیباتر از فلسفه در ستایش زندگی سروده شده باشه، و حتا در ستایش جهل! بله! در ستایش جهل! فکر میکنی آن مگس نگون بخت، اگر به این ها فکر نمیکرد، اصلا میتوانست به زندگی خود ادامه بده؟ اگر با این افکار به این توجیه نمی رسید که یکجا بنشیند، لابد آنقدر خودش رو بی هدف به جداره ی بطری می کوفت تا جون از تنش در بره. اگه سیر همه ی افکار این مگس رو دنبال کنی، میبینی همه اون بافته ها آمده بودند تا حقیقت خردکننده ی زندگی در یک بطری رو برای او قابل هضم تر کنند، افکاری که پس از شکسته شدن شیشه هم به زودی فراموش می شوند تا مجددا نیروی پرواز به بال های او برگرده، افکاری که همه این مدت، چهره ی حقیقت کریه و ضدزندگی رو برای او پوشاندند، مثل لفافی دور نیروی پروازش پیچیده شدند تا روز دیگری باز بتواند پرواز کند. اگر زندگی اون مگس به دو دوره ی قبل و بعد بطری تقسیم میشه، تقصیر فلسفه نیست، تقصیر بطریه. فلسفه فقط کوششی بود تا زندگی بعد از بطری هم ممکن باشه. حقیقت اینه که وقتی از چیزهایی آگاه شدی، دیگه نمیتونی با اراده و خواست خودت فراموش کنی و به جهل مقدسی برگردی که زندگی معصوم در آن جریان داره. فلسفه فقط یک جور هنر جاهل شدن در عین این آگاهی ناگزیریه حالا روی سرت هوار شده. فکر میکنی بهترین هنر نیست؟ به نظرت کارش رو خوب انجام نمیده؟ خب اگر راه بهتر سراغ داری پس معرفیش کن. تردید نکن تمام فیلسوفان تاریخ فلسفه، دست از فلسفه می شستند و جلوی در حجره ات صف می بستند! درست است که فیلسوفان به این شهره اند که ستاینده ی دانایی و دشمن جهل اند، اما این ستایش و ستیزه را نه تا آنجا پیش میبرد و نه اصلا میتوانند تا آنجا پیش ببرند که فرصت و امکان زندگی کردن از آنها سلب شود. قدری جهل برای زنده ماندن لازم است، همانگونه که قدری زنده ماندن برای در جست و جوی دانایی ماندن...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۷
یوزف کا

نظرات  (۲)

۱۷ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۵۴ قالب بلاگ رضا
جالب بود
پاسخ:
خواهش میکنم
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۳۷ نرگس نورعلی وند
لزوما مگسه فیلسوف نمیشه
ممکنه یه آدم افسرده یا بدبین و بداندیش بشه که با یه عینک تاریک به همه چیز نگاه میکنه
یا متوهم توطئه بشه
به نظر من این حکایت شبه روشنفکرهای غربزده است که از داخل بطری ایران به فضای جهان مدرن پرتاب میشن
پاسخ:
اگر توجه کنید مگس ما از قضا همه ی این احوال را تجربه کرده بود، مساله سر این بود که دلیل این همه احوال آشفته، فلسفه اندیشی و سبب اندیشی اش بوده یا نه. یعنی این مگس اگر از ابتدا خود را درگیر پرسش های شبهه فلسفی نمی کرد، این افکار بیمارگون و عجیب سراغش می آمد یا نه؟ عرض من این بود که در چنان احوالی، او گریزی از اندیشیدن و پرسشگری فلسفی از خودش و وضعیتی که در آن افتاده نداشته. اگر در انتها نیز توانسته بر تمام بداندیشی ها و افسردگی هایش فایق بیاید، چون منشا آن، نه خود افکار بدبینانه و عینک تاریکش، بل پرسشگری فلسفی اش بوده است.
اما این که تصور میکنید این، تنها حکایت دسته ای ست که شما به آن اشاره کردید، با شما چندان موافق نیستم. غربزدگی آن طور که مرحوم فردید این لفظ و مفهوم را جعل کرد، ناظر به مفاهیم روانی از جمله خودباختگی و ... نبود، بل ناظر به وضعیت عمومی و تاریخی ای بود که از مرجع تقلید و عالم دینی و روشنفکر تا مردمان عوام را فراگرفته است. انسان ایرانی خواسته یا ناخواسته از داخل بطری ایران و انحطاطی که در عالم معاصر دچارش شده بود، به جهان هفت رنگ مدرن پرتاب شد و جز اندک اهل تفکر، جملگی ساکنان کشتی این کشور، دستخوش توهم و ایدئولوژی اندیشی شدند، عده ای ستاینده و عده ای ستیزنده. در این وضع از قضا اگر راه نجاتی قابل تصور باشد، در جرات اندیشیدن داشتن و درد تفکر را به جان خریدن است. دردی ناشی از گشودگی به جملگی آشفته حالی که ما در آن پرتاب شده ایم، از مراجع دینی منحط و ناتوان از درک جهان جدید تا ستایندگان چشم و گوش بسته ی پشت کرده به تاریخ خودشان. باید آشفته حالی و بیماری جملگی اینان و نیز خود را فهمید و به دشواری به آن اندیشید، مگر راهی از خلال این تهور و جهاد اکبر و اصغر، بر ما روزی گشوده شود

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی