آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط بیست و ششم: کار، تن پروری و بیهودگی

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۴۰ ق.ظ

1) فکر می کنیم که کار کردن چیزی ست در مقابل بی کاری یا تن پروری. افراد را با این عینک می نگریم که او یا در جایی مشغول به کاری ست یا ناتوان است و سربار و بیهوده. عموما لحظه ی آغاز یک کار را مترادف با یک تصمیم می دانیم، پس بی کاری را به بی تصمیم بودن و بی تصمیم بودن را به سست اراده بودن منسوب می کنیم. تصور می کنیم که آدم ها ابتدا به ساکن، کاری بلد نیستند و برای ورود به هر کاری باید آموخته شوند، پس برای گریز از مهلکه ی بی کاری، تن به سال های متمادی آموختن می دهیم. روزی نیست که با این مفروضات، و شابلون این مفاهیم، تصویر خود و اطرافیان خود را نسنجیم و عجب آنکه، روزی نیست که با این همه تدبیر، باز در بیهودگی و ملال غوطه نخوریم. فکر میکنیم که هم مساله را می دانیم و هم راه حل را، اما توگویی راه پیش پای ما فروبسته می شود و مساله ی حل نشده، بزرگتر و بغرنج تر می گردد.


2) می توان در این مفاهیم هم به صورت دیگر نگریست. فرض اولیه و بنیادین که تمامی این مفاهیم بر بنیاد آن شکل گرفته اند، یک عبارت است: «ما هماره در وضعیت منفعل و ساکن و غیرفعالیم، مگر آنکه دست به کاری زنیم». در اینجا مجال آن نیست که تمام زمین وسیعی را که این پیش فرض در آن ریشه گرفته، بررسی کنیم، اما دستکم میتوان یک جهت از جهات پرشمار آن را واکاوید. آیا کار، یا به طور کلی تر، آنچه فعل می خوانیم، هماره در گرو تصمیم و تحرکی از بالا و ارادی ست؟


3) در یونان باستان، برای نخستین بار از دوگانه ی مهم قوه و فعل سخن گفتند، بذر درخت بالقوه است و حال آنکه درخت، بالفعل درخت است. ارسطو برای فعل از لفظ یونانی انرگیا (energeia) استفاده کرد که از ریشه ی ارگون (ergon) به معنای کار گرفته شده و به طور تحت الفظی، انرگیا یعنی دست اندر کار بودن. لفظ عربی فعل و فعلیت نیز درست به وفق همین معنا برگزیده شد که از دقیق ترین ترجمه های فلسفی از زبان یونانی به زبان های دیگر بود. اما این ریشه شناسی چه کمکی به درک مفهوم کار میتواند کرد؟ از دیدگاه یونانی که از خلل فلسفه در جهان نفوذ کرد و پس از رنسانس تا به امروز عالم گیر شد، وجود داشتن یا بودن (به یونانی فعل اینای einai) درست مساوق یا هم مصداق با انرگیا یا فعلیت تلقی می شد. اگر بذر، درخت بالفعل نیست، بدان معناست که بذر درخت نیست یا هنوز درخت نیست، حال آنکه اگر چیزی بالفعل است، یعنی به تمامی حاضر است و «هست». موجود بودن هر موجود، فعال بودنش، دست اندر کار بودن یا دارای اثر بودنش (به تعبیر صدرای شیرازی) است. کار و فعلیت، نه اتفاقی آن بیرون و منتظر تصمیم و اراده و توجه ما، بل نفس موجود بودن ما، حاضر بودن مان و هست بودن مان است. به بیان پدیدارشناسانه، ما «هماره پیشاپیش» در فعلیت یا دست اندر کار کاری هستیم، اعم از آن که خود بدان ملتفت باشیم یا نه، درست همانگونه که بدن و اندامی داریم، پیش از آنکه نام و آناتومی آن را بدانیم یا حتا اگر منکر وجودشان بنابر دلایلی باشیم.


4) این شاید راه حلی زیادی فلسفی یا کلی به نظر برسد، حتا به سفسطه می ماند که بگوییم همین که هستم، فعلیت و کاری را محقق می کنم پس بی کار نیستم! البته که فلسفه هماره دوشادوش سایه اش، یعنی سفسطه، هویدا میشود. اما مساله دفاع در برابر اتهام بی کارگی و بیهودگی نیست. مساله کوششی برای درک معنای این کلمات است. ساده ترین نتیجه ای که میتوان گرفت، دسته بندی ای ست مبنی بر آنکه ما دو گونه کار خواهیم داشت: کارهایی که اولا و بالذات از آن رو که هستیم در حال تحققش هستیم (به قول ارسطوییان کمال اول) و کارهایی که خواهان تحقق و مایل به آنهاییم اما هنوز محقق نشده اند (باز به قول ارسطو و ارسطوییان کمال ثانی). به نظر می رسد که برای کارهای دسته ی دوم است که به کار کردن و کوشش و گریز از تنبلی فراخوانده میشویم و به کارهای دسته ی اول، اصولا جز جماعت بیکاری مانند فیلسوفان، کاری نخواهند داشت!


5) ولی گره گاه بنیادین این مساله در اینجاست: اگر هستی یک موجود، عبارت است از دست اندرکار بودن او، پس چگونه از همان موجود -یعنی همان کار و فعلیت محقق- میتوانیم بخواهیم کار دیگر یا فعلیت دیگری را که هنوز محقق نیست، انجام دهد، چه، اگر چنین کند دست اندر کار کار جدید و محقق به فعلیت دیگر شده، یعنی واجد هستی دیگر و در یک کلام موجود دیگری شده! باز هم سفسطه! از او می خواهیم که کار کند و او دلیل می آورد که اگر کار کنم که دیگر اینی که هستم نخواهم بود، پس منی که هم اکنون هستم، جز این کار و فعلیت کنونی (کمال اول) را به تحقق و انجام نتوانم رساند! دلیل تازه برای تن پروری و در رفتن از زیر کار! اما فراموش نکنیم که سفسطه سایه ی فلسفه بود و سایه هم بی حضور آفتاب و شی ای که او، سایه ی آن است، نمیتواند ممکن باشد. پس معنای فلسفی این سفسطه چیست؟


6) برای انجام کاری، نمی توان خواهان آن بود که نتیجه کاملا مستقل از کننده ی کار باشد. کننده ی کار، وجودی دارد و به تبع وجودش، فعلیتی، کاری و خاصیتی. سفسطه ی بالا درست می بود اگر توقع تحقق کار، چشم داشت آن باشد که نتیجه ای مطلوب و ذهنی، آن هم کاملا بیگانه و متفاوت از جنس کسی که آن را انجام می دهد، بدست آید. کار کردن، اگر بناست که معنای کاریکاتوری و ابزورد بالا را نداشته باشد، باید هماره به صورت مشروط یا مقید درک شود. این تصور که کاری نکردیم، چون نتیجه ی مطلوب و قابل انتظار بدست نیامده، تصوری که مستتر در محتوای بند اول بود، باید به کنار نهاده شود. تحقق کمال ثانی، یا غایت القصوی، جز از مسیری که از وهله ی کنونی بگذرد، ممکن نیست. این را شاید هر کدام به خوبی بدانیم و تایید کنیم و نیازی هم به این همه فلسفه بافی سفسطه گون، برای درکش نداشته باشیم، اما درست در لحظه ای که به حال و اوضاع خود و دیگران فکر میکنیم، باز در قالب همان مفاهیم و در نتیجه در ادامه ی همان منطق مبتنی بر آن قضاوت و عمل میکنیم. شرط تحقق و انجام کاری، نه اراده و میل و خواستن، بلکه کوششی برای درک وضع و فعلیت و حالت کنونی خویش و از آنجا رفتن به سمت اهداف و غایاتی ست که بنابر امکانات و محدودیت هایش خویش میتوانیم به آن برسیم. هر جا که چنین خودآگاهی چه در فرد و چه در جمع و چه در هیئتی تاریخی غایب بود، باید که پیشاپیش از انجام گرفتن کار و به سامان شدن امور، چشم پوشید.


7) اما این همه، هنوز درک تمام جهات پیچیده و درهم تنیده ی کار کردن نیست. اگر با شرحی که درباره ی کار آوردم پیش بیاییم، هنوز می توان پرسید که معنای ملال و بیهودگی چه می شود؟ اگر هماره به سبب هستی خویش کاری را مرتکب میشویم، پس بیهودگی و ملال که پیش از این به فقدان کار و معلق بودن از امور تعریف می شدند، اکنون چگونه فهم می شوند؟ توضیح این معانی البته که دامنه ی خرده تامل ما را فراخ تر میکنند، اما میتوان به همین سخن اساسی مارکس اکتفا کرد که ملال و رنج، جز جدایی ناپذیر کار است و بی راه نیست که مفهوم کار در عالم جدید با labor، تعبیر شده که بر اساس توضیح هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، متمایز از action یا کنش است. کار، از اساس متضمن رنج و ملال است و برخلاف مفهوم کنش، با این رنج پیوند دیرین دارد. به همین روست که می توان گفت، دستخوش ملال شدن ما، نه از بی عملی، بل ناشی از گونه ای کار است که بر اساس درکی شبهه مارکسی، میتوان آن را کار از خود بی گانه شده نام نهاد (مارکس این عنوان را برای مفهوم و مناسبت دقیق تری به کار می برد). 


8) گریزی نداریم که کار و وقت خویش را بازیابیم ورنه، دور نیست که این ملال ناگزیر، تمام عمر ما را فراگیرد. تصور دست زدن به هر کاری، برای گریز از ملال، چنانکه بارها نیز آن را آزموده ایم، حاصلی ندارد مگر افزون شدن ملال و پریشان تر شدن احوال. ملال همچون براده های اضافی نجاری، از پس هر کار که به آن دست بزنیم، پدید می آید. به همین روست که باید وجهه ی همت خویش را، نه بر کاری انجام دادن به هر قیمت، بل بر انجام کارها به سامان و خرد، نهاد. این سامان و خرد، درک فعلیت و جهت و موقعیت خویش است، خودآگاهی ست و کیست که ندادند خودآگاهی را نمیتوان به سادگی و از پی هیچ فرمولی بدست آورد. با این همه، میتوان نشان داد-گرچه اینجا دیگر مجالش نیست- که در هر موقعیت و بنابر هر موقعیت خاص، معیاری قابل دریافتن وجود دارد تا بر اساس آن به خودآگاهی بتوان رسید، اما وجود معیار در هر موقعیت، با در دست بودن آن معیار متفاوت است. شاید بهترین پایان برای این خرده تامل آشفته این باشد که «نقطه ی آغاز و کوشش نخست، چیزی جز جست و جو برای یافتن این معیار مستتر در موفعیت نیست».

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۶
یوزف کا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی