آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

1) تازه نتایج کنکور آمده بود. کنکور دادن توی شلوغی های سال 88، آن هم از آدم سر به هوایی مثل من، نتیجه ی بهتری هم نمی داد. خانه اما غمگین بود. غمی که نمی شد به خوبی منشاش رو تشخیص داد، حال و روز در هم و برهم شهر و دادگاه های اعتراف نمایشی، یا رتبه ی نه چندان درخشان من. مشاور کنکورم که به اندازه ی تمام نفرت عمرم از او کینه به دل داشتم، جلسات راهنمایی انتخاب رشته برپا کرده بود. به خاطر حال بد خانه و روحیه ی همیشه محافظه کارم، با اصرارشان برای شرکت در این جلسات، مخالفتی نکردم. آدرس اما پیچ در پیچ بود، خیابان شریعتی، اطراف سید خندان و جلفا. مجبور شدیم ماشین را دور تر، حدود میدان کتابی پارک کنیم و خوشبختانه به همه ی این دلایل، به جلسه نرسیم. وقت برگشتن از همان حوالی بود که چشمم به تابلوی دانشکده ی علوم دانشگاه خواجه نصیر خورد. عجیب بود، وسط کوچه، روی چیزی شبیه پل هوایی که یک طرف کوچه را به طرف دیگر وصل میکرد. این تصویر، شاید ماندنی ترین تصویر آن عصر مردادی بود، البته در کنار چهره ی نذار و زرد اعتراف کنندگان علیه خود در تلویزیون.


2) آخر کار خودم را کردم، برگه ی انتخاب رشته را طوری پر کردم که فیزیک یکی از دانشگاه های تهران را بیاورم، که آوردم، همان دانشکده ی عجیب. شب شهریوری اعلام نتایج، با خانواده ای که تشنه ی ذوق کردن از فرط غم بودند، به خیابان های تهران زدیم تا شمایل خانه ی سال های بعدم را زیارت کنیم. همان کوچه بود، دانشکده ای که دو در شمالی و جنوبی در دو سوی کوچه اش داشت و تابلویی قدیمی و رنگ و رو رفته. روز بعد با مادرم تصمیم گرفتیم تا مسیر پیاده اش را نیز با پاهای خود گز کنیم، که کردیم. در عصری شهریوری و نیمه خنک. این بار درختان حیاط جنوبی را می شد دید، و دلبری رنگ برگ هایی که دارند خود را برای پاییز آرایش میکند. درهای نرده ای کوچکش بسته بود، ولی درهای عالم خیالم از هر زمانی به آن محوطه گشوده تر. بلاگ یکی از ورودی های فارغ التحصیل آن دانشکده را با زحمت پیدا کردم و دو شبه محتوای چهار سالش را خواندم. از استادان گرفته تا مراسم های افطاری تا اتاق انجمن علمی. من با همه شان خاطره می ساختم بی آنکه هنوز حتا از نزدیک دیده باشم شان. آن هم نه در بدن خود؛ که در تن دختری که چهار سال از من بزرگ تر بود و حالا هم یکسالی بود که فارغ التحصیل شده بود.


3) خیلی زود با حیاط جنوبی دوست شدم. ترمی نبود که مدیران بلایی بر سر هیئت و ریخت آن حیاط نقلی نیاورند. اما همه دستبردهایشان، باز چیزی وصف نشدنی را در آنجا بی گزند تغییر، ثابت نگه می داشت: هسته ای نامرئی و اثیری که زمان بر آن نمی گذشت و زندگی صدها دانشجو، اشک و عشق و ماجراجویی شان را در خود منجمد کرده بود. این فقط مایه ی لذت نبود، از قضا مایه ی عذاب هم بود. کمتر دانشجویی را می شد در آنجا پیدا کرد که از حضور در این مرداب راکد در میانه ی شلوغ ترین نقطه ی شهر، احساس زدگی خستگی نکند، اما من نکردم. شاید حتا یک وجب از آن دو ساختمان و حیاط هایش نبود که ماجرا و شیطنتی از حضور من و دوستان پرشمار اما مقطعی ام را تجربه نکرده باشد. حتا زیرزمین مخفی ساختمان شمالی که گویا پناهگاهی برای دوران بمباران و جنگ بوده و شاید سال ها بود که جز برای تلنبار کردن اوراق امتحانی دانشجویان به آنجا سر نزده بودند.


4) جایی که من لیسانس فیزیکم را گرفتم، هیچ وقت شبیه یک دانشکده ی به تمام معنا نبود. ترم های آخر که عزمم را برای تغییر رشته جزم کرده بودم و به متون فلسفی و ادبی بیشتر سرک می کشیدم، یک سوال هر چه بیشتر برای پرسش برانگیز میشد: واقعا زمان همانطور که نیوتون و گالیله تصویر و توصیفش کرده بودند، برای همه به یک صورت میگذرد؟ واقعا زمان بعد مستقل از مکان است؟ راستش را بخواهید هیچ وقت پاسخ دقیقی برایش پیدا نکرم. اما اینقدر بود که بفهمم هر مکانی، اگر نه زمان، دستکم عهدی متفاوت از مکان دیگر دارد. عهد هر مکان، فقط با اراده و قرارداد های انسانی برقرار نمیشود، اصلا شاید هیچ گاه نتوان فهمید که عهد یک مکان بر سر چیست و چگونه بسته می شود. اما میتوان فهمید بین طیف هزار رنگ احوال و احساساتی که یک مکان بر بدن های ما رسم میکند، تناسب و پیوستگی ای هست. توگویی که هر احوالی باشد، باز دست آخر، این حال، حال آنجاست. 


5) حیاط دانشکده ی علوم، درست در خلوت ترین روزهایش مرموز و مرموزتر میشد. شاید جای خالی و یادگار ماجراها و رفافت ها، در ایام خلوتی، مجال جلوت بیشتر می یافت. علوم و حیاطش، درست جای خالی ست که با همه خالی بودنش هیچ گاه خالی خالی نیست. نه فقط برای کسی که لزوما در آنجا، روزگار و خاطراتی از سر گذرانده باشد، بلکه برای هر کسی که هوای عهد بستن و خانه کردن در آن را داشته باشد. 


6) نوستالژی، از دو کلمه ی یونانی ترکیب شده که معنای تحت اللفطی آن، «درد بازگشت به خانه» است. راستش هیچ وقت حسرت بازگشتن به گذشته یا زمان معین را نداشته ام، اما هوای بازگشتن به جایی که بتوانم در آن خانه کنم، همیشه سوداییم کرده. فرقش چیست که شصت سالم باشد یا شش سال. آنجا که عهدی باشد، فضایی گشوده برای دوستی هست و در جایی که فضای دوستی باشد، توان خانه کردن نیز. همه ی عمر و خاطره و حافظه ام را هم اگر از من بگیرید، باز این «نوستالژی» را نتوانید گرفت. فرق فارقی ست بین خاطره بازی با ایام و یادها، و سودای بازبستن عهدها و دوستی ها و بازگشتن به خانه ها. خانه در خاطرات معدوم گذشته نیست، در جایی فراسوی گذشته و آینده ست، در اوقات اثیری چسبیده به هر لحظه. مازادی در دل هر ثانیه که نه در تعریف تنگ و مضیق ازمنه ی ثلاثه -حال و گذشته و آینده- می گنجد و نه در دستور زبان های موجود در جهان، وجه و صرف و زمان و شناسه ی معینی برایش توصیفش حاضر است. عهد مکان، وقت دوستی، مقامی که در آن خانه بتوان کرد، درست حوالی همین مازاد خاطره ی مرموز و بی نشانی در زمان، پیدایش میشود...


پ.ن: این قطعه ی معروف و اثیری از فیلیپ گلس، موزیسین مینیمالیست معاصر، حین مطالعه ی این متن به شدت توصیه میشود:




موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۴
یوزف کا

نظرات  (۶)

فیزیک ُ فلسفه ...

چه ترکیب خوبی !


+ سلام راستی !

پاسخ:
بله، ترکیب بسیار جذابی ست، البته نه در قامت واحدهای بیهوده که باید پشت سر هم پاس شوند تا صندلی برای نفر بعدی خالی شود...

علیک سلام :-) 
قلم نویسنده برام سنگین بود یه کم اما خیلی خوب بود و یه جور ملموس بود برام و یه حس خاصی داشت ... !

 عهد هر مکان ! چه جالب..تاحالا اینطور بهش نگاه نکردم..
داشتم فکر میکردم کجای دانشکده ما شبیه حس شما به حیاط جنوبیه دانشکده علوم بوده ..اخرش یه جا اومد به ذهنم ... من صداش میکردم "سر قبر"!  مزار موسس دانشگاهمون اونجا بود و فکر میکنم سر قبر اون خدابیامرز عهد خاصی داره!؛)

حرف شما درمورد فرق بین خاطره بازی با ایام گذشته و  تفاوتش با سودای برگشتن به خاطره ها خیلی منو به فکر فرو برد ... اون چیزی که در مورد خانه تعریف کردید خیلی جالب و عجیب  بود برام ولی خب فکر میکنم اگه از حال یا ایندت ناامید و ناراضی باشی ، با همه تعریفهایی که شما کردی باز ناخوداگاه دلت بخواد برگردی به همون خونه قدیمی در همون مکان و زمان خاص!  و خیلی دنبال عهدها و نشونه ها نباشی تا بخوای خونه جدیدی رو که ازش تعریف کردی،پیدا کنی ! چنگ میندازی به همون زمان خاصی که برات دلنشینه! ااینطور نیست؟ 
اصلا من خوب متوجه منظور شما شدم یا برداشتم اشتباه بوده؟ 

فلسفه رشته شیرینیه برعکس فیزیک که نچسب و یخه !

پاسخ:
جای خوشحالیه که این متن، ارزش خواندن داشته براتون.

من فکر میکنم عهد و اوقات هر مکان، نسبت مستقیمی دارد با جایی که در آن، گونه ای دوستی و پیوندی از سر مودت میان انسانها ممکن شده است. البته تا دلتان بخواهد هم میتوان مکان هایی یافت بی عهد و وقت خاص، مکان هایی مثل مفهوم زمان در فیزیک کلاسیک، خطی و تخت. جایی که غریب باشد و هیچ پیوند از سر عاطفه و مودتی با روح آدمی برقرار نکند، که کم مصداق هم نیستند شوربختانه

توضیح شما، توضیح معقول و به جایی ست و به خوبی حال و اوضاع کسانی را روشن می کند که از نوستالژی، همان خاطره بازی و غرق شدن در گذشته را مراد میکنند. اما فکر میکنم که در هر حال، این وضع فریبی موقتی بیش نباشد و آدمی دیر یا زود، از تمرکز صرف بر گذشته و جزییات گذشتنی دستخوش ملال می شود و به فراموشی اش می سپارد. شاید اگر بتوان نسبتی از سر خودآگاهی و تذکر، بر احوال خود یافت، آنگاه نیز آشنای خود را نه در اسباب و وسایل فانی گذشته، که در همان عهد و دوستی یافت که از هر سه گونه ی زمان، فراتر می رود. البته این که خود این توصیه چگونه عملی می شود و آدمی چگونه بر غفلت خویش فایق می آید، سوالی ست که من هم برایش به پاسخی نرسیدم و گمان هم نمی کنم که پاسخی مشخص و ثابت بتواند داشت.

درباره ی دلچسبی و شیرینی هم فکر میکنم درست تر آن است که بگوییم نگرش فلسفی به جهان جذاب و شیرین است تا خود محتوای فلسفی. از قضا برای یکی دیگر از بلاگرهای مخترم توضیح میدادم که خشکی و خسته کننده بودن مطالب کتب و معلم های فلسفه را به پای خود فلسفه نگذارد، چرا که ایشان برخلاف شما معتقد بودند که فلسفه رشته ی غیرجذاب و بی روحی ست. اما، واقعیت این است که چگونگی نگاه ما به مسایل میتواند رنگ و ظهور آنها را مشخص کند. در دوران خواندن فیزیک هم کم دوستانی نداشتم که با ذوق و ظرافتی فلسفی به همان مفاهیم و فرمول های فیزیکی نگاه می کردند و از همان نقطه و دوستان هم بود که جرات عزیمت به رشته ی فلسفه کردم، درست به همان سان که بین دوستان همکلاسی کنونی ام، ذوق تباه و دیدگاه منحط فلسفی کم نفوذ ندارد...
مدتهاست نوستالژی من اینه که هر ماه سر میزنم به کوچه ی قدیمیمون. کوچه ای که از تولد تا چهارده سالگی اونجا زندگی کردم. پنج شش ساله که سر زدن به اونجا عادتم شده، انگار اونجا همون حس بودنی که در کودکی تجربه اش میکردم رو دوباره تجربه میکنم. همون حال عجیب که گره خورده با تاثرات حسی من از محیط اونجا.
حالا  نمیدونم این تجدیدعهده یا خاطره بازی... کلا بعضی مکان ها هست که آدم حال و هوای عجیبی اونجا داره. میخواد جای قدیمی یا یه جای جدیدی که تا برای اولین میبیندش.
پ.ن. ممنون بابت موسیقی، جدا همون حال و هوای عجیب رو  داشت.
پاسخ:
درسته، برخی جاها اصلا از همون لحظه ی اول، «آن» دارند!

خواهش میشود :)
۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
بندآخر، بند ۶:)))

پاسخ:
ماجرای خنده چیست دقیقا؟
راست میگید ... فک کنم اگه به خاطرات گذشته برگردیم و بخوایم همونا رو تکرار کنیم بعد یه مدت ملال اور باشه .. ضمن اینکه ادم با گذر زمان دست خوش تغییره و ممکنه چیزهایی که در گذشته یا زمان خاص اونقدر براش دلچسب و شیرین بوده ، با گذشت زمان همون اتفاق به دلچسبی اون زمان خاص نباشه و این باعث میشه مدام ناراضی باشه ... بهترین کار همونه دنبال عهد هر زمان باشه... ضمن اینکه من فکر میکنم هر اتفاقی توی زمان خاص خودش و در یه ثانیه خاص یه حسی رو تولید میکنه که صرفا منحصر به همون زمان خاصه و تکرار شدنی نیست 

در مورد شیرین یا خشک بودن رشته درسی  هم قبول دارم حرفتون رو ... به نگاه ما بستگی داره..
 اینو خودمم تجربش کردم.. توی رشته ایی درس خوندم که به خشک و سرد بودنـمعروف بوده ..از همکلاسی هامم بودن کسایی که هیچجوره نمیتونستن ارتباط برقرار کنن با این رشته و بسیار غیرقال انعطاف و خطکشی شده میدونستنش... ولی خودم چنان بعضی از مباحث برام شیرین بود و لطیف که انگار داشتم غزل عاشقانه میخوندم :) منظور اینه که   این خشک بودنی که بقیه میگفتنو درکـ نمیکردم و راحت میشد باهاش ارتباط برقرار کرد .... البته از حق نگذریم بعضی از درسا رو دیگه هیچ جوره نمیشد باهاشون کنار اومد مثل همون مکانهایی  که بی عهدن و  غریب و بی عاطفه  هستن
موفق باشید
پاسخ:
مساله ی منحصر به فرد بودن احساسات و امکان تکرار آنها، از آن دست موضوعات عجیب و جذاب است. توصیه میکنم اگر فرصت و حوصله اش را دارید، رمان در جست و جوی زمان از دست رفته ی پروست را حتمن بخوانید.

شما هم موفق و سلامت باشید
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
این خنده نشان دهنده قهقه نیست! نشان دهنده لبخندِحاصل از یک حسِ خوب هست!
پاسخ:
بله بله، جای بسی خوش وقتی ست که چنین است :-) 

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی