آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط بیست و چهارم: در آستانه

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۳۲ ب.ظ

باید اِستاد و فرود آمد

بر آستانِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و

اگر بی‌گاه

به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.


 


کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود

آنجا

تا آراستگی را

پیش از درآمدن

در خود نظری کنی

هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،

که آنجا

تو را

کسی به انتظار نیست.

که آنجا

جنبش شاید،

اما جُنبنده‌یی در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف

نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت

نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش

نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ

تنها تو

آنجا موجودیتِ مطلقی،

موجودیتِ محض،

چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت

حضورِ قاطعِ اعجاز است.

گذارت از آستانه‌ی ناگزیر

فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:

«ــ دریغا

ای‌کاش ای‌کاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی

درکار درکار درکار

می‌بود!» ــ

شاید اگرت توانِ شنفتن بود

پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ

چون هُرَّستِ آوارِ دریغ

می‌شنیدی:

«ــ کاشکی کاشکی

داوری داوری داوری

درکار درکار درکار درکار…»

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف

هیأتش زمان. ــ

و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.


 



 


بدرود!

بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)

رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار

شادمانه و شاکر.


 


از بیرون به درون آمدم:

از منظر

به نظّاره به ناظر. ــ

نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ

من به هیأتِ «ما» زاده شدم

به هیأتِ پُرشکوهِ انسان

تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم

غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم

تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم

که کارستانی از این‌دست

از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بیرون است.


 


انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:

توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن

توانِ شنفتن

توانِ دیدن و گفتن

توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن

توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان

توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی

توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت

و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان.


 


انسان

دشواری وظیفه است.


 



 


دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر

هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.


 


رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته

گذشتیم

و منظرِ جهان را

تنها

از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و

اکنون

آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و

آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ


 


دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام

به وداع

فراپُشت می‌نگرم:


 


فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.


 


به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چنین گفت بامدادِ خسته.)


 


۲۹ آبانِ ۱۳۷۱ - شاملو


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۳
یوزف کا

نظرات  (۲)

این «زاده شدن به هیئت ما»، اون جملات منقول از دریدا رو به ذهنم متبادر کرد که در خط هجدهم خواندم؛ «من این که هستم نمیبودم اگر دیگری نبود.» فکر میکنم ما به ‌واسطه ی حضور دیگری بود که به کوه ها اشاره کردیم و زبان گشودیم و گفتیم «کوه»، کوهی که با واژگان دیگری از قبیل شکوه و مهابت و غرور پیوند خورد، و یا زبان گشودیم و گفتیم دریا و دریا با وسعت و خروش و بوی نمک سواحل آمیخته شد. همینطور زبان گشودیم و هرچیزی رو به بند واژه ها کشیدیم. جنبندگان، رستنی ها، جمادات، عواطف، خدا... هرچه بیشتر دنیا رو در این سازماندهی گنجوندیم، بیشتر فهمیدیم و احساس «بودن» شکل گرفت. هرچه بیشتر «هست» شدیم بیشتر «تنها» شدیم. شاید اگر من تنها آدم دنیا بودم هرگز احساس تنهایی نمیکردم. هرگز حسرت فراچنگ آوردن تمام آگاهی ها و تمام دانایی رو نمیخوردم. دیگر از مرگ نمیترسیدم. درواقع انگار ما به واسطه ی همدیگره که انسان شدیم و این بار امانت شاید همین باشه.

پرحرفی من رو ببخشید. این پست شما کیفیت آشنایی داشت که من رو سر ذوق آورد و گفتم برداشت خودم رو بنویسم، ولو در حد این هذیانات!
پاسخ:
خواهش میکنم پرهام جان، لذت بردم از کامنتت. البته این پست، شعری از شاملوی عزیز است. شاعر هماره میتواند چیزی را به حس بیان کند که فیلسوف با فهم خویش آن را میفهمد. همین شاملو، در قطعه ای معروف، وضع انسان را چنین وصف کرده:
«کوه ها با هم اند و تنها یند همچو ما ،با همان تنهایان...»

:D

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی