آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط بیست و سوم: تمنای وصال و رنج راه

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ب.ظ

1) در ادبیات ما معنایی هست که به تواتر با آن رویارو شده ایم: شوق وصال، درد هجران، کندن بیستون به عشق معشوق، رنج راه و سلوک پر صعوبت برای نیل به مطلوب. شاید کمتر مضمونی در ادبیات ما -که بن فرهنگ و شیوه ی بودن ما در جهان تاریخی مان است- به چنین وسعت و بسامدی پیدا شود. از دیگر سو، همین مضمون در نگاه حکمی و عرفانی ما نیز مکرر شده، از لحاظ معبود همچون معشوق ازلی تا سلسله مراتبی چون شریعت و طریقت و حقیقت. اما این تواتر و آشنایی می تواند معنای این مضامین را نیز بر ما هویدا کند؟


2) این معانی چندان هم از حقیقت زیست هر روزه ی ما دور نیستند، به خلاف مفاهیمی چون جوهر و عرض و ماهیت و جنس و فصل، برای درک آنها نیازی به دانستن ظرایف نظری و تعاریف فنی نداریم و بسا که هر کدام به میانجی تجربه ی زیسته ای که از عشق و شوق و تمنا داشته و داریم، از ظن این تجارب، هم سخنی و همدلی با این مضامین و اشعار کرده ایم. نوری که از میانه ی تجربه ی زندگی و جهان ما، بر این ابیات می تابد، آن ها را به صورت و رنگی آشنا هویدا میکند، ولی همانگونه که هر نوری رنگ خود را بر اشیا می زند و به آن ها صورتی تازه میدهد، آیا نور ناشی از تجربه ی زیسته ی ما نیز، چهره ی این معانی را مغشوش و درهم نکرده است؟


3) از این ابیات و مضامین، درکی عمومی پدید آمده است که به تناسب جهان و نظم کنونی آن، صورت و معنایی یافته اند. جهان ما و خردمندی موجود در مناسبات آن، جهان بازاری و خرد حسابگر معطوف به بازار است. به تعبیر مارکس، فتیشیسم کالایی، فقط در مناسبات عرضه و تقاضای اقتصادی باقی نمانده، بلکه درک انسان از طبیعت و روابط انسانی را نیز تحت تاثیر قرار داده است. دیگر کمتر تجربه ی زیسته ای ست که رنگ و بوی مقولات بازاری به خود نگرفته باشد. در چنین جهان و چنان تجاربی از آن، کمتر می توان معنای عشق جنون آمیزی را سراغ گرفت که در هر بخش ادبیات و فرهنگ ما تکرار شده و راهنمای انسان ها برای زیستن و رسیدن به سعادت و حقیقت و تقلیل مرارت های زندگی بوده است. حالا وقتی که با خواندن سعدی، از «شوق کعبه» و «غم نخوردن از سرزنش های خار مغیلان» می شنویم، چیزی از سنخ معامله های بازاری و مصرفی به ذهن مان می آید: هر چیزی هزینه ای دارد و تمنای رسیدن به امر مطلوب، جز با پرداختن هزینه های آن، کامروا نمی شود.


4) آیا مقصود سعدی و حافظ و مولانا، وقتی که از عشق و دشواری های آن می گفتند، چنین بوده است؟ اگر کمی در بیان آنها دقیق تر شویم، به نظر نمی رسد که بتوانیم با این تفسیرها همراهی کنیم، برای مثال وقتی که حافظ از «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها» می گوید، درست به خلاف منطق مبادله، از رنج و هزینه ای می گوید که پس از رسیدن به مطلوب رخ میدهد، حال آنکه در بازار ابتدا هزینه را می ستانند و سپس کالا را میدهند. اما به همین سادگی نمی توان از استیلای مناسبات خرد بازاری گریخت، چرا که حتا همین مصرع را نیز میتوان باز با منطق بازار چنین توضیح داد که، هماره وقتی کالایی به دست می آوریم، باید منتظر مشکلات و نقصان هایی باشیم و اصلا گارانتی ها یا امکان به روز رسانی، برای همین «مشکل های پس از وصال»(!) پدید آمده اند. ادعای من این نیست که ما شعر شاعران را در ذهن خود به کالا و بازار و .. ترجمه می کنیم، من از «منطق» یا «خرد»ی می گویم که حتا با آن روابط شخصی و عاشقانه و دوستانه ی خود را تنظیم میکنیم. در این خرد و مناسبات میان انسانی نیز، باز دست به حساب کردن سود و زیان می زنیم. عاشق می شویم و فکر میکنیم که باید کارهایی را به عنوان هزینه انجام دهیم و انتظار خروجی و وضعیت معین مطلوبی را نیز داریم، که باز عموما مانند کالاها، باید مشابه وضعیت و حالات دیگران و به طور کل، حالت استاندارد باشد و اگر بعد از وصال نیز، به رنج و ملال افتادیم، از ماهیت بنجل و دروغین عشق می نالیم و می کوشیم دکان عاشقی را تعطیل کنیم و دیگران را از بیهودگی عشق آگاه سازیم، یا شکوه به جان زمانه میکنیم که دیگر مثل قدیم کالای خوب و با کیفیتی به نام عشق و روابط انسانی عرضه نمی کند. دور نیست که اشعار خواندنی وحشی بافقی را با صدای نخراشیده ی خود و ملودی دست چندمی، برای تسکین روح خود از گزند روابط ناکام مان مرور کنیم و یا شکست های عشقی مان را با غزلیات بوستان سعدی تشفی خاطر دهیم. این شاعران را به همین سادگی معاصرِ جهان در هم و بر هم و اقتصاد زده ی خویش میکنیم و شعرشان را درست به سان کالایی دارویی، به مصرف می رسانیم.


5) اما آیا میتوان از افق دیگری، به شعر شاعران نزدیکی جست؟ پاسخ ساده نیست. پاسخ این پرسش ساده بود، اگر که تنها به یک آری یا نه نیاز داشت، آری یا نه ای که فقط بر اساس یک درک ادبی و شعری، ارایه شوند. وانگهی، برای شکافتن و تغییر افق، نیاز به چیزی بیشتر از ذوق آزمایی و حتا کوشش در درک عناصر ادبی یک متن است: چیزی از سنخ تفکر و تامل. در تامل بر یک معنا یا مضمون، می کوشیم که قدمی از درک خویش فاصله بگیریم و آن را به پرسش بکشیم. شعر شاعران، روایتی ست از ماجرای رنج و رجا و خوف و کامکاری و ناکامی ای که در راه طلب، آن ها را به جان می آزماییم. پر واضح است که امروز دیگر نه فرهادی در کار است و نه همت بیستون کندنی. ما دیگر تن به ماجراجویی و دیالکتیک طلب نمی دهیم و این درست همان لجظه ای ست که فقدانش را با خرد عمومی و بازاری و مناسبات زندگی پر میکنیم. دور نیست که امروز شاعری با صداقت و صمیمیت، مجنون را احمق ترین انسان روی زمین بخواند، یا خود روشنفکر خوانده ای که فرهنگ تاریخی ما را یکسره خمودی و سیر در هپروت و عشق های بی وجه توصیف کند. اما چیزی که از آن با عنوان ماجراجویی طلب یاد کردم، اتفاق عجیب و ناآشنا و تجربه ای باستانی و مطلقا گم شده نیست. همه ی ما از قضا به وجهی آگاه یا نا آگاه آن را زیسته ایم، چه، مناسبات جهان، با هر میزان از نفوذ و قدرت، هیچ گاه یارای آن را ندارند که آدمی را از تجاربی محروم سازند که به عنوان یک موجود زنده، معنا و اساس حیات خویش را با آن ها بدست می آورد.


6) به خلاف منطق بازار، سنخ نسبتی که با جهان و امیال خویش برقرار میکنیم، هیچ گاه یک مبادله ی متقارن و دوسویه نیست. هیچ گاه دل بسته ی امری نمی شویم که معین و ثابت و بی ابهام و است و نیز به تمامی تن به محاسبه و معامله بدهد. شاید به دست آوردن یک ماشین، صندلی ای در یک دانشگاه، یا حتا  داشتن کتاب های گران سنگ و یا آثار هنری آنچنان مثل فیلم های شاهکار یا اجراهایی از قطعاتی ماندگار در تاریخ موسیقی، جملگی به میانجی چیزی از سنخ یک معامله، یعنی پرداختن هزینه ای و پیمودن مسیری مشخص مقدور باشند، اما «تجربه کردن» و «زیستن» لحظاتی که کام ما را بر آورده سازند، هماره بدون فرمول و نشان و راه معین باقی می مانند. شنیدن یک پیانو کنسرتوی عالی از باخ، ولو از پنجه های یک پیانیست ویرتوز، دیدن ستوده شده ترین فیلم ها بر پهنه ی پرده ی نقره ای، هنوز نه شرط کافی سرشار شدن از شور موسیقی و بصری هستند و نه حتا شرط لازم. پس چگونه میتوان فهمید که از چه چیزی و در چه شرایطی می توانیم کام بجوییم و لذت ببریم؟ موضوع هم روشن و است و هم مبهم، و این چیزی که منطق بازار را کلافه می کند و آن را بر آن میدارد که چنین موجودیتی را، هر چند که مطلوب آدمیان است، هر چه بیشنر طرد و چه بسا که سرکوب بکند. موضوع روشن است، چرا که دست اخر میدانیم که از موسیقی، از فلان غذا، از معاشرت با فلان آدم لذت می بریم، اما مبهم است چون نمیدانیم که چگونه و تحت چه شرایطی این کامکاری رخ میدهد. برای درکی عمیق تر -و نه لزوما عمیق ترین درک- از مضمون «تمنای وصال و رنج راه» در فرهنگ ادبی مان، چه بسا که باید به این حیث از زندگی توجه کنیم. رنج راه و سرزنش خار مغیلان و فتادن مشکل ها پس از رخداد عشق، می توانند چیزی فراتر از هزینه هایی باشند که برای امور خواسته و مطلوب خویش می پردازیم. چه بسا که آنها، به همین ابهام نازدودنی اشاره میکنند که هماره تجربه ی کامکاری های ما را فرا گرفتنه اند و در دیالکتیکی ناتمام، مطلوب و غایت ما را، به آشکاری و مستوری توامان می برند. ما همانگونه که برای تهیه ی کالایی هزینه می پردازیم، برای رسیدن به مطلوب نیز یک بار برای همیشه، رنج نمی کشیم، بلکه هماره مطلوب را در مه ای که نه آنقدر غلیط است که سد بینایی شود و نه آنقدر رقیق که تمام آن را به ما عرضه کند، به دید می آوریم. پایداری در این مه و جست و جوگری بی پایان برای دیدن چهره ی مطلوب از خلال آن، رنج راه و دشواری ای ست که توامان با شور ناشی از حضور مطلوب، باید آن را به جان بیازماییم و از برای آن، تن به ماجراجویی ها دهیم. به همین روست که فکر میکنم، هنوز می توان با ادبیات و اشعارمان، کاری فراتر از مشاعره و تفنن کرد، یعنی به تفکر خطر کرد تا راهی برای حقیقت و زیستنی از سر حقیقت در جهان سرتاسر غبار گرفته ی موجود، گشود...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۰۵
یوزف کا

نظرات  (۲)

واقعا ممنون بابت این پست. این اواخر کلا ذهنم درگیر این مسئله ی خرد و منطق مکتوم در زندگی روزمره بود. فکر میکردم انگار هرچه میکنیم برای انتفاع و بهره گیری شخصیه. این تعبیر فتیشیسم کالا خیلی برام جالب بود و البته این که ما بواسطه ی تجربه ی زیستن خودمون با این اشعار و مفاهیمی که مطرح میکنند، رابطه برقرار میکنیم.

چیزی هست که این روزا برام عجیبه و گفتم اینجا مطرحش کنم. شخصا از نگاه طبیعت گرایانه، نه فقط چگونگی کامجویی از عشق که تمام لذت ها رو به انتقال دهنده های عصبی نسبت میدم. اینطوری هیچ ابهامی هم وجود نداره و منطقیه که ما بعد از مدتی که از وصال میگذره، دچار ملال میشیم. این میشه که عشق رو دروغین و افسانه میخوانیم. این در تعارض با اون بحث مه گرفتگی که شما گفتید نیست؟

+به نظرم این مه گرفتگی که اشاره کردید، خیلی خوب اون غزلی که از حافظ گذاشتید رو برام توجیه کرد: نبندی زان میان طرفی کمروار/اگر خود را ببینی در میانه. در واقع اگر این غبار نبود دیگه ماجراجویی و لذت هم نبود و ما هم طرفی از آن میان نمیبردیم.

+اون صدای نخراشیده و ملودی دست چندم که گفتید عالی بود!(الان خواستم بگم خیلی تیزمD:)
پاسخ:
خواهش می کنم دوست من، اگر نبود نگاه تیز و کنجکاو خواننده ای مثل تو، کجا قلم من رمق نوشتن این همه را در بلاگی سوت و کور می یافت؟

قطعا ناتورالیسم با این قرائت مخالف هرگونه فلسفه ورزی و اندیشیدن به مفاهیم خواهد بود. البته نیازی نیست که با علوم طبیعی در افتیم و کمر به انکارشان ببندیم. میتوان و بلکه می باید هماره به هستی ناتورال و وابسته به طبیعت خویش بیندیشیم، اما تصور اینکه علوم طبیعی، به خودی خود از پس تبیین طبیعت، حتا طبیعت غیر انسانی برمی آید، موضوعی ست که در خود این علوم مدت هاست به فراموشی سپرده شده. این که ما هستی طبیعی و بدنمند داریم به شدت سخن درستی ست، اما پرسش بر سر این است که اصلا طبیعی بودن یا بدن مند بودن وجود انسانی را چگونه میتوان فهمید که هم سازگار با علوم باشد و هم به یک مکانیسم ناتورالیستی تقلیل نیابد. این موضوعی ست که با رساله ی کارشناسی ارشدم که هم اکنون در حال نگارشش هستم، ارتباط وثیقی پیدا میکند. اگر بخواهم خیلی خلاصه پاسخی به نکته ی شما بگویم، آن این است که ولو این مکانیسم طبیعی تمام رفتار و احساسات انسان را توضیح بدهد -که البته امروز دیگر هیچ دانشمندی چنین دعوی ندارد- اما ما به عنوان کسی که دستخوش این درد و رنج و شوق و ملال می شویم، نه به عنوان کسی که در حال مطالعه ی علمی آن زیر لاربراتوار دانشگاهی هستیم، با آن چه کاری می توانیم بکنیم؟ آن را از دیدگاه اول شخص و کسی که تجربه اش می کند، چگونه باید بفهمیم و معنا دهیم و نه از دیدگاه سوم شخص یک دانشمند. 

این بیت هزاران لایه و بطون دارد و باید به فراست شما در تفسیر و درک آن از این زاویه، تبریک گفت :)
*طرفی  نمی بستیم:|

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی