آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط بیستم: آنک ما، چنین است عودت عید

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

عید، آن است که باز میگردد. در لغت عرب، عید از عاد می آید، به معنای بازگشتن و رجعت مجدد. عید آن است که ما را عاد می کند و با عودتش، ما را نیز از نو به جای نخست باز میگرداند. اما عید بازگشت چیست؟ ما را به کدام سرآغاز می برد؟ روزها ست که معنای این راز بر انسان در کمون رفته و انسان را متحیر کرده، او را بر آن داشته که مناسباتی از این دست را به پای اعتباریات و قراردادهای فرهنگی بگذارد و رسوماتی را تکرار کند که معنایشان نیز چون معنای سرآغاز، در مستوری رفته است. سِر این اما همه سِر خاموش و فروبسته نیست، عید بازگشت جاودانه ی آنی ست که آن ماست، آن حیاتی که به جان زیسته و آزموده میشود، آن دوستی، آن ماجراجویی...

عید آن ماست، لحظه ای ست که می گوییم اینک ما، لحظه ای ست که رود زمان و حوادث وحشی اش را به نبرد می خوانیم، به تحدی ای از سر جنون حیات و مرگ آگاهی، به بازی با مسلمات و مشهورات پوسیده ی روزگار، به رقصی جانانه و دوستانه بر پهنه ی مکان، بر فراخنای خاموش هستی. عید می گویدمان که این همه از سر تصادف و یک بار برای همیشه نیست، که این همه شور و جنونی از سر غفلت محض نیست. عید باز میگردد تا عهد خود را تجدید کنیم، تا از نو تن به ماجراجویی دهیم، به دوستی، به راهی بی پایان و دوستی ای هماره در راه.

اگر دوستی و عهد را به یاد آریم، دیگر عید را چون معمایی بی معنا به جا نخواهیم آورد..

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۳۰
یوزف کا

نظرات  (۵)

پس عید از روی چنین قصدی خلق شد؟ یعنی واژه ی «عید» زاییده ی اون نیاز به تجدید عهد و یادآوری دوستی ای بودکه موجب خلق یک راه بی پایان شد؟
پس مردمان قدیم که این قرارداد رو ایجاد کردن باید خیلی کارشون درست بوده باشه! 
البته نمیدونم درست برداشت کردم یا نه!
پاسخ:
در این که عید به چه جهت پدید آمده و اصلا آیا کسانی با نیت خاصی آن را پدبد آورده اند یا نه، نمی توان هبچ پاسخ دقیق و متقنی داد. اما مساله بر سر نسبتی ست که میان فرهنگ و تاریخ و انسان ها برقرار می شود، این که پدیداری مانند عید اهمیت اساسی پیدا میکند و کماکان پاس داشته می شود، میتواند دلیل و معنایی داشته باشد که هیچ کس آگاهانه آن معنا را برایش وضع نکرده، اما در نوع عمل و زندگی تاربخی، این معنا، آرام آرام تکوبن پیدا کرده، درست مانند همین زبان و کلماتی که ما با آن تکلم می کنیم، بی اینکه به درستی دریابیم که هر کلمه یا عبارت را چه کسی، چگونه با به چه منظور وضع کرده.
در اینجا هم من کوشیدم راهی برای معنا کردن پدیده ی عید را پیشنهاد کنم، راه و توجیهی که متفاوت از توجیه و فهم همه گانی از این پدیده است، و ای بسا کمتر کسی چه در گذشته یا در حال، به این پدیده، به این صورت اندیشیده، اما این خود پدیده و امکان ها و خواص و ظهورات آن است که به من امکان تاملی مجدد و طرح تفسیری دیگر میدهد. ریشه ی کلمه ی عید، به هر رو از فعل عاد می آید، حال ممکن است که کسی این نشانه را صرفا به این معنا بگیرد که چون عید در هر سال تکرار میشود، پس اینگونن نام گذاری شدن، اما می شود بر این نامگذاری و خود این پدیده، بر حسب تجربه زیسته و تاملات گوناگون، مجدد اندیشید و تفسیر دیگری ارایه داد. در نهایت ابن خود پدیده است که معین میکند کدام تفسیر اصیل تر و به ماهیت خود نزدیک تر بوده. من فکر مبکنم که تفسیرم، دستکم میتواند خجستگی و اهمیت عید را قدری واضح تر از تفاسیر رسمی توضیح دهد، گرچه بی شک نهایی ترین و عمیق ترین تفسیر نیست
اقا عیدتون مبارک:دی
پاسخ:
عید شمام مبارک، آرزو میکنم سال پر توفیقی داشته باشی ;-) 
۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۴ نرگس نورعلی وند
عید بازگشت به فطرت الهی انسان است.
زیرا در روایت داریم: روزی که در آن گناه نشود عید است.
زبان تکلم هم از آسمان آمده. معجزه اولین پیامبر و انسان زمین خاکی است. 
پاسخ:
مخالفتی با ایده های شما ندارم، گرچه فکر نمیکنم که پاسخ پرسش هایی باشند که پرهام پرسید. فلسفه نه خصم اندیشه ی کلامی ست‌ نه رقیبش و نه البته کنیزش. فلسفه می پرسد که معنای تجربه ی زیسته، یعنی احوال و افکار آدم ها، چه متشرع و چه غیر آن، چیست. به طور مثال در نسبت با پاسخ شما می پرسد که معنا و ماهیت فطرت چیست؟ چگونه چیزی مانند فطرت ممکن است؟ دسترسی به آن از چه راهی ست؟ محتوای آن کدام است؟ چگونه میتوان از آن دور شد و برگشت به آن چگونه است؟ فارق فطرت الهی و غیر الهی چیست؟ و ... همچنین در مساله ی مهم زبان، پرسش و دعوی فلسفه موافقت یا مخالفت با روایت قدسی از منشا آن نیست، بلکه میخواهد هستی آن را درک کند، به نسبت میان الفاط و عبارات و معنا پی ببرد، چگونگی حضور آدمی نسبت به آن را بررسی کند و بپرسد که وجود آدمی با وجود زبان و نطق و تکلم، چه نسبتی دارد؟
باورها و عقاید اعم از دینی و غیر دینی، هماره در منطقه الفراغ تامل فلسفی اند و هیچ گاه نیز نتوانسته اند که به عطش پرسش های فلسفی، سیرابی و قرار فرا دهند. فلسفه تضادی با دین و ایمان ندارد، اما اگر کسی دین و ایمان را به معنای پاسخی قطعی و نهایی به هر پرسش ممکن بداند، بی تردید وارد فلسفه نتواند شد و در آن تاب حضور نتواند آورد. فلسفه به کار مومنی می آید که درد طلب و تامل داشته باشد و معانی را تا به جان نیازماید، بر حقیقت شان پای نفشرد. جزم و یقین کلام و اعتقاد، با حیرت و سرگشتگی تفکر، جمع نمی شوند، نه به دلیل تعصب فیلسوف یا متکلم، بل به جهت ماهیت متفاوت این دو.
۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۶ نرگس نورعلی وند
فرمایشات شما هم صحیحه. اصلا وجه افتراق اخباریون و عقل گراها همین تفاوت روشه. ولی من قائل به نادیده گرفتن وجوه قدسی هر پدیده ای نیستم. به نظر من فیلسوف بی دین به جایی نمیرسد. بزرگترین فلاسفه همان ائمه هدی هستند ولی کو تا ما به عمق معانی آن ها پی ببریم. پس مشکل از درک ناقص ماست و نه افاضات آن ها
پاسخ:
تصور میکنم که هنوز درباره ی چیستی فلسفه درک واحدی نداریم. ائمه فیلسوف نبودند و البته که نمی توانستند که باشند، زیرا فلسفه معنا و صورت خاصی از تفکر است که در سرزمین یونانیان و به یاری سقراط و افلاطون و ارسطو پدید آمده و دین و حکمت نیز، صورت دیگری از اندیشیدن که در دقایق بنیادین ماهوی خود تفاوت های اساسی دارند. این تفاوت ها مانع از امکان ترابط شان نیست، اما تصور وحدت آن دو، به تعارضات و ابهامات بنیادینی می انجامد که از فارابی تا صدرای شیرازی عمیق تر شد و راه حل نهایی نیز نیافت. با این همه هم فلسفه در توسع تاریخی خود از ادیان و درک دینی از امر قدسی آموخت، و هم متدینین مانند همین عقل گراها و اصولیین که نام بردید، رنگ تعلق و تاثر از فلسفه به خود گرفتند. وانگهی این نزاع سهمگین تر از آن است که آن را با خرد و درکی شخصی بتوانیم فیصله ببخشیم. به هر روی، فلسفه با پرسش از موجود بودن موجود (on he on) آغاز شد و در تمام قرآن فعل وجود، حضور ندارد و این به هیچ وجه تصادفی نیست و فارابی در توضیح چگونگی پدید آمدن لفظ وجود در لغت عرب، در کتاب الحروف توضیح کاملی آورده است. این همه، نه تهی از تفکر بودن دین است  و نه به معنی تقدم فضل تفکر یونانی یا فلسفه. مساله درک نسبت دشوار این دوست و این نکته ی دشوار که آیا ائمه ی تشیع، و یا پیامبر اسلام، هیچ می پسندیدند که فیلسوف به معنای دقیق یونانی، یعنی پرسنده از وجود باشند یا نه. وانگهی، فلسفه از همان زمان که نزد افلاطون و ارسطو قوام می یافت، به امر الوهی و قدسی نظر داشت و به بیان سقراط، آن فلسفه عبارت بود از به روی زمین آوردن حکمت و ودیعه ای آسمانی و خدایی. بنابراین در داوری در باب نسبت پیچیده ی میان فلسفه و حکمت دینی باید به تمامی این جوانب و لایه های در هم تنیده و دشوار مسلط بود و نه به سادگی تن به حکم وحدت این دو و نه تن به حکم تفکیک-به معنای خاص تفکیکی بودن- داد. بزرگترین فلاسفه نه ائمه، که سقراط و ارسطو و افلاطون بودند - آن هم به جهت شان موسس بودن شان- اما این به هیچ وجه نه به معنای کم بودن رتبه ی ائمه از آنان است و نه برعکس آن. دقت تحقیقی داشتن از این رو ضروری ست که یک دین دار نباید به سادگی هر صفتی را، آن هم به نحو تفضیلی و یا افضل، به ائمه و منادیان دین خود نسبت دهد. مثل آنکه بگوییم بهترین فیزیکدانان یا بهترین هندسه دانان پیامبران بوده اند و ... 
اما اگر شما فلسفه را به معنای مطلق تفکر گرفته اید و مقصودتان این است که بهترین اندیشه ها، اندیشه ی ائمه است، آنگاه به عنوان یک عقیده ی کلامی و تئولوژیک می توان آن را پذیرفت و مورد بحث قرار داد، اما ظریف ترین معنا در این میان آن است که فلسفه، مطلق صور ممکن اندیشیدن نیست.
۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۹ نرگس نورعلی وند
چقدر توضیح میدید. خیلی خوبه. معلومه به فلسفه عشق می ورزید.
پاسخ:
خواهش میکنم. فلسفه، چه در لغت و چه در فعلیتش، حب و دوستداری ست، دوستداری معرفت و حکمت. همه ی کوششم این است که چنان باشم، اما میان دوست داری دوست داری حکمت (دوست دار فلسفه بودن) و دوستداری حکمت(فیلسوف بودن)، فاصله ای ست که پیمودنش به چیزی فراتر از عزم و اراده ی شخص وابسته ست....

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی