آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط نوزدهم: پداگوژی فلسفه، مشتاقی و مهجوری

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ب.ظ

1) دانشجویی فلسفه، دشواری هایی دارد که هنوز برای ما شناخته شده نیست. به رغم آنکه سال هاست آموزش فلسفه ی مدرسی-کلاسیک در حوزه های علمیه برپاست و گروه فلسفه در دانشکده های علوم انسانی، از ابتدا حاضر بوده اند، اما بی تردید باید گفت که از پس صدرای شیرازی، سال هاست که این خاک، طعم حضور فیلسوفی را بر پهنه ی خود نچشیده ست. البته که عرصه از معلم و کارمند فلسفه، حاشیه نویس و روشنفکر، و حتا کسانی که دردمندانه و به نحو مستمر کوششی برای اندیشیدن داشته اند، خالی نبوده و همین عقلانیت نیم بند و سامان رو به زوال را نیز، آنان حفظ کرده اند، اما حتا خود آنان نیز معترفند به تهی دستی تاریخ معاصرمان از پروردن اندیشمند و فیلسوف به تمام معنا، یعنی کسی که بتواند به نحو دقیق و روشنی طرح مساله بکند -مساله ای که از جهان زیسته و عرصه ی حقیقت برخاسته باشد- و در کوششی مستمر از خلال خلق و بسط مفاهیم، راهی برای پاسخ و در عین حال، بسط مساله پدید آورد. حضور فیلسوف در این معنا، دیگر حضور یک کاراکتر نیست، فعالیت یک انسان نیست، بل خلق مفاهیم و گشایش زبان و اندیشه ای ست که ولو با رفتن آن فیلسوف از پهنه ی عمومی، اندیشه و مفاهیم و پرسش هایش، کماکان حاضر باشد و افقی برای زیست انسانی و فرهنگی بگشاید. اثر حضور فیلسوف، به اثر حضور هنرمند و شاعر می ماند، چندانکه قرن هاست حافظ و سعدی رخت از عالم ما بربسته اند، اما زبان آنان بی وقفه در زبان ما در ظهور و کمون و بیان و تکلم است و ما بی مدد اثری که آنان آفریده اند، حتا قدرت بیان شخصی ترین احوال خویش را نمی داشتیم. تاریخ معاصر ما، تاریخی تهی از اثر-به معنایی که غزل حافظ و فکر ارسطو اثر هستند-، اما به هر رو سرشار از حضور افراد موثر و یا دستکم مدعی موثربودن، بوده است. موثرهایی که تاثیر می گذارند، اما اثر، نه. تاثیرشان هست تا خود حاضر باشند و همت و جهدی بکنند، اما به محض خاموشی و فقدان شان، ما نیز فقیر و بی اثر می مانیم. بی وجه نیست، که مرگ پاره ای از مشاهیر و هنرمندان ما در روزگاران اخیر، قلب ما را به درد می آورد، این درد، دردی عادی نیست. مرگ همیشه در تاریخ بوده، اما وقتی تاریخ، تاریخ بی «اثر» شود، فقدان موثران، وضع آن تاریخ را ویران تر و نگران کننده تر می کند.


2) عرصه ی فلسفه، در قیاس با دیگر عرصه های فعل فرهنگی و روحی در این کشور، عرصه ای بختیار تر بوده است. موثران و دلسوزان و کنشگران این عرصه، صمیمی تر و دلسوزانه تر از منطقه های دیگر، به کوشش و اندیشه مشغول بوده اند، وجهی از این ماجرا، شاید به این بازگردد که هنوز زمین فلسفه، برای اهل بازار و سیاست، زمینی ناهموار و بی آب و نان است، پس مقیمان این مقام نیز، خالص تر و بی سوداتر از دیگر مردمان به آن متوجهند. وانگهی، چندانکه در بند نخست آوردم، هنوز این زمین حاصلی نداده و بیم آن می رود که خاک آن سترون تر از آن شده باشد که امید بار دادن درختی از آن برود، و بسا که عرصه چنان بر همین اندک مقیمان مخلص تنگ آید که همین درختان بی برگ و بنه را، از ریشه در آورند و خاک بی حاصلش را نیز به دست باد بسپارند. بیمی که نابجا نیست، آن هم در روزگاری که بیابان ها بالیدن گرفته و تازه آغاز ویرانی و فصل سرد است. چاره کجاست؟


3) نخسین قدم برای پاسخ به این پرسش سهمگین آن است که از بن دندان اقرار کنیم که نمی دانیم و بنا هم نیست که نام جهل خود را دانایی بگذاریم. روزی که به اقرار جهل رسیدیم، روزی که از جهل مرکب به جهل بسیط گذر کردیم، تازه میتوانیم به «امکان» امید، و نه هنوز خود امید، بیندیشیم. جاهل آگاه به جهل خویش، بی قرار پاسخ است، آن را در هر کوی و برزن و از دست هر گبر و مسلمانی جست و جو می کند، آغوش بر پاسخ و رنج یافتن آن، می گشاید و نه بر خویش و نه بر پاسخ، آسان نمی گیرد و نمی گذارد که پاسخ بی صدا و بی نشان از کنارش عبور کند و او نیز بی تفاوت برایش دست تکان دهتد. چشم و گوش و فکر او تشنه است و طالب و «دست از طلب ندارد، تا کام او برآید؛ یا تن رسد به جانش، یا جان ز تن برآید»


4) فلسفه و فیلسوف، منجی آسمانی ادیان نیست، از ناکجا پیدایش نمی شود و از دست غیب، به دستان ما مدد نمی رساند. او را باید پرورد و پرورش-پداگوژی- او، مقدم بر ظهور اوست. به عنوان یک متعاطی متوسط و هنوز ناکام عالم فلسفه و فکر معاصر ایرانی، اصل الاصول این پداگوژی را توجه به تمایزی یافته ام، که معلم و استاد و دانشجو و طلبه، هماره بر آن چشم می بندند و بابت این چشم بندی، در چاله و چاه فلسفه گرفتار می آیند و گاه می مانند. این تمایز که درد ندیدنش را بارها به جان آزموده ام و هنوز، نتوانسته ام به رغم تحصیل معنایش، حضورش را در افکار و احوال و افعالم، محقق کنم، به هیچ رو تمایز پیچیده و آن چنانی نیست. اما اگر من و ما، سال هاست کاندر خم آن وامانده ایم، بدان روست که وقتی از دور بدان می نگریم، آن را میفهمیم و تصدیق می کنم، وانگهی در مقام عمل و درگیر با واقعیت فلسفه، درست در لحظه ای که باید فراموشش می کنیم و از سوراخ ندیدن و خلط کردنش، برای هزارمن بار، گزیده می شویم.


5) این تمایز عبارت است از: تمایز میان طلب و مطلوب. موضوع بسیار ساده ست، هنگامی که تشنه کام میشویم، طلب آب داریم و خنکای آن را می جوییم و هنگامی که در حال تشنگی، آن را لاجرعه می نوشیم، مطلوب را درست و کام خویش داریم. در احوال هر روزی، همیشه به تفاوت این دو ملتفتیم و به تشنگی نام آب و به گرسنگی نام طعام نمی دهیم. اما وقتی پا در وادی سهل و ممتنع اندیشه بگذاریم، دیگر تمایز مطلوب و طلب، چندان برایمان راحت نخواهد بود. ساده بگویم، دانشجو و طلبه ی فلسفه، که هر دو به حکم نام شان، جوینده و طالبند، همیشه در معرض سرخوردگی و ناامیدی شدید از فلسفه اند، چرا که فلسفه میتواند هر لحظه جای این دو را تغییر دهد. آنچه برای یک فیلسوف عین طلب و پرسش است، برای دانشجو و معلم فلسفه، پاسخ مسلم و خدشه ناپذیر و آنچه برای فلسفه منشا قرار و آرامش است، برای یک طلبه و دانشجو، میتواند عین بی قراری و ناکامی باشد. چه در آکادمی، و چه در هر دکان دیگر که معامله ی فکر و عقیده کنند، فلسفه میتواند به ضد خودش بدل شود و خود از خود، مانعی برای خود ببافد


6) آغاز فلسفه با اشتیاق و حیرت آمیخته است و پایان آن نیز، باز پرسش و حیرتی نو سر بر می آورد، وانگهی راه بردن به دور و دایره ی میان پرسش و پرسش، کاری ست به غایت صعب و ای بسا که ناممکن. هنگامه ی وزیدن تند بادها، هر موجود زنده ای به اقتضای غریزه ی صیانت از نفس خویش، به بادپناه، پناه می برد و خود را از گزند ضربات آن ایمن می دارد. فلسفه کوششی ست درست عکس این غریزه ی حیاتی، ایستادن است در معرض توفان پرسش و اضطراب، و سینه سپر کردنی ست در قبال جهل خویش، جرات نگریستنی به مغاک هولناک جهل خویش. این مهم برای هر کسی، ولو به غایت هوش و نبوغ باشد، به هیچ رو از پیش ممکن نیست. دست آخر در قبال چنین مغاک بی انتهایی، یا سرگیجه به سراغ آدمی می آید و با همه وجود در چاه غفلت خویش سقوط میکند و یا به طناب پوسیده ی عقیده و باور سستی، چنگ می زند. فیلسوف هم حساب چندان متفاوتی با بقیه ندارد. او فقط با تذهیب و مراقبه ی جانفرسای فکر و حیات خویش، با خود تمرین میکند که اندکی بیشتر از دیگران بر فراز این مغاک تاب آورد و قدمی بیشتر از آنان به مرکز آن نزدیک شود. این دیالکتیک جانکاه، دیالکتیک اشتیاق و مهجوری ست. ما همه مشتاقیم، به درجات و انحای گوناگون، طلب مطلوب میکنیم و کامی می جوییم؛ اما درست در لحظه ای که باید، دست از طلب و میل خویشتن برمیداریم و آن را مقید و مشروط میخواهیم. ما هستی متناهی خویش را در معرض نیستی می یابیم و شوق و سودای نامتناهی شدن را ترک می گوییم. این سرانجام هر موجود متناهی ست، اما کوشش دشوار فیلسوف، درست گریختن از بازی پوچ امید ساده لوحانه و نا امیدی بدبینانه ست. جمع میان شوق و هجر، جمعی ست مرد افکن و فیلسوف، انسانی ست که شوق و هجر، خرد و جنون، آگاهی و جهل را بتواند تا سرحد طاقت خویش تاب آورد و این تجربه ی حدی را در صورت کلمات و مفاهیم بیان کند. زیست فلسفی  هر آینه در معرض درغلتیدن به زیستی ماقبل فلسفی ست و در نهایت نیز به همان عالم زیسته باز میگرد، وانگهی کار دشوار آن، حفظ بیشترین حد از تقرب به این سرحدات امر ممکن است. تقرب و مجانبتی که تنها با توجه به تمایز طلب و مطلوب تمهید می شود، و ما طلبه های دانش و جویندگان و دوست داران آن، هماره خیلی زو خسته میشویم و هر آنچه که به آن رسیدیم را نهایت و واقعیت مطلوب لحاظ میکنیم و از این دیالکتیک دشوار، می گریزیم..

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۹
یوزف کا

نظرات  (۲)

نوشته ی باریک بینانه و جذابی بود. گرچه نسبتی با فلسفه و بحث آکادمیکش ندارم ولی تونستم در حد بضاعتم با تمام بندها ارتباط برقرار کنم. فقط اون بند 5 کمی گنگ بود و این که چطور پرسش میتونه پاسخ باشه...

شخصا چیزی که آزارم میده این تعارض خواسته یا ناخواسته ی جامعه با فلسفه ست. به نظرم توی این جامعه اگر قرار باشه فیلسوفی ظهور کنه، باید بیش از هرچیز نابغه باشه و از توانایی ذهنی فوق العاده ای برخوردار باشه تا بتونه _به قول شما_بر فراز این مغاک بی انتها طاقت بیاره و مفاهیم جدیدی خلق کنه(به نظرم این توصیف شما، خیلی خوب «فلسفه» رو تعریف کرد برام: تاب آوردن بر سر مغاکی بی انتها). توی جامعه ما افراد باهوش همون اول جذب علم و تکنیک میشن. علم و تکنیکی که نهایتا به گسترش و فربه تر شدن جامعه ختم میشه. رشته های مهندسی و پزشکی و غیره در متن قرار میگیرن و فلسفه و تفکر اصیل میره توی حاشیه. اصلا از همون بچگی این سوال مسخره مطرح میشه که علم بهتر است یا ثروت! انگار که جز این دو، افق دیگه ای روبه روی انسان وجود نداره. این میشه که افراد نابغه هرگز سمت فلسفه نمیروند و اگه بروند هم اونقدر عاشق نیستن که حاضر باشن بهاش رو بپردازن. احساس میکنم فرهنگ ما فلسفه رو مهجور کرده و همین فقدان فلاسفه، فرهنگ رو تضعیف.
عذر میخوام اگه روده درازی کردم، خواستم کمی غر بزنم فقط:)

درضمن اونجا که فرمودید:"اما درست در لحظه ای که باید، دست از طلب و میل خویشتن برمیداریم و آن را مقید و مشروط میخواهیم." اون باید، نونش افتاده یا من درست نمیفهمم؟
پاسخ:
نظر لطفته دوست من، این که کلماتم را شایسته ی خواندن و صرف کردن وقت میدانی، حتمن برای من شوق انگیز است.

در مورد بند پنجم و این که پرسش چگونه میتواند پاسخ باشد، حقیقتا ماجرا پیچیده، اما آشناست. میتوانم اینطور بگویم که هماره کسی میتواند از چیزی بپرسد که خود پیشتر از امری مطلع باشد، وقتی که من بدانم که میخواهم به شهر ایکس بروم، آنگاه مبتوانم بپرسم که شهر ایکس کجاست، بنابراین هر پرسشی خود مسبوق به اطلاع یا خبری ست، اما از سوی دیگر هر خبری هم در نتیجه ی گونه ای پرسش یا جست و جو حاصل آمده، یعنی این که میدانم که میخواهم به ایکس بروم، خود از نیاز، یا از جست و جو یا پرسش من از ایکس پدید آمده، مثلا دوستی از دوستانم در آنجاست پس عزم رفتن به آنجا مبکنم تا او را بجویم. پس میتوان دید که چگونه امری که در لحظه ای خود همچون یک پاسخ است، در لحظه ی دیگر، به پرسش بدل می شود و همین هم مایه ی سرگیجه های دشوار در اندیشه ی فلسفی ست.

درباره ی اقبال مردمان به فلسفه هم، البته جای گله و شکایت نیست، فلسفه هماره خلاف آمد عادت است و به ناگزیر در لحظه ی حضورش، مقاومت و طرد را در میان عموم دامن می زند. واقعیت اینه که فلسفه یک رشته ی علمی در کنار دیگر رشته ها مثل پزشکی یا مهندسی نیست و معنا و معیار اقبال به آن هم متفاوت از معیاری ست که در باره ی مهندسی برق یا دندان پزشکی به کار می برند. البته منکر حضور فلسفه در دانشگاه نمی توان بود، مع هذا این حضور را نباید به سادگی همسان با تحقق فلسفه دانست، خاصه که فلسفه ی دانشگاهی در تمام شعبه های خود، دستخوش بحرانی «فلسفی» شده و هیچ روشن نیست که آیا حاصل پیوند آکادمی به معنای امروزی با فلسفه، نوزادی با نژاد فلسفه ی راستین باشد، گرچه همین پیوند نیز هماره شکننده بوده و خود دانشگاه نیز با این مهمان پیرناخوانده ی خود، به راحتی سر سازگاری ندارد. فلسفه قبل از هر چیز، به عنوان بک رخدادگی تاریخی و فرهنگی میتواند در یک خاک محقق شود و البته که اگر روزی چنین شود، هماره واکنش و مقاومت از جانب شهر و اجتماع خواهد دید، پیش از هر چیز به سبب ماهیت خلاف آمد خویش.

جمله ای که اشاره کردید هم ایهام ناخواسته ای پیدا کرده، در واقع اصل عبارت من «در لحظه ای که باید چنین کنیم» بود که به قرینه ی معنوی چنین کنبم را حذف کردم و چنین ابهامی پدید آمده.
باز هم از توجه و پرسش های خوبتان ممنونم
جسارتا یک سوال در حاشیه ی پاسخی که دادید دارم، این که گفتید پیوند میان فلسفه و آکادمی نازیستاست. البته که فلسفه، به عنوان مادر علوم، جنس متفاوتی نسبت به رشته های علمی و علم داره.
سوال اینه که پس فلسفه رو کجا باید جست؟ البته قبلا هم سوال مشابهی پرسیدم توی وبلاگ قبلیتون. شاید بهتره بپرسم فلسفه اصلا چی هست؟ و چه نسبتی با انحای دیگر تفکر داره؟ توی دیالوگی که در پست بیستم با یکی از خوانندگان داشتید از صور گوناگون تفکر گفتید. کلا این عطف تفکر به خود موضوع« اندیشیدن» برام سرگیجه آوره به شدت. انگار که خود این سوال به نوعی در ساحت فلسفه قرار داره.
پاسخ:
پیشنهاد میکنم به کتاب فلسفه چیست از دکتر داوری رجوع کنید، نثر شفاف و ایده ی بسیار مهمی دارد که برای مشخص تر شدن حرف هایم می تواند کمک کننده باشد. اما اگر بخواهم خیلی خلاصه و کوتاه -و البته به ناچار مبهم و سربسته- بگویم، میتوانم بگویم که فلسفه عبارت است از شیوه ی اندیشیدنی که پرسش از موجود می کند و درصدد دریافتن عنصری ست که در دل یک پدیده، آن را به چیزی که هست، به یک موجود بدل میکند، از این امر، به ماهیت یا ذات نیز تعبیر کرده اند. به بیان لایب نیتس، پرسش از آنکه چرا موجودات وجود دارند به جای آنکه نباشند و چرا اینگونه که هستند وجود دارند. فلسفه این پرسش را مطرح می کند و از طریق منطق به معنای بسیار خاصی در صدد پاسخ به آن است. فلسفه اندیشیدن به چیستی امور، به نحوی روشمند و از خلال ابزارها و شیوه هایی ست که در اندیشه و بیان هر فیلسوفی، صورتی متفاوت پیدا کرده است. اما اندیشیدن به ماهیت و چیستی امور، آن هم از خلال ابزارهایی خاص، هماره بر اساس یک درک و تجربه ی اولیه از جهان، اندیشیدن، حیات و حقیقت رخ میدهند، به همین دلیل است که اگر آن درک اولیه در فرد یا دوره تاریخی یا جغرافیای خاصی پدید نیامده باشد، فلسفه نیز در آن ناحیه و آن فرهنگ یا آن دوره ظهور نمی کند. این یونانیان بودند که نخستین بار به درکی خاص و تراژیک دست یافتند و پس از زوال آن درک تراژیک از زندگی و جهان و ... درصدد تاسیس اندیشیدن فلسفی به جهان برآمدند. این فرهنگ و شیوه ی اندیشیدن، در دوره هایی به کمون و خفا رفت و از رنسانس که تجدید عهدی با جهان و تجربه و تفکر یونانی بود، مجددا پیدا شد و منجر به پیدایش علم و سیاست و جهان غربی کنونی شد. پر پیداست که نقاطی از جهان که تجربه ی دیگری از وجود و جهان و زندگی در دل خود داشتند، با غلبه ی جهانی غرب، به صورت غربی درآمدند و به مانند آنها به جهان اندیشیدند، تا جایی که امروز برای همه تقریبا بسیار بدیهی ست که فلسفه و تفکر یک چیزند و صورت های دیگری برای تفکر، مگر شعبه ها و فرزندان دیگر فلسفه اعم از علم و هنر  مدرن و تکنیکی، وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد هم یکسره جهل و توهم و اسطوره ست. مساله صرفا تقابل جهان بینی ها و نیروهای سیاسی و دین و کفر و ... نیست. مساله در سطحی بنیادین در جریان است، در جایی که موجود زنده، به قول نیچه، برای تسهیل و توسعه ی نیروهای حیاتی خویش، صورت های تازه ی تفکر را خلق می کند. تفکر، در این جا، به زبان خیلی مبهم و ساده، یعنی قدرت طرح مساله و توان خلاق برای پاسخ به آن. فرهنگ های گوناگون، حسب تجربه ها و درک های آغازین متفاوت شان از هستی و حیات و جهان، تفکرها و امکان های گوناگون آفریدند، ولی امروز، عموم انسان ها، حتا آنانکه از عوام فاصله میگیرند و می کوشند که بیندیشند، به یک صورت می اندیشند، یعنی به یک صورت طرح مساله می کنند و آن ها را حل می کنند. صورتی رنگ و رو رفته از آنچه که در تفکر فلسفی پدید آمد، یعنی از چیستی و ماهیات امور می پرسند و می کوشند به تعریفی علمی و منطقی برسند. امروز البته خود اندیشیدن فلسفی نیز از جانب فرزندانش، یعنی تفکر علمی و محاسبه گر، به محاق رفته و به همین دلیل، اگر هم از ماهیت چیزی می پرسیم، آن را به معنای محدود علمی می پرسیم و با متدولوژی های علمی نیز به دنبال پاسخی برای آن می گردیم.

حرف هایم خیلی کلی و مبهم شدند، توصیه می کنم به سایت دکتر داوری مراجعه کنید، ایشان چند کتب از کتاب های خوب شان را آنجا قرار داده اند که در توضیح تفصیلی و شفاف این مسایل، می تواند یاری رسان باشد

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی