آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

دوست عزیزم و فکورم پرهام، در پستی مرا با یک هدیه ی خوب به وجد آورد. هدیه ای گرچه در و به منابست بهار و نوروز، اما اساسا غیرمناسبتی و خاص: یک پرسش. برای کسی که نسبتی با فلسفه داشته باشد -ولو نسبتی در حد یک کارت دانشجویی بی اهمیت- هیچ چیز به اندازه ی این هدیه نمی تواند دلچسب و خاص باشد، خاصه که این پرسش نه پرسشی از سر کنجکاوی و کسب اطلاعات، بلکه از مرکزی ترین پرسش های هر اندیشه ای باشد: خوشبختی یعنی چه؟

 

برای پاسخ می توانم به انبان داده های نه چندان مهم خود رجوع کنم، مثلا از این بگویم که این پرسش، در مرکز هر نظام اندیشه ای ست که آدمی با آن سر و کار داشته، از ادیان بدوی و اسطوره ای تا ادیان پیشرفته ی توحیدی؛ از حکمت های کلاسیک و دیرپایی چون بودیسم و اندیشه های کنفسیوس تا جوانه های اندیشه ی مفهومی در یونان، از زایش علم تکنیکی مدرن و یوتوپیا نویسان آن، تا ایدئولوژی های مدرن و متاخر. اما اگر این همه را پشت سر هم ردیف کنم و مثلا بگویم که چگونه سعادت نزد ارسطو -به لفظ یونانی اویدایمونیا- با اندیشیدنی گره میخورد که برترین اندیشه ها باشد و برای هیچ هدفی به وسیله بدل نشود، و باز بگویم که این آرمان نظری چگونه در اپیکوری ها به اندیشه ی لذت -به معنای خاص فقدان درد- ختم شد و یا رومی ها چگونه سعادت مدنی یونانی را زنده کردند و مسیحیت چگونه این آرمان را به جهان دوم و باقی، به خود عیسی مسیج حواله داد و ... اما این همه، اگر راستش را بخواهید، مشتی روایت و قصه است، که برای توضیح احوال و افکار آدم هایی پدید آمده که دیگر نیستند و حتا چه بسا که این کلمات و مفاهیم، آنچه در قلب و فکر آنان بوده را تحریف کرده یا پوشانده باشند. با قصه و کلمه و روایت که نمیتوان خوشبخت شد، همه چی دان و مدعی شاید... پس بگذارید که پاسخی را بدهم که در زندگیم، آن را زیست می کنم، گرچه کماکان نگرانم که کلمات و مفاهیم، بر سر منظور و معنای در ذهنم، بلای دیگر بیاورند

 

خوشبختی، یا به تعبیر دیگر و کمابیش معادلش، معنای زندگی، برای من چندان که آن را زیسته ام، عبارت است از تجربه ی دیگری و دیگر شدن. سارتر می گوید که دیگری جهنم است (L'enfer, c'est les autres)، راست می گوید. تا وقتی سر و کله ی دیگری، کسی که چیزی جز من است، پیدا نشده باشد، بیشترین مشکل آدم جمع و جور کردن خودش است، و نهایت تیره بختی اش نیز، بی کفایتی و ناتوانی اش در این مهم است. اما همین که آن دیگری، آن که همه ی هستی مرا تحدید و تهدید میکند، جای مرا تنگ می کند، مرا معذب و مضطرب میکند، سرو کله اش پیدا شود، دیگر زمام همه ی کارها از دست من به در می شود. دیگری حتا در خواب هم رهایم نمی کند، در تمام لحظات خشم و شادی و بیهودگی ام حاضر است و با نگاه عجیبش به من و دار و ندارم زل می زند. با همین زل زدن، بی اینکه نیاز باشد زبان باز کند، هزار چیز به من می گوید و من زیر بار نگاهی که حتا وقتی به آن ننگرم باز به من می نگرد، دیگر تمام احوال آزادی خود را بر باد رفته می بینم. سارتر راست می گوید، اما فقط یک چیز مهم را در کنار این عبارت ناگفته می گذارد، چیزی که دوست فیلسوف سارتر، موریس مرلوپونتی آن را بازگو میکند: دیگری تاریخ است. دیگری اگر این همه بلا بر سر زندگی راحت و آسوده ی من می آورد، دیگر فقط جهنم نیست، بل خود تاریخ است، ماجراجویی ست، تجربه کردن و راهی ست که با او هر رخدادی، معنا میشود. تاریخ جهنم می شد اگر تنها و تنها حکایت یک نگاه خیره و خصمانه به من بود، نگاهی که مرا تنها شرمسار خود کند. تاریخ اما با این نگاه تازه آغاز می شود، تاریخ با این نگاه، مجال کوشش و خوشبختی و دوستی و دشمنی و کار و تامل و تالم و زندگی و مرگ می شود. دیگری حضوری توپنده دارد، حضوری جهنمی و برهم زن، اما درست با همین حضور خود، امکان اندیشیدن به بهشت را فراهم میکند، و به بهشت معنا می بخشد... اما خود بهشت چیست؟ کجاست؟ همان دنیای دیگر که ادیان گفته اند؟ نمی دانم، شاید. اما حتا اگر هم چنین باشد، خدای ادیان باید ردی از آن را بر زمین ناسوتی کشیده باشد تا آدمیان را به رفتن به آن ترغیب کند. بهشت، یا دستکم سایه و رد آن، برای من همان چیزی ست که ماحصل حضور دیگری ست: یعنی کس دیگر شدن. حالا که پای دو فیلسوف را به بحث باز کردم، بگذارید پای نفر سومی را هم به این موضوع باز کنم، ژیل دلوز، فیلسوف هم وطن سارتر و مرلوپونتی، که یک نسل پس از آن دو ظهور کرد، حرف جالبی دارد که هیچ هم فلسفی نیست به آن معنا نیست، او در گفت و گویی، گفته که برایش وجد آور است وقتی به عکس های گذشته اش خیره می شود و تغییر در چهره و اثر گذر زمان را بر خود می بیند. برای دلوز، پیر شدن فاجعه نبود، جوان ماندن، هماره در یک حال ماندن، ترسناک و غیرقابل تحمل بود. این که دلیل و تفسیر حرف دلوز چیست و چگونه آن را به مفاهیم دشوار فلسفی که آفریده میتوان ربط داد، مهم نیست. تمام حرف او برای من، ولو در درکی غلط و ناشی از کژفهمی، به این معناست که چیز دیگر شدن - و نه لزوما پیری- تغییر کردن و طعم تحول ناب را چشیدن، عین رستگاری ست. دیگری که می آید، نمی گذارد که ما همان باشیم که بودیم؛ شوخی محض است اگر گمان کنیم که کافی ست آغوش باز کنیم و پذیرای دیگری باشیم تا از بودنش در عذاب نباشیم. رنج حضور دیگری، رنجی ذهنی و روان شناختی نیست که با تغییر روحیه و خلق شخصی، بتوان آن را دفع کرد. او می آید و با آمدن، با همین صرف امکان حضورش، در هستی من، زندگی من و تمام معنای تاثیر می گذارد. من به میانجی حضور دوستم، یک دوست «می شوم»، به میانجی حضور یک غریبه، «غریبه ای دیگر»، به میانجی یک معلم، «شاگرد می شوم». حالا که او می آید، من هم پیشاپیش کس دیگر می شوم، نه صرفا در ذهن او و بقیه، بلکه پیش از همه، در ذهن خودم. او با آمدنش، معنایی که من از خود برای خودم داشته ام، شخصی ترین داشته ام، یعنی هویتم را تصرف می کند و تغییر میدهد. من از این تاثیر، از این تحول، احساس زندگی میکنم، احساس می کنم گسترده تر شدم، شکفته تر شدم و یکی به تمام آنچه هستم، افزوده شده. دیگری شاید با آمدنش جهنم به پا کرده باشد، اما با خودش هدایایی نیز آورده، که ژآک دریدا، فیلسوف و دوست صمیمی دلوز، آن را در عباراتی شیوا چنین بیان کرده: «من این که هستم نمی بودم، خانه ای، ملتی، شهری و زبان نمی داشتم، اگر آن دیگری، آن غیر من، آن میهمان با آمدنش این همه را به من ارزانی نمی داشت». اما آن دیگری که پای من بایستد، مرا تا سرحدات دیگر کند و تحول دهد و تا بی نهایت مرهون خود سازد، کیست؟ آن عصاره ی معنای خوشبختی و زندگی؟ از من بپرسید، یک پاسخ بیشتر سراغ ندارم: دوست...

 

 

پ.ن: وقتی کمی جوان تر بودم، هر وقت که میخواستم به معنای خوشبختی بیندیشم، به این قطعه ی معروف گروه متالیکا گوش میدادم، مخصوصن با اجرای سمفونیک آن؛ شاید این بار هم هنر از فلسفه بافی های من، در بیان معنا سبقت گرفته باشد؛ با هر سلیقه ای توصیه میکنم از دستش ندهید


 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۷
یوزف کا

نظرات  (۳)

منت گذاشتید جناب ابریشمی که این متن بلند را نوشتید. بهره‌ها بردیم جناب 
پاسخ:
خواهش میکنم آقا، شما لطف میکنید که سیاه مشق های پر غلط مرا میخوانید، و لطف مضاعف میکنید که با دیده ی خطاپوش و پرمهر برایم می نویسید
۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۲ پنیر سوئیسی
عمیقا خوشحالم که این هدیه را قبول کردید آقای ابریشمی. 

تا اینجا من همیشه رو به سوی خودم داشتم. تابحال متوجه «دگر»شدنم از سوی دیگران نبودم و پیشتر که بروم، شاید بتوان گفت: «من» شدنم در آینه ی دیگران...

و عجیب بود که بارها این قطعه nothin else matters رو از روی تفنن شنیده بودم اما هیچ وقت بهش گوش نسپرده بودم. هیچ فکر نمیکردم این همه حرف برای گفتن داشته باشد و حتی به تعبیر شما، از هر کلامی در بیان معنا پیشی بگیرد.
جداً برای من اعجاب آور و البته رشک برانگیز است که دنیای فلاسفه چقدر میتواند عمیق و گسترده باشد. هرآنچه میشود از آن لذت یا رنج برد را فلاسفه عمیق تر ازش لذت میبرند و عمیقتر میرنجند. گرچه همیشه ردی از اون «کیفیت خالص تر» در زندگی روزمره هست...
حالا فکر میکنم حکایت من و این پست شما هم از همین جنس باشد. حکایت من و این دستنوشته از جانب دوست نادیده ام. دستنوشته ای که تا مدتها حرف های تازه ای برای گفتن به من خواهد داشت و هرچه بیشتر به کلماتش دقت کنم بیشتر به اعماق معنا و منظور نگارنده اش راه میبرم.

فکر کنم بشود گفت که از آشنایی با شما «خوشبختم»:-)
پاسخ:
مایه ی خوشبختی من است که دوستان خوش قریخه و متامِل نادیده ای چون شما دارم. امید که کلمات همه ی ما، اگر هم هزار راه را می بندند، لااقل یک راه تازه بگشایند...
قبل از اینکه من هم بنویسم این پست شما را خواندم و دیگری جهنم است بدجوری رفت توی ذهنم که حتی توی چیزی که نوشتمم آمد

دیگری اگر ماجراجویی است، راه تلخی است...
پاسخ:
اگر ماجراجویی همان تلخی بود که دیگر نامش ماجراجویی نبود

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی