آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط پانزدهم: در ستایش حاشیه یا Hyper-Passivity

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ب.ظ

1) یاد گرفته ایم که هر کاری غایت و مرکزی دارد و حاشیه ای. برای مان تکرار کرده اند که حاشیه ها را نباید جدی گرفت، باید اهم و فی الاهم کرد، باید فرصت محدود را خرج مسایل اصلی کرد و بازی را برد! اقتضای عقل این است آخر! اقتضای حزم، اقتضای احتیاط، شرط بردن در نبردها و رقابت ها، شرط رستگاری و بستن بار خود، همه در این است، در شاخت اصل از فرع و حاشیه از مرکز.

2) به حاشیه که بپردازی، در ابتدا میشوی کسی که از مرحله پرت افتاده، کم کم میشوی مزاحم، اضافی، پارازیت، سپس عنصر نامطلوب، پس تمام پلیس های موفقیت فعال می شوند، نصیحت گویان و سرزنش گران که حسابی کلافه شدند، دیگر نوبت کسانی ست که بیایند و «قال قضیه» و «خرمگس معرکه» را بکنند و با خود ببرند، ادب کنند و نشانش دهند که دنیا دست کیست. اما آخرش میدانی چیست؟ شکنجه گرها هم خسته می شوند، حوصله شان سر می رود و می سپارندت به دست اصلی ترین شکنجه گر: زمان ملال! برای هر کس که تخس و بچه پررو باشی، برای گذر ملال انگیز و خردکننده ی زمان و عمر، تنها یکی هستی مثل بقیه، به حال خود که رها شوی، از درون چیزی زیر پوست را فشار میدهد، معده ات را بهم میریزد، روی شقیقه هایت قدم میزند و یواش یواش پوست پیشانی ات را می شکافد و از آن بیرون میزند. حالا ست که «پلیس درون وجدان معذب»، تو را مومن به «ضرورت رفتن به مرکز و گریز از حاشیه» میکند و تو به آدم سر به راه بدل می شوی، به کسی که باید به دیگران از سر دل سوزی و گذر تجربه و عمر، زنهار دهد که «فکر نان باش که خربزه آب است»!


3) اما این حاشیه ی لعنتی، هنوز است؛ دور و بر مرکز می چرخد و انگار هر لحظه در کمین است تا قاپ نگاه آدم های خام و بی تجربه و سودایی را بدزدد! معلوم نیست که به چه درد میخورد؟ خدا، طبیعت، یا هر معمار دیگر که دوست داری تصور کنی، اصلا چرا باید ما را طوری سر هم کرده باشد که علاوه بر مرکز، حاشیه و پیرامون را هم ببینیم؟ یا بیایید طور دیگر بپرسیم، اگر فرگشتی در کار بوده باشد و ما در طی زمان، متکامل تر و سازگارتر شده ایم و هر چه غیرضروری و مزاحم بوده را از دست داده ایم، چرا هنوز واجد ارگانیسمی هستیم که تا این حد گرایش گریز از مرکز را در کنار گرایش به مرکز در خود دارد؟


4) به نظر نمی رسد که به سادگی بتوان ارگانیسم را بدون گرایش به حاشیه درک کرد. زنده بودن موجود زنده، اگرچه مغیا بودن به غایت را هماره در دل خود داشته و دارد، و هر ارگانیسمی، دارای رفتاری جهتمند و منظم است؛ هیچ گاه نیز این گرایش را بدون طرف مقابلش محقق نکرده است. حتا یک تک سلولی هم به عنوان یک موجود ساده و زنده و متمایز، افزون بر نظم درونی اش، درست تا حدی زنده است که با محیط بیرونی و نامنظمش بتواند رابطه برقرار کند. افلاطون هم در تیمائس خود، که طبیعت شناسی عقلانی و غایت محور است، اگر چه بی نظمی (خائوس) را به نفع نظم (کوسموس) از در بیرون می کند، اما درست برای توضیح جهان مادی، مجدد آن را از پنجره، وارد نظام طبیعت شناسی خود میکند: صورت منظم و عقلانی جهان، به ماده ای از اساس بی نظم و هاویه گون نیاز دارد تا بر روی آن، این نظم غایتمند نقش ببندد، تا جایی که حتا دمیورگ (خدای صانع) نیز، برای محقق کردن جهان، به وجود آن نیازمند است.


5) در عامیانه ترین صورت، می توان حضور حاشیه و بی نظمی را، درست مانند افلاطون عقلگرا توضیح داد. حواشی و بی نظمی هستند تا اهمیت و جایگاه نظم معین شود. بی نظمی هست تا کوشش و فعالیت وجهی پیدا کند، تا ما از کار ننشینیم و جهان را به هیئت نظم و انضباط مطلوب در آوریم. پس حاشیه هست، چون انفعال و بی کاره گی و به حال خود رها شدن ما هست. آنکه تسلیم حاشیه و نیروی گریز از مرکز می شود، و حتا آن را بیمارگون دنبال می کند، محکوم است به ملال انفعال و این، همانی ست که همچون شکنجه ی بزرگ شکنجه گر زمان از آن یاد کردیم.


6) لویناس در «از وجود به موجود» درباره ی کاهلی می گوید:

«کاهلی نه عاطل و باطل بودن است و نه استراحت. همچون خستگی، کاهلی نیز متضمن نوعی برخورد یا مواجهه نسبت به عمل است. اما کاهلی بی تصمیمی صرف، تردید انتخاب نیست. کاهلی به فقدان سنجش و تامل مربوط نمی شود، زیرا این حالت تامل کردن در باب غایت نیست. کاهلی بعد از قصد و نیت روی می دهد ... کاهلی در جایی بین ضرورت روشن برخاستن و پا بیرون گذاشتن از تخت خواب، روی می دهد. اما کاهلی، امتناع مادی انجام عملی که فراتر از قوای ماست، یا آگاهی از این امتناع نیز نیست؛ زیرا میتوان بر آن غلبه کرد، و نیز از آن رو که قطعیت این امکان، وجدان معذب کاهلی را موجب می شود. در حقیقت کاهلی به یک معنا نوعی بیزاری از تلاش است، اما به چه معنا؟ آیا محتوای ناگواری یا دردی که تلاش کردن وجود دارد، آن چیزی ست که کاهلی پیشاپیش حس میکند و از آن بیمناک است؟ اما کاهلی ترس از درد، یا حتا نوعی ترس نیست. لفظ عام درد هیچ گاه بیانگر آن چیزی نیست که خاص درد و رنج تلاش است، و در نتیجه، ما را قادر به درک معنای کاهلی نمی سازد.

کاهلی ذاتا با آغاز کردن عمل پیوند دارد: جنبیدن، برخاستن. «آه بیدارشان نکن! مصیبت است...» رمبو درباره ی «نشستگان»ی که به چرک کاهلی ذاتی و توام با استیصال می نشینند چنین می گوید. کاهلی به آغاز کردن مربوط است، آنچنان که گویی وجود همان موقع وجود ندارد، بلکه در نوعی خودبازداری، پیشاپیش وجود دارد. در اینجا آنچه هست بیش از مدت زمانی ست که به طرز نامحسوسی بین دو لحظه جاری ست؛ مگر اینگه خودبازداری ای که در کاهلی هست آشکارسازی آغازیدنی هم نباشد که هر لحظه به واسطه ی لحظه بودنش آن را تحقق می بخشد.

کاهلی محال بودن آغازیدن است یا، اگر این تعبیر را می پسندید، اتمام آغازیدن است. ممکن است کاهلی در ذات عملی باشد که در حال تحقق یافتن است؛ در این حال دقیقا گویی تحقق عمل بر روی جاده ای ناهموار غلت می خورد و لحظاتی که هر کدام آغازی دوباره اند آن را افتان و خیزان میکنند. کاری که جریان نداشته باشد، رو به راه نمی شود و در حالت گسستگی رخ می نماید که شاید همان ماهیت اش باشد.»(صص37-9)


7) حاشیه، انفعال و کاهلی، هیچ گاه مطلقا گسسته از مرکز، فعل و عمل وجود ندارند. آرام آرام در آن نفوذ می کنند و آرامش ناب دروغین آن را برهم میزنند. هر لحظه ی کار اصیل و جدی را، بازیگوشی، کاهلی و از زیر کار در رفتنی تهدید می کند، تهدیدی که دوگانه سازی مرکز-حاشیه، فعل-انفعال را موجه و حضور پلیس سرکوبگر و ایمن ساز را ضروری میکند. اما همدستی با پلیس، سرنوشت ضروری ماست؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۴
یوزف کا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی