آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط دوازدهم: از نوشتن

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

1) محمدعلی مرادی، از اساتید فلسفه است که گرچه آکادمی ایرانی برای او آغوش نگشوده، اما او از اندیشیدن به آکادمی دست نکشیده. دغدغه ی مهم او را شاید بتوان خلق متن آکادمیک و سنت مکتوب اندیشیدن دانست. او چنان به این نکته معتقد است که حتا برای مصاحبه های خود نیز، صورت مصاحبه ی مکتوب را برگزیده و شاید کمتر مناسبت و موضوعی باشد که او در آن، دغدغه ی اصلی اش را مبنی بر ضرورت نوشتن و نوشتار آکادمیک، مطرح نکرده باشد. برای مثال، این مصاحبه ی او با خبرگزاری مهر، تا حد مناسبی دغدغه و استدلال هایش را برای ادعایش منعکس میکند. به عنوان یک دانشجوی فلسفه، و به نحو عام تر، یک دانشجوی علوم انسانی، نمی توانم همدلی خود را با مفاد این سخن کتمان کنم. امروز تقریبا همه، حتا آنانکه خود در مظان اتهام کاهلی در نوشتن هستند، معترف به این مرض ریشه دار و اساسی در آکادمی ایرانی هستند و از دانشجو تا استاد تا حتا مردم بی نسبت با دانشگاه، هر کدام به سهمی، از این الکنی و زبان بسته ی دانشگاه در رنج و دردمندند. کیست که نداند سکوت سنگین دانشگاه، در برابر رنج ها و گرداب مشکلاتی که جامعه و این کشور را فراگرفته، فقط و فقط به گشوده شدن فضا برای شارلاتان ها و سودجوها انجامیده و ساده ترین مسایل را تا سطح غامض ترین بحران ها، تمعمیق و گسترش داده است. وضعیتی که دانشگاه با سکوتش در قبال آن  نه تنها در پیدایش اش مقصر و متهم است، بل به جهت پروراندن عوام تحصیل کرده-یعنی تحصیل کردگانی که کمترین بهره ای از خرد انتقادی نبرده اند- در تداوم و تعمیقش نیز، همدست دیگر متولیان دیگر شده است. بی تردید در چنین شرایطی، صدای مرادی، تنها صدای شخص او نیست، صدای تمام افرادی ست که از نابسمانی وضع موجود و انفعال یا حتا نعل وارون دانشگاه در قبال این وضع، انتقاد جدی و دردمندانه دارند. 


2) مرادی، به درستی راه نجات را در نوشتن می بیند. نوشتن، جایگاهی ست که «من» هر کدام از ما سر بر می آورد، برای خود و زندگی اش روایت و معنایی می سازد و به میانجی این معنا و روایت، با دیگران همدستان یا از آنها جدا می شود. هنگام نوشتن است که هرآنچه زیسته ام، برای بار دوم پیش چشمانم حاضر می شود، میتوانم از آن فاصله بگیرم، می توانم از جای دیگر در آن نظر کنم و می توانم تصمیمی دیگر برای خود بگیرم. نوشتن، خانه ی خودآگاهی ست و نه فقط دانشگاه، که تمامت سطوح حیات بحران زده ی امروز ما، به غایت به آن محتاج است. ما همه می پنداریم که میدانیم چه میخواهیم و چگونه می توانیم به آن برسیم؛ تصور میکنیم که هزار درد و سخن در سینه داریم و هر آینه که اراده کنیم، به هر کس که بخواهیم، میتوانیم آن را واگویه کنیم، اما و هزار ما، که درست در مهلکه ی نوشتن است که می فهمیم به چه پایه الکنیم! تا چه حد دردمندیم و دردهای مان، تا کجا ریشه دوانده که حتا زبان بیانی نیز برایش نتوانیم یافت. در میدان نوشتن است که برای نخستین بار درمی یابیم عمده ی بی قراری و خسته جانی ما، از آن است که الکنیم و توان بیان نداریم، که می فهمیم تشنه ی سخن و اندیشه ایم و وامدار حکیم و متفکر.


3) اما مرادی، درست هنگامی که به هوای درمان این درد، نسخه ای تجویز می کند، به راهی می رود که دیگر نمی توان به سادگی با او همدل بود. مرادی می گوید که درد از ننوشتن، درد از خاموشی و سکوت مرگبار است، ولی هنگامی که دست به ضماد می برد، تنها و تنها یک کار انجام میدهد: «بنویسد! بنویسد!». و کاش که با خواستن، با فرمان دادن، با تحکم، با اراده ی معطوف به نوشتن، نوشتن ممکن می شد و نوشتار پدید می آمد. دریغا که اگر چنین بود، هم اکنون باید مدتها از احیای نوشتار و زایش سنت کتبی آکادمیک می گذشت، که نگذشته، چرا که چنین چیزی هنوز رخ نداده است. با تمنای نوشتن داشتن، که تمنایی بس به جا و دقیق است، نوشتن دست ما را نمیگیرد، که اگر می گرفت، نوشتن دیگر آنقدر مهم و بنیادین نبود، آنقدر دشوار و دیریاب نبود، و نویسندگان چنین معدود و کم شمار نبودند. مرادی برای علاج درد، میخواهد که نوشتن را از مدرسه آغاز کنیم، در دانشگاه تمرین کنیم، و در یک کلام دست دانش آموز و دانشجوی علوم انسانی را از قلم جدا نکنیم، برای این نسخه، نمونه هم می آورد، از آلمان، مهد فلسفه ی مدرن و کشور صاحب سنت کتبی. اما براستی ماجرای آلمان نیز از این قرار است؟ آیا دانش آموز و دانشجوی آلمانی، به دلیل زنگ انشا و درس نوشتن، سنت کتبی را در آن کشور استوار نگاه داشتند یا این سنت کتبی دراز دامن فرهنگ آلمانی بود که پایدیا یا تربیت فرهنگی این چنینی را برای آنان فراهم آورده؟ البته که پاسخ به سادگی این یا آن گزینه نیست، گواینکه آن سنت یا فرهنگ کتبی نیز، بدون تلاش مستمر آلمانی ها، دوام و تقرر نمی یافت؛ وانگهی، اگر همه چیز به صرف چنین آموزش رسمی خلاصه می شد، آیا نمی باید که هر آینه نابغه های پرشماری به تعداد فارغ التحصیلان آلمانی در عالم ظهور میکردند و متن نویسی آنان، بی رقیب و بی بدیل می ماند؟ آیا در این صورت، گوته و شیلر و هولدرلین، به تولید انبوه نمی رسیدند! نباید منکر شد که چنین آموزش های رسمی و عمومی، سطح عمومی مهارت های نوشتاری فارغ التحصیلان را بالا می برد، و بنابراین نباید راه حل های مرادی را غلط یا نابه جا دانست، بلکه باید از چنین دوره های عمومی نوشتاری نیز استقبال کرد. اما پرسش درست بر سر این است که «متفکر»، «تحول علوم و دانشگاه»، «سنت عمومی کتبی» و «متونی با کیفیت و سطح عالی آکادمیک»؛ با چنین تمهیداتی محقق و ممکن می شوند؟


4) پرسش از زبان، پرسش از زندگی ست، پرسش از لحظه ای ست که حیات به پویاترین و گویاترین سطح خود می رسد، بنابراین نه می توان آن را به سادگی برگزار کرد و نه می توان برایش به پاسخ های از پیش آماده بسنده کرد، و نه حتا می توان تصور کرد که توانایی ارایه ی پاسخی نهایی را به آن داریم. هیچ نویسنده یا شاعری، ولو حاذق ترین و هنرمندترین و فکورترین، نمی تواند تصمیم بگیرد که بهترین شاهکار زندگی اش را خلق کند و سپس به صرف تصمیمش، این اتفاق رخ دهد. بسا که گمان کنیم که نوشتن، درست مثل نجاری ست که پیش از ساختن کاردستی اش، تصوری از اثر نهایی دارد و سپس نیز برای ساختن همان اثر دست به کار می شود. بگذریم از این که در مورد همان نجار نیز، این موضوع به همین سادگی نیست و نجار، هیچ گاه عینا تصویر ذهنی اش را در چوب ها و مصالحش محقق نمیکند، اما یک شاعر یا نویسنده یا محقق، به درجه ی بالاتری از آن نجار، کارش ناپیدا و پیچیده است. او دست به قلم می برد، ولو با تصوری از چیزی که میخواهد بگوید یا بنویسد، اما نتیجه، هیچ گاه مشابه آن تصور نمی شود و این تجربه ی هر کسی است که دستکم یک بار، به جدیت قلم به دست گرفته باشد. نوشتن از زندگی می آید، از لحن و سبکی که با آن به مسایل خود فکر می کنیم، درباره اش سخن میگوییم و اقدام به عمل میکنیم. لحن تکلم ما، انتخاب خود ما نبوده، اما ما در تکوینش نقش داشته و داریم، درست به همین صورت نیز، لحن و شیوه ی نوشتن ما در نسبت با ما، اما خارج از کنترل مطلق و اراده ی فعال ما، سر و شکل پیدا کرده است. برای نمونه، لحن عموم مصاحبه های کتبی، یا حتا نوشته های خود مرادی، رنگ و بوی شفاهی و هیئت محاوره دارد. او قلم به دست گرفته، ضرورت نوشتن را با پوست و گوشت درک کرده، آموزش های نوشتن را هم از آکادمی های اروپایی آموخته، اما هنوز وقتی که می نویسد، حاصل کارش نوشته به معنای جدی نیست. این عیب و ناتوانی او نیست و هست. نیست از آن رو که برای این موضوع، کوتاهی و قصور نکرده، و یا جاهل و بی دانش نبوده است. و هست، از آن رو که آنچه نوشته شده، حاصل قلم اوست و با هر عذر و بهانه ای، ناگزیر است که زیر تیغ نقد برود. اما نقد نوشتن و نوشته های مرادی نیز، اگر با این توهم پیش رود که میتواند ریشه و بنیاد مشکل را برملا و فرمول نهایی را ارایه کند، باز روز از نو و روزی از نو! نوشتن و نوشتار خوب غنیمت است، همیشه و همه جا رخ نمی دهد و اگر رخ داد، نباید به سادگی از آن گذشت. باید با نوشتن زیست و نوشتن را زیست، اگر که میخواهیم گام هایی برای تغییر و تحولش، برداریم. تحول در بیان و نوشتارمان، از پس تحول در زیستن مان، تحول در شیوه ی زیستن مان می آید. نه هر زیستن و نه هر تحولی، بل زیستنی که زیستن با نوشتن و نوشتن زیستن باشد و تحولی که نوشتن مساله اش باشد، نه ابزار یا آرزویش.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۰
یوزف کا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی