آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط یازدهم: قسمتی از ابدیت...

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۳۳ ب.ظ

روزهایی هستد که تنه به تنه ی ابدیت می زنند. روزهایی که درست میان شلوغ ترین و بی معناترین روزهایت قرار میگیرند، چنان شلوغ که هر چیزی در آن ها گم می شوند، مگر این روزهای جداشده از ابدیت و فروافتاده روی زمین. اسفند و شلوغی های آخر سالی اش، مدتی ست که برایم چنین جادوهایی در آستین دارد. همیشه به این فکر میکردم که معجزه یا جادو تا جایی معجزه یا جادویند که رخ ندهند، وگرنه رخ دادن شان دیگر اعجاز و خرق عادتی همپای اوقات رخ ندادن شان با خود ندارد. استدلالی که گمان میکنم هنوز هم نباید بی وجه باشد؛ اما رخدادن این جادو، حتا تکرار شدن و بیشتر از آن، بازگشت جاودانه اش، نه آن را از معجزه بودنش دور میکند و نه عادتی روزمره. معجزه های اسفندی من، درست با تکرار شدن شان، با رخ دادنشان، معجزه بودن شان را، ناممکن بودن شان را، به رخ من می کشند. حضور در جوار امر ممتنع که خود ممتنع است، اما هم هنگام حاضر است و موجود. واقعیتی که سر ستیز با امرناممکن ندارد، واقعیتی که پس از امکانش موجود نشده، بل از پس امتناعی تکرار شونده می آید. روزهای ابدی اسفندی من، روزهای ابدی اسفندی ما، همیشه بی هوا سر و کله شان پیدا می شود و درِ گوشی به ما می گویند که دامنه ی واقع، تا چه حد فراختر از دامنه ی امر ممکن است. جز این بود، چگونه ممکن بود میهمانی اسفندی که میزبان شوقی بیش از بی نهایت ما باشد...؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۹
یوزف کا