آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط دهم: برای دو معلم عزیزم

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۱۴ ب.ظ

1) معلمی می تواند حرفه باشد. محل درآمد و گذران معیشت. یا اینکه میتواند معاشرت باشد، معاشرتی از سر عادات با دانش آموزان و دانشجویان. معلمی همچنین می تواند وظیفه و مسئولیت باشد، و نیز رسالت و موقعیتی اجتماعی. هر کسی لااقل یک نمونه از این سنخ های گوناگون را تجربه کرده. حال بهتر یا بدتر، قوی تر یا ضعیف تر. 


2) اما معلمی می تواند معنای دیگری هم داشته باشد؛ معلمی همچون یک حیات، یک زندگی. کسی میتواند شاغل به حرفه ی معلمی باشد، میتواند مشتغل به درس و بحث و گپ و گفت باشد، حتا میتواند عاشقانه شغل و اشتغالاتش را دوست بدارد و در زندگی اش، آن را بالاتر از هر غایت و موضوعی قرار دهد. اما این همه هنوز معادل زندگی ای نیست که عین معلمی و معلم بودن باشد. به این معنای اخیر، معلمی صورتی از بودن-در-عالم است؛ یعنی گونه از سر کردن با تمام موجودات و انسان های دیگر، و نه فقط شاگردان و در محدوده ی کلاس درس. نه اینکه بیرون از کلاس نیز در اندیشه ی شاگردانش باشد و کلاس و درس و شاگردانش همه ی زندگی اش را فراگفته باشند، بل زندگی اش هماره و پیشاپیش، زندگی ای در تعلیم و تعلم باشد. فرق است بین کسی که سرتاسر زندگی اش تعلیم و تعلم باشد و کسی که تعلیم و تعلمش، کلاس درسش، سرتاسر زندگی اش را گرفته باشد و مرزهای عالمش به قدر مرزهای کلاسش باشد. معلمی در مقام یک زندگی، یک حیات، یک بودن معلمانه در جهان، دیگر نمی تواند خود را بالا ببیند و دیگری را پایین، خود استاد و مراد و مربی باشد و دیگری برایش مرید و متربی و شاگرد. وقتی چیزی زندگی و تمامت حیات آدمی شد، دیگر هر هویت و مرز و تعریف ثابت که به آن مربوط باشد نیز، سیال و نسبی میشود، پویا و خلاق و پرماجرا همچون ذات حیات. معلمی همچون حیات، نه یک آموزگار مطلق، که یک آموزنده-آموزگار توامان است. نه آنکه در پی آموختن نکات جدیدی برای تدریس باشد، بل حتا و به ویژه در حین تدریس نیز، در حال آموختن و مشتاق آموختن است، بسا که بیشتر از هر زمان


3) زندگی من، بیش از آنکه از خاطرات دوستانی قدیمی یا ثابت قدم انباشته باشد، با خاطرات و تاثیراتی پرشده که از معلم هایم کسب کرده ام. معلم هایی که از قضا، ارتباطی نزدیک و یا مستمر با آنها نداشته ام، دستکم میان آنان که معلم های حضوری و رسمی ام بوده اند. این که هیچ گاه دوستی جدی و هم سنخ و هم سخن در میان هم سن و سالانم نداشتم، شاید به این برمیگشت که کمتر اهل معاشرت بودم یا کمتر جهان مشترک با آنها داشته ام، اما از سوی دیگر، معلم هایم نیز هیچ گاه به معنای جدی کلام، دوست من نشدند. هر گاه کوشیدم، برای مثال به معلم های دانشگاهی ام نزدیک شوم، ناگهان با چهره ی دیگر رو به رو شدم، چهره ای که متضاد و مخالف چهره ی معلمی شان نبود، اما عین آن یا حتا ادامه ی آن نیز نبود. نمی دانم، شاید باید هماره فاصله ای عبور ناپذیر میان کسی که بر تو تاثیر میگذارد و تو، وجود داشته باشد. اما حتا اگر هم اینطور است، چه ضرورتی است که این فاصله لزوما تنها به صورت نفی امکان دوستی و نزدیکی شخصی باشد؟ تصور میکنم که تنها کسی که در زندگی -نه در پیشه و هویت و رسالت و ...- معلم باشد، میتواند ضمن دوست بودن، این فاصله را نیز حفظ کند


4) اما من معلمانی نیز داشته ام که به صورت رسمی معلمم نبوده اند و هیچ گاه نیز در کلاس درس شان حاضر نشده ام، اما بیش از معلم های رسمی ام از آنها آموخته ام. معلم هایی که در ضمیرم، مقام یک دوست را دارند و در چند دیدار نزدیکی نیز که با آنان داشته ام، این دوستی مضمر را به واقع آشکار کرده اند. میخواهم که هم اکنون، دو تن از این عزیزانی که حق مقام دوستی و معلمی را توامان برایم به جا آورده اند، بی لاف گزاف دوستان دور و برم، معرفی کنم: بیژن عبدالکریمی و مسعود فراستی. عبدالکریمی معلم فلسفه و فعال در پهنه ی عمومی ست، و فراستی منتقد فیلم نام آشنا. اینجا نمی خواهم که از درس هایی که از تخصص ایشان آموخته ام سخنی بگویم. از قضا، درکی که از هنر و فلسفه دارم، شاید اخلافات مهمی نیز با آموزه های این دو عزیز داشته باشد، برای نمونه، برای من به خلاف فراستی سینما مدیوم اصلی نیست، یا اینکه برای من ماهیت فلسفه ی معاصر و امکان رویارویی با نیهیلیسم به صورتی که عبدالکریمی تقریر میکند، مناقشه بردارد و سوال برانگیز است؛ وانگهی، برای من، این دو، بی هیچ تردیدی معلمند. درست به همین دلیل که تعلیم و تعلم شان، در چهارچوب و آموزه و کلاس و درس هاشان نیست، مناسبات شاگردی و استادی برایشان جدی نیست و تمام زندگی واقعی شان، معلمی ست، و نه اینکه وقف معلمی ست. زندگی آنها معلمی ست، پس برخلاف معلم پیشه گان، میتوانی و بلکه می باید با آموزه هاشان مخالفت کنی، این مخالفت برای آنان، به خلاف آقا معلم ها، پایان کار نیست، آغاز کار است: کار دیالوگ، اندیشیدن و فهمیدن. ابدا مهم نیست که سلیقه ی سینمایی فراستی را نپسندی یا تفسیر قدسی عبدالکریمی از هایدگر را برنتابی، آنها این را می گویند تا تو بیندیشی، گفت و گو کنی، نقد کردن را بیاموزی و حرکت کنی. البته که معلمی در این معنا غریب است و نابهنگام، پس عجیب نیست اگر امثال اینان را تا به این حد وارونه و بی ربط میفهمند، اصلا متر و معیار تشخیص معلمی نوع دوم از معلمی نوع اول همین است: هرچه وارنه تر درک شوند، پس موفق ترند..


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۸
یوزف کا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی