آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط هفتم: زبان و صداقت

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۱۹ ب.ظ

1) مدتی ست که به عنوان دستیار (TA) به استادم کمک میکنم. از جمله ی وظایفی که به من سپرده شده، رسیدگی به تکالیف دانشجویان است. کاری که در ابتدا تصور میکردم که لابد چه قدر باید هیجان انگیز باشد: مطالعه ی تاملات دانشجویان فلسفه، بر وقایع روزمره شان. به عنوان یک بلاگر و بلاگ خوان قدیمی، این از جمله کارهایی بود که قبل از فلسفه خواندن هم می کردم و شاید بخش بزرگی از ماجراجویی های فکری و شخصی زندگیم را هم مدیونش بودم. اما نتیجه این بار حیرت آور بود: جملات و عباراتی شکسته و با اغلاط پرشمار نگارشی و ویرایشی، بی هیچ جان و تپشی، تامل که پیش کش! حتا محض رفع تکلیف هم که شده، خبری از آراستگی و هوشمندی در متون نبود، متونی که زجر نویسنده را از نوشتن کلمه به کلمه شان می شد فهمید و البته دچار زجری مضاعف نیز از خواندن شان شد..


2) برای نگارش رساله ام، هم اکنون که میانه ی راه آن هستم، کمتر به پرسش و پیچیدگی تئوریک و لاینحل دچار شده ام. حین خواندن متون، با آنکه تقریبا مجبورم همه را یا به زبان انگلیسی و یا به فرانسه مطالعه کنم، تقریبا به روانی پیش می آمدم و گاه حتا از سر تکبر، در دل میگفتم که «این بود مطالب فیلسوف قدر قرن بیستم فرانسه؟! با این حساب که من باید از هم اکنون یک فیلسوف قدر باشم!». تکبری که شاید چندان بی راه و کور کورانه هم نبود، چه، ساعت ها برای این یا آن دوستم مطالب را طرح میکردم و پهلوانانه در ادعاها و استدلال ها می پیچیدم و حتا مخاطبم را هم ناگزیر از تصدیق نبوغ فلسفی خود می کردم، تصدیقی که هر چه قدر هم تکذیبش کنم، روزها مرا از خود و توانایی هایم خشنود و سرمست می کرد. وانگهی! درست از هنگامی که دست به قلم بردم تمام ماجرا برگشت، روی دیگر سکه برون شد و نیمروز سخت من، آغاز! مساله ها و کتاب ها، کماکان همان ها بودند که بودند، و پاسخ ها و استدلال های من هم همان. اما همه چیز درست در لحظه ای دشوار و کشنده، دستخوش تعلیق می شد: لحظه ی نوشتن، لحظه ی بیان. برای این تعلیق هیچ توضیحی نداشتم، ابتدا به نا مساعد بودن شرایط ربطش دادم، سپس تقصیر را گردن زمان بندی اجباری دانشگاه انداختم، بعد نوبت اساتید و معلم هایم بود، از اول ابتدایی تا همین استاد راهنمایم که به من نوشتن را نیاموخته بودند. اما اصلا شرایط مساعد دقیقا چیست؟ زمان مناسب و متاسب برای نگارش موضوع کدام است؟ و معلم های من، مگر بنا بود که به من، نوشتن چه چیزی را آموزش دهند؟


3) اگر راستش را بخواهید، باید بگویم که سرنخ تمام این دعواها نه بر عهده ی این یا آن مقصر می توان گذاشت و نه حتا بر عهده ی خود نویسنده. زبان، اگرچه در ابتدا مثل ابزاری در دستان ماست و ما هم برای مقصد و مقصودمان به کار می بندیمش، اما در حد یک ابزار نمی ماند، نمی تواند که بماند. دروغ محض است اگر باور کنیم که مفاهیم و معانی، جایی در ذهن ما، در صف انتظاری ایستاده اند تا یکی پس از دیگری سوار مرکب کلمات شوند و به عرصه ی بیان درآیند. زبان اسب هم باشد، به هر کسی سواری نمیدهد. ضعف من، از قضا در «کمبود مهارت نوشتنم» نبود و نیست. از همان دوران دبستان و زنگ انشا، شاید بلبل زبان ترین شاگر کلاس بوده ام و کم پیش آمده که در بیان مقصودم دچار دستپاچگی یا ناتوانی شوم، حتا به زبان دوم یا سوم. مهارت اما همه ی ماجرا نیست و نمی تواند باشد. زبان، موجودی ست زنده و ارگانیک. تعابیر و کلماتش، هر کدام جانی دارند و جهانی، سرگذشت و خاطراتی، آرزوهایی و سکوت هایی. خیال خام است اگر فکر کنیم که برای تا کردن با موجودی زنده، کافی ست که به مهارت هایی مجهز شویم! میتوانید هزاران ساعت کلاس فن بیان و روابط عمومی و امثال آن بروید، میتوانید آن قدر مهارت کسب کنید که در هر موقعیت، برگی نو از انبان انباشته ی نکات نغز زبانی رو کنید، اما و هزار اما که نمی توانید هیچ گاه از این مطمئن باشید که دست آخر زبان چه بر سر شما و شما چه بر سر زبان خواهید آورد؛ که اگر جز این بود، سراغ شاعران بزرگ را که پیامبران زبان و سخنند، باید از کلاس های ادبیات و تحلیل اشعار می گرفتیم. باید که با زبان، با این موجود زنده و نه چندان رام، دست و پنجه نرم کرد، با حوصله به او نزدیک شد و از همه مهمتر آنکه به صداقت با او رویارو شد. زبان فریب چرب زبانی ما را نمیخورد، چه، همین چرب زبانی ها را هم خود زبان به ما آموخته! اگر میخواهیم زبان چیزی را برای مان بیان کند، باید همانقدر و همان شکل که میدانیمش از کلمات متوقع باشیم، به همان صورت که تجربه کردیم و فهمیدیمش، درباره اش تخیل کرده یا خاطره داریم، و در یک کلام به همان شدت که زیسته ایمش. برای متکلف ننوشتن، خوب نوشتن و با لذت نوشتن، هیچ چیز به اندازه ی صادق بودن با زبان راهگشا و کلیدی نیست؛ درست همانقدر که با یک موجود زنده، و با یک انسان دیگر...


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۵
یوزف کا

نظرات  (۲)

۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۵ محمد روشنیان
جملات و عباراتی شکسته و با اغلاط پرشمار نگارشی و ویرایشی
(خسته کننده‌ترین چیز در مطالعه هر مطلب مبتدی یا آماتور)
پاسخ:
بله، البته که این جملات و عبارات، نوزادانی گورزادند و همه مرده و ناقص به دنیا آمده اند. معلوم است که دیدن منظره ای پر از نوزاد مرده و ناقص که در هم می لولند، دل بهم زن و روح آزار و خسته کننده و گاه رقت انگیز است..
خسته نباشی!!!!

پاسخ:
مانده نباشی ؛)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی