آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط ششم: چرا فلسفه می خوانم؟

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۳۴ ب.ظ
ذیل خط چهارم، دوست عزیزم پرهام، سوالی را پرسید که تصور میکنم ارزش این را دارد که در پستی مجزا، درباره ش بگویم. نمی دانم که چه قدر پاسخم به سوال خوب و مهم او قانع کننده باشد، چه برای خود او، چه برای خودم در آینده ای دور و چه برای مخاطبان دیگر. شاید لازم باشد که هر کسی یک بار در مسیری که راه می رود، بایستد و این سوال را بی رو در بایستی از خود بپرسد، حالا که به لطف دوست نادیده ام به این پرسش خوانده شدم، دوست میدارم که پاسخ خود را به منظر و مرئای تمام دوستان دیگرم نیز بگذارم، شاید کسی با خواندن آن به این فکر افتاد که این سوال را از خودش بپرسد و یا جواب خود را به نقد بکشد:

سوال: ... دقیقا چه خصلتی در فلسفه بود که  اون اوائل شما رو شیفته ی خودش کرد و باعث شد برید سمت این رشته؟ و آیا فلسفه واجد این خصلت نبود که بعد از مدتی سرخورده شدید؟ پس دقیقا چه کششی شما رو وا میداره که همچنان این خون آشام رو سرپا نگه دارید؟

جواب من: شاید اصلی ترین خصلتی که مرا شیفته ی فلسفه کرده و می کند، همین یکتایی و آمیختگی اش با زندگی و تپش بی وقفه ی آن است. این خصلت البته همیشه در فلسفه بوده و هست، ولو در قالب دیسیپلین دانشگاهی فرسوده و الکن ما، بسیار پنهان و کمرنگ شده باشد. چرا که در آخر همین موجود زنده ی واقعی ست که فلسفه می ورزد، حتا اگر در ویرانه ترین قسمت های جهان باشد. اما ریشه ی آن دل زدگی را، شاید باید نه در فقدان این ویژگی، بلکه درست در وجود آن در فلسفه جست؛ فلسفه عین زندگی و حیات ماست و این به هیچ وجه موضوع ساده ای نیست که بتوان دستکم گرفتش، و من فکر میکنم که آن را دستکم گرفته بودم. فلسفه به کنار، خود زندگی مگر مساله ی کمی ست؟ چگونه باید زیست؟ وقتی تنها یک بار فرصت زنده بودن داریم، اصلا این باید را چه کسی میتواند معین کند؟ و اصلا گیرم که این باید را نیز فهمیدیم، مگر به صرف پی بردن به آن می توان محققش کرد؟ و اگر برای تحققش زندگی جهنم شد چه؟ و اگر از ترس جهنم شدن زندگی دست از تلاش بکشیم، مگر زندگی آباد می شود؟ بنابراین دور نیست که اصلا بپرسیم با چنین معماهای پیچیده و در هم تنیده ای اصلا چگونه می توان زیست؟ حال این شبکه ی درهم تنیده ی پرسش ها را که زندگی پیش روی آدم قرار میدهد، فلسفه هم درست به این دلیل که از سنخ زندگی ست- و نه مطالعات کنجکاوانه و تلبار کردن اطلاعات روی هم- باز پیش روی آدم قرار میدهد و همین آن را بی نهایت دشوار میکند! و باز همین دشواری بی اندازه ی آن، درست همان چیزی ست که آن را برای آدمی خواستنی میکند، چون پرسش هایش نه از سر شکم سیری و چیستان گویی و گیج کردن آدم، بلکه برای کمک کردن به زیستن اوست. فلسفه این پرسش های مهم و دشوار را بی پرده و بی ادعایی مبنی بر حل کردن شان، برای آدمی طرح میکند و دستکم به آدمی قدرت بیان پرسشها و درگیری بی وقفه با جهان را میدهد. قدرت بیانی و بنابراین آگاهی ای که اگر چه تمام این پرسش ها را حل نمی کند، اما دستکم قدمی برای حل کردن به پیش می برد و از این طریق «ممد حیات و مفرح ذات» آدمی می شود...
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۴
یوزف کا

نظرات  (۳)

۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۸ پنیر سوئیسی
حالا که این پرسش مطرح شد بذارین بنده هم پاسخم بدم هرچند ابتدایی باشه و زبانم الکن. درواقع این کامنت رو باید بذارینش به حساب ذوق زدگی مفرط من از محبت شما! خلاصه ببخشید دیگه:)
من گاهی این سوال "چرا فلسفه میخوانیم" رو،  هم‌ارز سوال دیگری میدونم با  کلماتی متفاوت. اینکه : "فلسفه چه فایده ای داره؟" نگاه که میکنم می بینم تمام کار های "مفید فایده" ای که انجام میدیم نهایتا افعالی هستند که به رفع نیاز های زیستی ما کمک میکنند یا تمایلات لذت جویانه ی ما رو ارضا میکنن. مثلا همین درس خواندنی که در آخر باید به کسب شغلی ختم بشه و شغلی که به تامین معاش منجر میشه. فلسفه از این نگاه هیچ فایده ای نداره. اوائل میگفتم شاید فلسفه نهایتا میخواد به ما نحوه درست زیستن رو یاد بده منتها به نظرم نحوه ی درست زندگی کردن منوط به شناخت چیستی زندگیه. (باز همون بحث چیستی و چگونگی مطرح شد) و اینکه زندگی چیست و بعد جلوتر رفتم که اصلا میشه به پاسخ این سوال رسید یا نه؟
یک چیز دیگه ای که هست همین معطوف کردن تفکر انسان به خود تفکره. اینکه ماهیت تفکر چیه و ذهن چقدر توانایی فهم مسائل و پاسخگویی داره. باز اگه اشتباه نکنم این بی ربط به اون بحث هرمنوتیک که قبلا مطرح کردید نیست. اینجا دیگه  من واقعا نمیدونم اصلا باید به چی باید فکر کنم. 
با این حال در عین این عجز چاره ای جز تلاش نیست. انگار هیچ پاسخی جز همان "گشتن دنبال پاسخ" وجود نداره چون نهایتا ، هیچ چیز توی دنیا نمیتونه حقیقی تر از پاسخ فلسفی و لااقل سوال فلسفی باشه. این میشه که یک جا از خون آشام بودن فلسفه سخن به میان میاد و جایی از ممد حیات بودنش.
پاسخ:
از خواندن این جواب شما آدم خسته نمیشود! :)

امیدوارم که هیچ وقت از اندیشیدن خسته نشید، در عوض با آن خستگی تان را به در کنید...
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۵ بئاتریس‍‍‍ــ ــ ـ
من فلسفه/حکمت رو به عنوان ابزاری برای کنار اومدن با درد هستی که خواه ناخواه در هر درجه‌ و مقطعی از زندگی بهش می‌رسم (اطرافیانم بهش می‌رسند) به کار می‌برم.
پاسخ:
پاسخ بسیار خوبی ست، پاسخی که می شود ساعتها به آن اندیشید. راستی اگر فلسفه کنار آمدن با درد، درد را بیشتر کرد چه؟
ممنون
بجا گفتید
پاسخ:
خواهش میکنم

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی