آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط چهارم: دکتر رشیدیان و آموختن دوستی

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۰۳ ب.ظ

1) ترم اول فلسفه که بودم، از روی برد گروه متوجه شدم که دکتر رشیدیان -مترجم آثار دشوار و مهم فلسفه ی غرب از لایب نیتس و هوسرل و هایدگر تا لیوتار و وبر و دریدا- برای بچه های دکتری مان درسی دو واحدی ارایه میکند. برایم عجیب بود، چون دکتر رشیدیان دانشگاه بهشتی بود و من دانشگاه تهران، اما درنگ نکردم، به گروه مراجعه کردم و به من گفتند که کلاس های او در دانشگاه بهشتی برگزار می شود. رشیدیان، برای منی که از رشته ی دیگر به فلسفه کوچیده بودم، نماد و نمود یک اندیشمند منظبط، دقیق، پرکار و هدفمند بود. بیراه نیست اگر بگویم به یاری ترجمه های او، فلسفه را به طور جدی تر شناختم و تصمیم برای تغییر رشته گرفتم. کسی که علایق و گرایش های فکری ام نیز به او نزدیک بود و شاید بارها و بارها بی اینکه حتا عکسی از او دیده باشم، در خواب و تخیل با او گفت و گو کرده بودم و در دل می ستودمش. پس فرصت را فرونگذاشتم و برای حضور در کلاس های دکتری اش، به دانشگاه بهشتی رفتم تا از او اجازه بگیرم. مردی کوتاه قد، میان سال، با موهای کم پشت و جوگندمی، چشمانی سبز و نافذ و چهره ای با گرامر جدی و خشک داشت. با هیجانی که نمی توانستم کنترلش کنم، به اتاقش رفتم، خود را معرفی کردم و از او برای حضور در کلاس هایش رخصت خواستم. با خونسردی ای که در مقابل احترام و هیجان بی اندازه ی من، قدری حرص درآر بود، پاسخ حرص درآری داد که: «متاسفام، شما مقطع ارشدی و من به دانشجویان مقطع پایین تر اجازه حضور در کلاس های مقطع بالاتر را نمیدهم!» وقتی اصرار و اظهار ارادت مضاعف مرا دید، با یک «خواهش میکنم» خشک و خالی، در حین باز کردن کیسه ی تنقلات روی میزش به من گفت: «اگر واقعا اینقدر راغبی در کلاس های من باشی، اشتباه میکنی! کلاس های من چیز مهمی نیستند و ارزش آمدن به این قسمت بدمسیر شهر را ندارند! اما کلاس های فلسفه ی سیاست و فلسفه ی اگزیستانس من در مقطع لیسانس و ارشد هست، هر کدام را خواستی میتوانی بیایی». از شانس بدم هر دو کلاسش با کلاس هایم در دانشگاه تهران تداخل داشت و من از خیر این حضور گذشتم، بیشتر از این اما، پاسخ و بی تفاوتی اش برایم آب سردی بود که تا مدتها معنایش را نفهمیدم.


2) ترم بعد به هر زحمت که بود، سر یکی از کلاس های ارشدش حاضر شدم، بسیار منظبط و دیسیپلینه بود؛ سر کلاس بچه ها حق جزوه نوشتن و یا صدا ظبط کردن نداشتند، چه، «به عنوان یک دانشجوی فلسفه، مهم ترین کنش مجاز، چیزی جز سوال و نقد و گفت و گو با استاد نیست». جزوه ای برای درس او در کار نبود، در عوض کتب مهم و ترجمه های وزینش در دسترس عموم بود و زحمت جزوه نویسی یا خواندن مطالب دست دوم را کم میکرد. به عنوان دانشجویی ذوق زده نسبت به هایدگر، سر کلاس اش درباره ی هایدگر و آثارش می پرسیدم، مثلا مورد «دفترهای سیاه» که آن روزها جنجال های زیاد راه انداخته بود. انتظار داشتم که از در دفاع از فیلسوف آلمانی و یا فلسفه اش درآید و اتهام نازیست بودن را از دامن او بزداید؛ اما جوابی داد که باز آب سردی بود بر شور و شوقم: «با توجه به چیزهایی که من از هایدگر خواندم، از او بعید نمی دانم که در فلسفه اش نیز به مباحث نژاد پرستانه نزدیک شده باشد»! این دیگر نوبرش بود! آدم مترجم جدی هایدگر باشد و عمرش را صرف ترجمه ی سخت ترین و اساسی ترین متن او کرده باشد، اما اینقدر بی تفاوت؟! راستش یاد استعفای رئیس انجمن فلسفه ی هایدگر در آلمان، یعنی گونتر فیگال افتادم در واکنش به انتشار این اثر، این دست اعتراض ها را از هر کس می توانستم بفهمم، مگر یک پژوهشگر جدی در آرای هایدگر!


3) خاطرم هست سر کلاس فلسفه ی سیاست دکتر رشیدیان، خاطره ای از جلسه ی رونمایی ترجمه ی کتاب مهم وبر، تعریف کرد. میگفت که مجری مراسم چنان درباب اهمیت این کتاب وبر و لزوم خوانش سطر به سطر آن داد سخن میداد که من مترجم عصبانی شدم و در واکنش به او، پشت میکروفون گفتم که «نه این کتاب و نه هیچ کتاب دیگری چنان اهمیتی ندارد که جناب مجری می گوید! اهمیت هر کتابی در نسبت متقابلش با دیگر کتب و شبکه ی آثار پدید می آید که آن کتاب در آن قرار گرفته. اگر بنا باشد با ترجمه یا خواندن یک کتاب تصور کنیم اتفاق مهمی افتاده، خود را فریفته ایم». 


4) راستش را بخواهید، بابت این چند اپیزود تا مدتها رشیدیان را یک پژوهشگر خونسرد و بی تفاوت آکادمیک می شمردم که نسبت به پرسش ها و پژوهش هایش، هیچ شوق و نسبت وجودی برقرار نکرده و تنها از آن رو که از بد حادثه به شغل معلمی فلسفه رسیده، به این کارها مشغول شده. اما این موضوع برایم قابل هضم نبود، دانشگاه پر است از پژوهشگران خونسرد و مشغول به اشتغالات آکادمیک که هنوز یک کار مثمرثمر مثل رشیدیان بیرون نیاورده اند؛ مگر میشود فقط به سائق شغل و معیشت، دست به این کوشش های مردافکن زد، بدون هیچ کشش وجودی و درونی؟


5) مدتها گذشت و رشیدیان و تناقض هایش را به فراموشی سپردم. با خودم طی کرده بودم که به عوض رشیدیان و تمام پژوهشگران فلسفه های آکادمیک و تحلیلی و .. که خونسرد و بی تفاوتند، چنان با فلسفه نسبت شورمندانه برقرار کنم که میان زندگی و کار فلسفی ام تمایز نباشد. فلسفه نه فقط حرفه، که غم و شوق و حسرت و شادی و خشم و عشقم باشد. وقتی بنا شد که موضوع تز خود را اتخاب کنم، گشتم تا موضوع و کتابی را بیابم که به زعم خودم، سطر به سطرش، اهمیتی بی انتها دارد و برای فهم هر کلمه اش باید مدتها به اندیشه ورزی کرد. همه چیز سر جای خود بود، درست و بی نقص، تا روزی که مطالعه و نگارش را به نحو توامان و رسمی آغاز کردم، همان روز بود که چهره ی ژانوسی فلسفه را دیدم. فلسفه ای که روزگاری برایم عین حیات و تپش بی امان زندگی بود، هم اکنون به موجود خون آشامی بدل شده بود، که به قول نیچه، «از خون و حیات آدمی تغذیه می کند تا زنده باشد». نه من اشتباه کرده بودم و نه فلسفه کار عجیبی می کرد، فلسفه عین حیات و زندگی ست، اما نه فقط روزهای خوش و تعریف کردنی آن، بل همچین روزهای دشواری و ملال و شکت و بیهودگی و شکیبایی و بی تابی آن. در رویارویی با آن، اگر خود را پهلوان میدان و نیروی غالب فرض کنی، خیلی زود و راحت شکستت می دهد، به کناری می گذاردت و حتا به جای مهرش، کینه اش بر دلت می ماند. اگر هم از ابتدا خود را بازنده ببینی، هیچ نبردی با آن آغاز نمی شود و هیچ گامی برداشته نمی شود. باید با او طور دیگر تا کرد، شاید همانطور که رشیدیان می کند: خونسرد، پیوسته، شبکه ای-و نه متمرکز بر صرفا یک نقطه-، هوشمندانه و پیگیرانه. فلسفه از دو کلمه ی یونانی پدید آمده؛ فیلو به معنای دوستی و سوفیا به معنای دانش. برای داشتن فلسفه باید راه و رسم دوستی آموخت، یعنی وفاداری، شکیبایی، ماجراجویی و همیشه در راه بودن. هنوز مطمئن نیستم که رشیدیان دقیقا به همین دلیل، چنان روحیه ای داشت، اما بی تردید تلاش اندیشه ساز و مداومش، نمی تواند ناشی از تبی تند و آنی باشد، همانگونه که نمی تواند برآمده از تعهدی صرفا حرفه ای و امثال آن بوده باشد. فکر میکنم که رشیدیان، مردی که مدتها پیش از دیدنش معلم فلسفه ام بوده، هم اکنون نیز پس از دیدارش باز به من چیزی آموخت که در هر جایی نتوانستم نظیرش را بیابم، حتا نزد معلم های خبره ی دیگرم: فلسفه آن دوستی پایدار و صبورانه ای ست که نه در دم و دستگاه شغل و حرفه تقلیل می رود و نه در هیاهو و سر و صدای اغواگران و مدعیان.



 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۳
یوزف کا

نظرات  (۳)

پس اون برخورد سرد چی؟
پاسخ:
لابد قدریش به این برمیگشت که دو تا دوست نیاز ندارند همیشه با دیدن هم ذوق کنند و علم شنگه راه بندازن، خاصه اگر قدیمی و صمیمی باشند. الان که بیشتر فکر میکنم می بینم که حق با رشیدیان بود، اگه حضور سر کلاس یک آدم به خودی خود اتفاق فوق العادی بود، هر سال باید از دانشگاه بهشتی شاهد حضور فیلسوفان آن چنانی می بودیم. ترم بعد که برخورد دانشجوها را سر کلاس با او دیدم، تقریبا ایمانم به این موضوع کامل شد. خاطرم هست که هر جلسه در ابتدا می گفت که هر نقد و بحثی دارید، حتا مخالفت و انکار بی ربط هم هست، به مطالب کلاس یا ترجمه های من بگویید، اما صدای هیچ کس در نمی آمد، چون تقریبا هیچ کس یک خط هم برای جلسات کلاس متون اصلی را نخوانده بود، حتا من به ظاهر عشق آن درس! دو جلسه از همان درس خورده بود به مناسبات تعطیلی، به بچه ها گفت برای این ک درس تان به جای خوبی برسد حاضرم دو جلسه کلاس اضافی بگذارم، چه روزی راحت ترید؟ باز هم صدا از بچه ها در نیامد، حتا نگفتند چه روزی خالی هستند! رشیدیان هم کفرش در آمد و گفت نه من علاقه ای به تدریس زورکی به شما دارم و ظاهرا نه شما علاقه ای به این مباحث، پس بهتر است من در خانه به مطالعاتم برسم و شما به کارهاتان! باز هم همه کماکان خفه خون گرفته بودن! به نظرم حاصل جمع همه ی این ها با هم میشود بی اعتمادی به هر گونه شوقی که یک غریبه ی از ناکجا آمده به فلسفه و کلاس و ... نشان دهد؛ باید اول برادری را ثابت کرد
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۸ پنیر سوئیسی
حالا که رویکردتون توی این وبلاگ نوشتن از روزانه ها و موضوعات شخصی تره پس اجازه بدید یه مقدار فضولی کنم!
دقیقا چه خصلتی در فلسفه بود که  اون اوائل شما رو شیفته ی خودش کرد و باعث شد برید سمت این رشته؟ و آیا فلسفه واجد این خصلت نبود که بعد از مدتی سرخورده شدید؟ پس دقیقا چه کششی شما رو وا میداره که همچنان این خون آشام رو سرپا نگه دارید؟
پاسخ:
شاید اصلی ترین خصلتی که مرا شیفته ی فلسفه کرده و می کند، همین یکتایی و آمیختگی اش با زندگی و تپش بی وقفه ی آن است. این خصلت البته همیشه در فلسفه بوده و هست، ولو در قالب دیسیپلین دانشگاهی فرسوده و الکن ما، بسیار پنهان و کمرنگ شده باشد. چرا که در آخر همین موجود زنده ی واقعی ست که فلسفه می ورزد، حتا اگر در ویرانه ترین قسمت های جهان باشد. اما ریشه ی آن دل زدگی را، شاید باید نه در فقدان این ویژگی، بلکه درست در وجود آن در فلسفه جست؛ فلسفه عین زندگی و حیات ماست و این به هیچ وجه موضوع ساده ای نیست که بتوان دستکم گرفتش، و من فکر میکنم که آن را دستکم گرفته بودم. فلسفه به کنار، خود زندگی مگر مساله ی کمی ست؟ چگونه باید زیست؟ وقتی تنها یک بار فرصت زنده بودن داریم، اصلا این باید را چه کسی میتواند معین کند؟ و اصلا گیرم که این باید را نیز فهمیدیم، مگر به صرف پی بردن به آن می توان محققش کرد؟ و اگر برای تحققش زندگی جهنم شد چه؟ و اگر از ترس جهنم شدن زندگی دست از تلاش بکشیم، مگر زندگی آباد می شود؟ بنابراین دور نیست که اصلا بپرسیم با چنین معماهای پیچیده و در هم تنیده ای اصلا چگونه می توان زیست؟ حال این شبکه ی درهم تنیده ی پرسش ها را که زندگی پیش روی آدم قرار میدهد، فلسفه هم درست به این دلیل که از سنخ زندگی ست- و نه مطالعات کنجکاوانه و تلبار کردن اطلاعات روی هم- باز پیش روی آدم قرار میدهد و همین آن را بی نهایت دشوار میکند! و باز همین دشواری بی اندازه ی آن، درست همان چیزی ست که آن را برای آدمی خواستنی میکند، چون پرسش هایش نه از سر شکم سیری و چیستان گویی و گیج کردن آدم، بلکه برای کمک کردن به زیستن اوست. فلسفه این پرسش های مهم و دشوار را بی پرده و بی ادعایی مبنی بر حل کردن شان، برای آدمی طرح میکند و دستکم به آدمی قدرت بیان پرسشها و درگیری بی وقفه با جهان را میدهد. قدرت بیانی و بنابراین آگاهی ای که اگر چه تمام این پرسش ها را حل نمی کند، اما دستکم قدمی برای حل کردن به پیش می برد و از این طریق «ممد حیات و مفرح ذات» آدمی می شود...
۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۰۳ بی سواد معمولی
میدونید؟ فلسفه خوندن خوبه اما من نمیفهمم چرا باید فلسفه ی غرب خوند؟
اصلا شما دانشگاهی ها چقدر فلسفه ی صدرایی میخونید؟ یک دور بدائه‌الحکمه بخونید و بعد این همه ژست بگیرید!
پاسخ:
خود کلمه ی فلسفه و الفلسفه هم یونانی ست رئیس! میتونی این سوال رو از معلم ثانی (فارابی) و شیخ الرئیس و شیخ شهید و خود جناب صدرالمتالهین بپرسید که چرا خط به خط افلاطون و ارسطو و فلوطین رو خوانده اند و برای ما شرح کرده اند. اگر امثال من و رشیدیان غرب زده ایم، به قول مرحوم فردید، ملاصدرای شیرازی به درجه ی اولی غرب زده ست!
اینکه چه قدر فلسفه صدرایی و مشایی و اشراق میخوانیم را میتوانید قدم رنجه کنید همین دانشگاه بهشتی، تهران و ... تا ببینید موضوع در حد بدایه و نهایه است یا شواهد الربوبیه و اسفار و اشارات و حکمت الاشراق و قبسات و ... 
قبل از اینکه به چیزی حمله کنی، کمی بشناسش؛ وگرنه ممکنه بد بزنی تو خاکی!

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی