آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

آوَخ

آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوخ! چه داد هدیه به ما آموزگار...

خط دوم: افلیج دونده

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ق.ظ

1) کفری بودم، سه روز گذشته بود و دریغ از یک کلمه! هرچه قدر برای رساله ی لعنتی ام تهی مغزتر می شوم برای غرغرکردن و تحلیل بدبختی هایم باهوش تر و تحلیل گرتر. فایده نداشت، وقتی چشمم به کلمه کلمه ی آنچه تاکنون نوشته بودم، می افتاد؛ تهوع سرتاپایم را میگرفت. همین که حس میکردم که لابد الان وقتش است و ایده های بکری برای ادامه دارم، با دیدن فعل اخرین جمله، همه ایده ها و بکارت شو خشک می شد و یکی پس از دیگری از سرم روی زمین می افتادند. حس افلیجی که باید بدود، میداند که نمیتواند اما باز میداند که باید بدود، و درست بین فاصله ی تنگ میان دو فعل بایستن و نتوانستن در حال له شدن است...


2) اینجور مواقع کرخت می شوم، بدغذا و غرغرو، یعنی فکر میکنم که همه اینطور بشوند، و خب فکر میکنم همه هم این را پای خاص بودن و متفاوت بودن شرایط خود بگذارند. اما از حق نگذریم وضع من کمی وخیم تر بود یا لااقل وخیم تر می نمود، افزون بر فشرده شدن میان آن دوفعل لعنتی، با پاهایی افلیج، حالا هر روز از مرحله پرت تر هم میشدم. کاش فقط زمان بود که از دست میدادم، من داشتم درست خود جهان را هم دستی دستی از دست می دادم..


3) وقتی لیوان از دست هایت سر بخورد و بیفتد روی زمین و بشکند، یا بدتر، بیوفتد وسط بشقاب غذایت در سفره، یا از آن فاجعه تر، بیوفتد توی دیس برنج یا ظرف خورشت بقیه، برای یک لحظه نمیدانی که باید چطوری باشی. باید خندت بگیرد؟ باید خجالت بکشی؟ باید عصبانی شوی؟ باید پشت سر هم از حضار معذرت خواهی کنی؟ به روی خودت نیاری؟ حرصت بگیرد از این که دست و پا چلفتی هستی؟ معلوم نیست که اصلا باید چه مرگت باشد. اگر بقیه دور سفره یا سر میز، واکنش لحظه ای نشان ندهند، یا اگر زمان بایستد و پیش از واکنش لحظه ای آنان این تو باشی که باید نخست واکنش نشان دهی، شک ندارم که از کلافگی به جان پارچ و لیوان و بقیه ظروف می افتی یا در میروی. جهنم که فقط شاخ و دم و هیزم نمیخواهد، همین یک لحظه کافی ست که تمام زندگیت زهرمارت شود و هر وقت هم که خوشی زیادی زیر دلت زد، یادش بیوفتی تا بفهمی جهان تا چه پایه بی معناست


4) مشمئز کننده ترین حس دنیا، حس لیز بودن است، سر خوردن چیزها درست در لحظه ای که باید رویشان بیشترین تسلط را داشته باشی. چه لیز خوردن لیوان سرسفره باشد، چه لیز خوردن چرخ های ماشین روی جاده ی یخ زده به سمت دره، چه لیز خوردن افکار و کلمات و ایده هایت برای بیان کردن. میخواهی مثالی بزنی، تیکه ی خوشمزه ای بپرانی، نکته ی نغیز و شعر مطنطنی بخوانی، درست جایی که نباید یک کلمه از زیر زبانت لیز میخورد. عصبانی شوی، زمین و زمان را بهم بدوزی، به هر کس دم دستت بود عتاب و خطاب کنی، فایده ای نخواهد داشت، حتا اگر دست و پا بزنی تا آن موجود لیز خورنده را به کف بیاری، درست مثل ادیپ می شوی که با و برای گریز از سرنوشت شومت، درست به قلب آن نزدیک و نزدیک تر میشوی


5) با همه ی اشمئزاز لیز خوردن، هیچ کس به اندازه ی یک افلیج از آن متنفر نیست. کم پیش می آید که آدمی هم از چیزی متنفر باشد و هم از آن بترسد. آخر عموما از دست چیزی متنفریم که مجبوریم تحملش کنیم، و از چیزی می ترسیم که قدرت تحملش را نداریم. برای همین ترسناک ها کارشان به منفور بودن نمیرسد، مگر از دور. از دور از یک قاتل زنجیره ای نفرت داریم و از نزدیکش می ترسیم. اما مرز ترس و نفرت را شاید هیچ کس به اندازه ی افلیجی که دارد سر میخورد، نتوانسته است که درک کند. سرخوردن آن دور دست ها نیست، برای کسی که از قدرت تسلط بر پاهایش محروم است، هر لحظه خطر لغزیدن در کمین است و هم هنگام بعید و دور..


6) وقتی بین بایستن و نتوانستن گیر کنی، اولش فلج می شوی، اما این آخر کار نیست؛ بعد آرام آرم سر میخوری، همه جا لغزان می شود. مایع لغزنده ی مشمئزکننده ای در همه جا نفوذ کرده، مایعی که تا قبل از این، چیزی شبیه مایع حیات و نشان تحرک بود، چیزی که عقربه های ساعت ها را همزمان تکان میداد، چیزی که اسمش زمان بود


7) آدم مظطرب زمان کم می آورد و آدم ملول زمانش از ظرف لحظات سر ریز میکند. اما هیچ کدام چهره ی ترسناک و منفور زمان را توامان ندیده اند. زمان سرخوردن، لیزشدن و لغزیدن، زمانی ست فراسوی وقت اظطراب و ملال. لحظه ای کوتاه بیشتر نیست، اما جایش حالا حالاها درد خواهد کرد، آنقدر که فلج بشوی از درد که گیر کنی میان ضرورت و نتوانستن که سر بخوری باز یا از ترس و نفرت توامان سر خوردن، زندگی را زهر مار خودت و اطرافیانت کنی....

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۰
یوزف کا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی